Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

از جهان سومی بودنمان خوشحالم؛ گاهی

بحث بود چه بحثی، یهو برگشتم خیرات سرم نطق کردم به بغلیم گفتم:

" ولی من خیلی ایرانی و جهان سومی بودنمون رو دوست دارم گاهی. مثلا فرض کن، خیلی خوش به حالمونه، دارو ها اینجا همه OTC ه. (OVER THE COUNTER - می ری داروخونه می گی فلان می خوام، بدون نسخه می دن دستت) اروپایی آمریکایی چیزی به دنیا اومده بودیم باید واسه یه دیازپام یا آموکسی سیلین ساده هم دست به دامن نسخه ی اینو اون می شدیم. این خیلی آزادی آدمو می گیره. اعصابم خورد می شه."

برگشت به حالت وات د فاک گفت: " خب تو اطلاعاتشو داری، یه آدم بی سواد ساده که نمی فهمه، می ره هرچی دلش می خواد می خره خودشو به فنا می ده. برای همین باید نسخه بشه."


و پشت بند این حرفش، بهش گفتم دقیقا مشکلم با همین تیکه شه، که انسان موجودی ست آزاد، و یه آدم بی سواد ساده هم حق داره هرچی دلش خواست بخره و اگه اطلاعاتش کم باشه و داروی چرت و پرت بخره و بمیره (!) به خودش مربوطه چون بدیهتا "خودش" رفته خریده. پس اگه حتی کسی کوکایین و مورفینم بخواد میل خودشه و به کسی مربوط نیست و ما به جای کسی زندگی نمی کنیم. ما حق نداریم واسه کسی تصمیم بگیریم. اینو تعمیم بده به مذهب، سیاست، اقتصاد، اجتماع.

پیش خانواده هر وقت این مدل نطق کردنم رو شروع می کنم، می زنن تو پرم می گن این باز کلیشه بافتن هاش شروع شد.

حسابی رفتم پا منبر خلاصه. 

اونم هیچی دیگه کلا به عقلم شک کرد، کم مونده بود ببره ازم تست اعتیاد بگیره با اون چشاش، چون گیر داده بودم به اینکه اگه کسی کوکائین بخواد باید تقدیمش کنیم.

ولی معتادا هم اول و آخرش خودشون انتخاب کردن معتاد شن بابا. همون طور که من این قدر ماه بودم و انتخاب کردم معتاد نشم. :))) 



احتمالا قشنگ نیست، ولی تفکرات لیبرالیستی خیلی خیلی آزادانه دارم گاها، اصلا حتی نمی دونم شاید به مرز آنارشیست ها هم نفود کنه که می گن تو اگه دلت خواست می تونی راه بیفتی آدم بکشی ... ولی فکر کنم بیشتر تو بیست و یک سالگی هام لیبرال هستم تا یه آنارشیست بی قانون. من که این مکتب ها رو بلد نیستم اینا رو هم تو همین کلاسای مفتکی عقیدتی دانشگا یاد گرفتم. ولی هر چی که هست، کلا حالم به هم می خوره از قانون گذاری. اینکه آسمون رو ببینی ولی ته دلت بدونی دسترسی ت واسه پرواز محدوده. حتی اگه هیچ وقت ریه هات اجازه نده تا ارتفاع بی نهایت بپری، ولی همین که بهش فکر کنی واسه پرواز محدودیت داری ولو اینکه ریه هات نکشن، این بازم اعصاب منو خورد می کنه.


همچنان جدی ام. این کشور های خارج خیلی بی مزه هست گاها زندگی هاشون.

من دوست دارم ایران خودمون باشم. هر وقت دلم خواست برم کیلو کیلو دارو بخرم هیشکی هم نگه خرت به چند من.


خیلی از مثال های این شکلی هست تو ایران که مورد علاقه ی منه. همین که نسبت به خارجی ها کاملا مجهول الهویه هستیم. مگه کارت ملی چند ساله اومده. همین اسکن اثر انگشت چند ساله اومده. همین که خیلی راحت از زیر قوانین مالیاتی می شه در رفت. همین که تا سال ها می شد ایرانسل بی نام و نشون خرید. همین که خرکی و با پارتی داشتن می شه کارا رو جلو برد. همین که قوانینش اون قدر ها هم لازم الاجرا نیستن و می شه دور زد. میشه مامور رو چک و چونه زد تا جریمه ننویسه. همه ی اینا به من حس آزادی می ده. حالا هر چه قدرم غیر اخلاقی. به هر حال کشور جهان سومی یه مزیت هایی هم داره. اون قدر زیر ذره بین بودن تو کشور های توسعه یافته، اون قدر یک کلام بودن، اون قدر قانون داشتن، آدمو می کُشه.

من که نمی تونم. دلم زیر آبی رفتن می خواد.

کشور خودم را تاسیس خواهم کرد‌!

کاش ما انسان اولیه بودیم.

حرف زدن تو خواب هم سخته حتی

ایزوفاگوس از امتحانات برگشته خونه، گرفته خوابیده،

بعد فکر کنم مکانش گرمه، داره تو خواب هذیون می گه و حرف می زنه.

الآن رسیده به مرحله ای که می گه:"آقا ما تموم کردیم. آقا! آقا ما تموم کردیم..."

خل مشنگ من، منم تموم کردم. :))) آقا ما هم تموم کردیم به خدا. یکی بیاد برگه ی این بچه رو ازش بگیره.


رو راست باشم، حسودیم می شه به اینایی که تو خواب حرف می زنند.

خیلی دوست داشتم منم می تونستم تو خواب حرف بزنم، بعد برام تعریف کنند چی می گفتم.

یعنی وحشت ناک ترین خواب عالم رو هم که می بینم، بازم هیچی. به فعل نمی رسه.

اینایی که تو خواب حرف می زنند مغزشون چه فرقی داره؟

ربطی به حرف زدن در دنیای واقعی هم داره؟ یعنی کلا یکی زیاد حرف بزنه، تو خواب این قابلیت حرف زدنش بیشتره؟ اینا موضوع های خوبی اند واسه تحقیق.


نوجوون بودم یکی از خل گری هام این بود که سعی می کردم قبل خواب تند تند با خودم حرف بزنم تا خوابم ببره بلکه تو خواب هم بتونم حرف بزنم، ولی هی نمی شد.



زمستان چگونه برگ های بید مجنون را ریخت

آنی.

گویی که سال هاست هیچ برگی بر شاخه های خود نداشته است.

گویی که سال هاست آرمیده است،

و رد شدن مرد کلاه قهوه ای را، هر روز هفت صبح به تماشا می نشیند.


برگ هایش ریخت...

بید مجنون

-آنی-

برگ هایش ریخت.

و تو دستانت درون دستکش های بافتنی، گرم بود.

ساعت هفت صبح

به زور پست گذاشتن در اینجا هم که شده، بنده موفق شدم این قله را افتتاح کنم و همانند یک بچه ی نرمال جمع کنم بروم سر درس و مشخم.

امروز استادی می آید،

که بیدار شدن در این ساعت صبح را سزاوار است.

مرد عاجزِ معلولِ گدا، چگونه در زمستان آمد؟

غم در کالبد مردی آمد؛

و  چشم ها را به عادت کردن نوازش داد.


غم در کالبد مردِ گدایی آمد؛

و  لبخند را از دهانم گدایی کرد.


غم در کالبد مردِ معلولِ گدایی آمد؛

و کارت معلولیتش را به رخم کشید.


غم در کالبد مردِ عاجزِ معلولِ گدایی آمد؛

که به آسمان نگاه کرد

وبا سرانگشتی پینه بسته،

بوسه ای از سر عجز نثار رخش سفیدم کرد.


غم در کالبد مردِ عاجزِ معلولِ گدا با سر انگشت هایی پینه بسته آمد؛

مردِ عاجزِ معلولِ گدا با سرانگشت های پینه بسته اش رفت؛

و غم ماند.


نگاه کردم:

جای سر انگشت های مردِ عاجزِ معلولِ گدا،

بر بدن رخش،

سبز شده بود.

صدای بم یک مرد در سرمای زمستان، گرمایم بخشید

به عمرم  این شکلی خوشحال نشده بودم از شنیدن صدای بم مردانه،

چون ثابت می کرد که من کلاس استاد مورد علاقه م رو جا نموندم و این یکی دیگه س که داره درس می ده.


شمس را جا نگذاشتم آقا. جا نگذاشتم. 

آخر من فدای راه این استاد می شم. از روزی که اومد سر کلاس،  دارم مثل قرص آرام بخش، روزی حداقل سه وعده به حرفاش فکر می کنم. این قدر منو چپ و راست کرد با حرفاش.

این استاد واسه من آدمی بود، که با جرئت می گم، اگه نمی دیدمش، مسیر زندگی م قطعا و حتما سمت و سوی دیگه ای بود. نمی دونم بهتر بود یا بد تر. اینو می دونم که این شکلی نبود.

باورم نمی شه هشت ساعته با چه جدیتی داشتم غم می خوردم که چرا جا موندم از کلاسش. حالا الآن دارم غم می خورم که چرا اون هشت ساعت رو اشتباهی غم خوردم! :)))

تا امشب باید دویست صفحه تموم می کردم! نابودم رسما چون شده پنجاه تا تازه. 


ولی عاشق این اتفاق هایی ام که فکر می کنی افتاده، بعد از یه مدت تکذیب می شه و چه قدر آرامش پیدا می کنی.

مثل اون شبی که گفتن اندی مرده.

مثل امشبی که فهمیدم شمس را جا نگذاشتم.


تازهههه فردا صبح... فردا صبح زود، آخ قلبم. واستون پست می ذارم.


من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم،

او که می رفت،،، مرا هم به دل دریا برد


پ.ن. ببین اینا رو زیاد جدی نگیرید. من از بچگی هم همین بودم. موجود معلم و استاد دوستی بودم کلا. هیشکی هم درکم نمی کرد. یعنی معلم اول دبستان رو مثل بت می پرستیدم. خودم هم خودمو درک نمی کنم حتی. فکر کنم از نظر روان شناسی به خاطر این بوده که پدر مادر خودم زیاد وقت نداشتن باهام حرف بزنن یا بهم توجه کنن، منم نا خودآگاه در سطح جامعه می گشتم الگو های دیگه ای برای خودم  پیدا کنم. اولین جای دم دست هم مدرسه بود... خلاصه آره، اینایی که ازشون می نویسم و اینقدر سوپرلتیو و صفت افضلی پشتشون ردیف می کنم، لزوما فرشته نیستن. خیلی هاشون محبوب نیستن حتی. خیلی های دیگه شون منفور هم هستن حتی در سطح دانشگا. دیدگاه شخصیه. یعنی خب شما از کسی که سلیقه ش خورشت بامیه ست و دست رد به سینه ی سیب زمینی سرخ کرده و ته دیگ می زنه، چه انتظاری داری؟ من خورشت بامیه ایم. گفتم یه وقت فکر نکنید چه حلوایی دارن خیرات می کنن اینجا.

خودم را چگونه در زمستان کُشتم

باران می بارید،

سیل بود.

من با پاچه های خیس...

من بدون چتر...

من با دست های سرخ شده...

من با کفش هایی نمدار...

 آمدم اما تو نیامده بودی.


روزی آمدی که آفتاب بود.

روزی آمدی که نبودم.

لعنت هفت عالم به من که نبودم.

لعنت به من که تقدیرم روزهای بارانی بود ولی خیالم، یک چشمک گل آفتابگردان.

گِل بر سر تمام مولاناهای حواس پرت.

شمس را سال هاست که پشت باران  جا گذاشتی، رومی!


زمستان را چگونه ادامه دادم

ترتیب رنگشان را ستاره کشیدم:

انار قرمز بود،

و زرد لیمو ی شیرین،

و نارنجی نارنگی،

و سیب ها سرخ.


پلنگ های سیصد و اندی را

گفتم بیایید رفقا،

که ضیافتی ست: زمستانه،

و جمعی ست: برادرانه،

و برگ سبزی ست: تحفه ی درویشانه.


پس پلنگی مرا به آغوش کشید: عاشقانه،

حال که جوجه پلنگی سفید،

ستونی آن طرف تر،

در حال جان دادن بود:

لا به لای دستمالی از سرما، عاجزانه.

پس کتاب نارنجی را گشودم، درویشانه،

و در حالی که از نوک انگشت سبابه ام، 

جوانه ی کامکوات می رویید، 

گام بیست و پنج را خودم قلم زدم، مفلوکانه:

"زمستان را چگونه ادامه دادم، بی باکانه."


کامکوات در کف دستم نارنجی شده بود.

پس برگ های قهوه ای را، ندا دادم: های بیدار شوید اول پاییز است، عجی مجی لاترجیانه.


لطفی ۲

داشتم رها می کردم، 

که پدرم آمد خانه.

من دیگر هیچ نگفتم.

ولی مادرم (احتمالا در اثر فضای ذهنی ای که من با جنگ روانی های خودساخته ام برایش ساخته بودم) خودجوش شروع کرد به تعریف کردن قضایا.

پدرم کامل گوش کرد،

و تهش صد درصد که هیچ،

هزار درصد مسیر ذهنی این حقیر رو داشت.


بابا گفت مهم نیست، چه درست بشود چه نشود باید پولش را بدهیم. گفت خودش می دهد که مادر هم یک وقت حس نکند در دعوا به کسی باخته!

بابا به مامان گفت، خانم شما فرض کن شارلاتان بازی ست، کسی که برای چنین شارلاتان بازی ای می کوبد شب چله سه بار می آید تا خانه ی ما و می رود، و دو ساعت هم می ماند، یعنی به این پول نیاز دارد و ما هم به او می دهیم. این آدم کارش دلی بوده، کاسب کاری نبوده. 

خواسته کمک کند و همین که می گوید "احتمال دارد مودمی که بعد از یک روز تعمیرات آوردم، درست نباشد" ناشی از سادگی، یک دستی و صداقت بیش از حدش هست. وگرنه مگر صد تومان چیست دیگر در این دوره زمانه؟ ما هم که بدبخت نیستیم. اگر هم زور است بگذار باشد مهم نیست. 


الآن دارد با لطفی صحبت می کند که شماره حساب بگیرد. 

مادرم دیگر هیچ نگفت. فقط آورد شماره ی لطفی را داد به پدرم.

یک چنین وقت هایی می توانم چشم هایم را به روی گند اخلاقی ها و کوتاهی های پدرم ببندم و دوست داشته باشم که بغلش بزنم و بر احساساتش (که شانس خوب یا بدمان به من ارث داده) سجده کنم.

جالب اینجاست که خودش اول می خواست پیامک بدهد، ولی مادرم بند کرده بود می گفت نه، همین امشب تماس بگیر. دیدید گفتم نمی تواند شب سرش را روی بالشت بگذارد؟


این است کاریزما.

هدیه ها بر سر جای خویش باقی می مانند.


الآن صحبتشان تمام شد، لطفی پیامی فرستاد حاوی شماره حساب، و تهش نوشت: " اگر مودمتان خراب شد، رایگان تعمیرش می کنم دوباره."

می بینید دنیا این شکلی اش قشنگ تر است. خودمان انتخاب می کنیم کدام وری بچرخد. همه اش خودمانیم.


چه قدر خوش حالم.

این بار هم اشکم در آمد. اشک شادی ولی. یعنی باز هم دست خودم نبود. :دی  مثلا در این حد که باورم نمی شد موضوعی که دو ساعت پیش این قدر به خاطرش قمه زنی کرده ام بدون کمترین کشتار و خون ریزی ای حل و فصل شود. و همه ی این ها به خاطر این است که مادر این حقیر زورش می آید جوجه ی نافرمانش را برای یک ثانیه هم شده جدی بگیرد. وگرنه من هم دقیقا حرف های پدر را زده بودم و جواب گرفته بودم :"تو ارزش پول را نمی فهمی، بچه ای!" به بابای خانه که نمی شود ازین حرف ها زد.  


این بار خیلی خوش حالم. خیلی خیلی خیلی.

قهرمان این داستان منم، یا پدرم؟ :دی

اول زمستان زیبایی بود.

و قسم... _ ۲

به تنهایی تمام سعید های دنیا.


که تلفن دستشان می گیرند و زنگ می زنند به رندوم ترین آدم دنیا که هی یارو سلام، بیا حرف بزنیم تنهام دلم گرفته.

می دانی عصر تکنولوژی ست، و آدمی که  در این عصر در این حد پولش را دارد که به جای سوپر گروه های تلگرام، ایزوفاگوس را پشت گوشی به حرف می گیرد، احتمالا دارد راستش را می گوید، فقط دلش گرفته. پدوفیل ها که دیگر فکر نمی کنم مکانیسمشان این شکلی تلفنی باشد.

یک بار دیگر هم چنین پستی گذاشته بودم، نه؟

دلم می خواست در دنیایی زندگی کنم که جواب "سلام. تنهام. بیا حرف بزنیم. دلم گرفته." های غریبه ها، " سلام. بگو. می شنوم." ها می بود. 

یک ایده دارم از این قضیه، شاید اگر دنیا بر مداری که اراده می کنم چرخید، توانستم و عملی اش کردم.

مثلا اگر هنوز همه آدم های هفت ساله بودیم، باز هم همین جور بود؟ این قدر خشک و سنگی؟ پس شما روز اول چه شکلی دوست پیدا کردید؟

این ها  نه غریبه اند، و نه مزاحم، 

چون تهش سعید معذرت خواهی کرد و گفت: "ببخشید، دیگر تماس نمی گیرم."

و نگرفت.

چون اگر می گرفت، گیر من می افتاد.



زمستان را چگونه آغاز کردم

با لیسیدن یک دابل چاکلت، وقتی که زیر پتو خزیده بودم.

و دنبال کردن مسیر وانتی که برگ بید مجنون می بُرد؛

در حالی که بالا پایین رفتن هر برگ سبز هرس شده که به زودی زرد می شد،

ضربانی برای قلبم بود.

و  با دستم چراغی را کُشتم،

کاوری را  کشیدم،

و قفلی را بستم.

و کپه ای کاغذِ بهمن هشتاد و هفت رو بوییدم، 

و از پاره کردن انار های خائن امتناع کردم،

و از توی جوق آبی که نزدیک جدول بود،

حلزونی برداشتم،

دستم لجنی بود،

و حلزون از دستم رها شد،

و با جریان آب رفت:

به ناکجا آباد.

لطفی

قضیه ی اینترنت یادتان هست؟

که هی  قطع وصل قطع وصل قطع وصل می شد؟

بعد از بار هشتم یا نهمی که من به صورت تلفنی گزارش ثبت خرابی سرویس اینترنت کردم، لطفی نامی با مادرم تماس گرفته بود از طرف مخابرات. پیشنهاد داده بود که دیگر دست از سر کچل مخابرات برداریم چون بخاری ازشان بلند نمی شود و در عوض خودش بیاید و به صورت خصوصی (با هزینه ی پانزده تومان ایاب ذهاب و بیست تومان تعمیرات) مودم را درست کند. این ها را مادرم نقل می کند. این ها شنیده های من است در واقع.

خلاصه، گذشت و لطفی آمد، در خانه کمی با مودم ور رفت، نتوانست درست کند. مودم خودش را در اختیارمان گذاشت و مودم ما را برد تست بگیرد.

دو روز مودمش پیش ما بود و انصافا اینترنت خوبی داشتیم. نمی دانم از مودم بود یا از مخابرات درست کرده بودند.

امروز آمدم خانه. ایزوفاگوس گفت مامان با لطفی دعوایش شده. بیشتر جویا شدم، مادرم نشست به تعریف کردن که مرتیکه مودم را پس آورده به من گفته صد تومان پول بده و احتمال دارد درست کار نکند ولی دو روز تمام رویش وقت گذاشتم و تازه مودم خودم هم پیشتان بود. مادرم پول را نداده چون به نظرش پول زور بوده و گفته شما اگر فکر می کردی نمی توانی درستش کنی نباید دو روز وقت می گذاشتی، لطفی هم گفته من سه بار تا خانه ی شما آمدم و رفتم و باز هم مادرم گفته که آنش مشکل من نیست خودتان خواستید که بیایید.

خلاصه  جر و بحث کردند و نهایتا لطفی قهر کرده و رفته.

این ها تمامی اطلاعات من هست. و صرفا شنیده هایی که البته از صحت آن ها خبر ندارم. 

از زمانی که این ها را شنیدم اعصابم به هم ریخته. بگویم گریه کردم دروغ نیست.

نا خودآگاه.

ساز و کار دنیا را درک نمی کنم و این درک نکردن آن قدر حالم را می گیرد که ناخودآگاه چشم هایم اشکی می شود. اشکِ نفهمیدن.

حل کردن سوال های آی او آی راحت تر از فکر کردن به مسائل این چنینی ست.


ته دلم، راست باشم، حس می کنم ما حق لطفی را خوردیم. حس می کنم یک حقی بر گردن ما داشت که انجام ندادیم و دیر یا زود سیاهی اش گریبانمان را می گیرد. یک جر و بحث حول این موضوع داشتیم. به مادرم می گویم هر چی که بود، اگر فکر می کنی زور هم بود، نباید می گذاشتی لطفی برود. باید با هم به توافق می رسیدید. نباید می گذاشتی قهر کند. درست نیست. اخلاقی نیست.

گوشش بدهکار نیست و در عوض به من می گوید که ساده لوح و دل رحمم و پول را دست هر خری می دهم و از ارزش ها خبر ندارم و تا یک نفر در رویم بخندد خر می شوم و رنج پول درآوردن را نمی کشم و بچه ام و جوان و خام و الباقی. همان تکراری های همیشگی.


من می گویم حداقل باید آن مقداری را که از ابتدا با هم طی کرده بودید می پرداختی، می گوید خودش گفت نمی خواهم و رفت. می گوید حتی به او گفتم فاکتور کن تا همان صد تومان را بدهم ولی ترسید و فرار کرد پس یعنی ریگی به کفشش است. می گویم فاکتور نکردن به خاطر کارش در مخابرات است  و اینکه برایش دردسر می شود و از طرفی رها کردن دعوا همیشه نشانه ی ریگ به کفش داشتن نیست.خیلی وقت ها آدم فرسوده تر از آن است که دعوا را ادامه دهد با وجودی که می داند حق با خودش است و دقیقا این اطمینان قلبی ست که کمکش می کند رها کند و برود و پشت سرش را هم نگاه  نکند. خود من زیاد این احساس را تجربه کردم.

 

به مادرم می گویم مودم نتیس به گفته ی خودش نو که حدودا دویست و اندی قیمتش بود را گذاشت پیش ما و رفت این یعنی اطمینانی که متاسفانه تو سیاهش کردی با این کارت، می گوید می خواست نگذارد من از او نخواستم و به او از قبل گفته بودم مودم خودمان را بگذار و نبر، ولی خودش پیشنهاد این کار را داد.


الآن به چراغ مودم نگاه می کنم. مودم درست کار می کند. لطفی ساده بود. نباید به مادرم می گفت که احتمال دارد درست کار نکند.


دلم می خواست یک حَکَم داشتیم که داوری می کرد. نظرش گواه بود و هر چه می گفت حق. خدای قضاوت بود. و بعد می نشست ور دل من این قضیه را داوری می کرد که به فلان علّت و فلان علّت مقصر این قضیه فلانی ست و من هم دیگر با چشم بسته قبول می کردم و بعدش دیگر به هیچ چیز فکر نمی کردم. فقط قبول می کردم و بعد قضیه را رها می کردم.حس می کنم سی پی یو ام بیش از حد دارد کار می کند الآن.


تیر آخر را نشانه می روم و به مادرم می گویم اصلا راحت می توانی بخوابی امشب؟ احساسی نداری؟ چیزی سر دلت سنگینی نمی کند؟ لطفی بدون پول رفت. مگر حق الناس نبود؟

می گوید تو لازم نکرده دخالت کنی، کسی از تو نظر نخواست. وقتی چیزی را نمی فهمی نظر نده، من خودم می فهمم چی حق الناس هست چی نیست و به جایش رعایت می کنم. لطفی شارلاتان بود و من با خیال راحت امشب می خوابم.


و من ته دلم ایده هایی دارم. می دانم که مادرم اگر این ایده ام را بفهمد خونم را حلال می کند. ولی می خواهم شماره تلفن لطفی را از موبایلش در بیاورم و بروم از یادگاری هایم همان سی و پنج تومان را بدهم بهش. چون الآن کاملا حس می کنم که وجدانم به هر علتی (ساده لوحی، دل رحمی، زود خر شوندگی یا حس روی گنج قارون نشستن) درد می کند و باید خوبش کنم.

شاید هم صبر کنم و اگر اینترنت تا یک ماه درست بود، ببرم همان صد تومان را به لطفی خیرات کنم. دو روز پیش پدربزرگ و مادربزرگم صد تومان به من هدیه دادند. استفاده از هدیه ها.


یلدا 2x

وای اینا خیلی محشرن، زنگ زدن  گفتن دیروزیه  مانور بود، به کیلگ بگید امشب واقعیشه پاشه بیاد.


چه قدر مهربونن، شدیدا ناز می کشن این فامیل هامون... دیدن من با تاریخ دیروز درگیر بودم، امشب هم دوباره دعوتم کردن. 

 این جوری آدمو لوس می کنن، بعد می ریم تو جامعه باهامون هارش برخورد می شه خراشیده می شیم.

بعد عاشق اینشونم که منو جداگانه حساب می کنن. یعنی کیلگ جدا دعوت ، خانواده ش جدا دعوت! 

خلاصه آره دارم تو دومین جشن یلدای امسالم و همچنین تو اولین یلدای متوالی (در یک روز)  عمرم شرکت می کنم.

مادرم اعصابش خورده، که چی کارش کنم. فکر می کنه من آدم بی ادبی ام یا فامیل ها رو به دردسر انداختم یا هر چی. ولی انصافا نمی تونم به پارتی و جشن نه بگم. دیدگاهم هم این شکلی خشک و تعارفی نیست. درس و امتحان ایزوفاگوسم به من مربوط نیست. ادب کیلو چنده این وسط. 


یه سری روز ها رو دوست دارم تکرار بشن. دوست دارم وقتی تموم شدن، بهم بگن حالا که تجربه ش کردی، یه بار دیگه از اول یکی نوشو بهت می دیم تا  کاملا بی نقص بگذرونی ش. اینم همون جنس احساسه‌...


شب یلدا دوباره مبارک. هل یح.



به ماندگاری ستاره های آسمان

شب چله امشب نیست، ولی ما ها  امشب گرفتیم  و فردا که اصلشه رسما هیچی نداریم.

فلذا این وظیفه رو بر خودم می دونم که تا وقتی که حس یلدا  دارم به شما هم بپراکنم.

دوستان عزیزم یلدای شما مبااارک. 

با آرزوی اتفاقاتی به هیجان انگیزی آب ترش اناری که در چشم می پرد.


پ.ن. مرسی که همه تون امشب شب یلدا گرفتید. والا ما امشب اومدیم پیش هرکی نق بزنیم که چرا تاریخ جشن شب یلدای خانواده مون درست نیست، از دوست و همسایه و گل فروش و مرد در حال پارک و فروشنده ی سوپر، همه گفتند ما هم داریم می ریم امشب بگیریم. خیابون هم که دقیقا همین الآن هم چنان شلووووغ  با وجودی که ساعت دوی شب هست.

و البته مادربزرگم با اطمینان به من گفت، در زمان های خیلی خیلی قدیم که ما ها وجود نداشتیم، طبق رسم و رسوم ها جشن شب یلدا رو دقیقا بیست و نهم آذر می گرفتند.

امشب به بچه های خوابگا فکر کردم و اینکه خیلی هاشون پیش خانواده ها نیستن. به نظرم حس خریه. واس من که خیلی بود حداقل. البته بستگی به اعتقادات و وابستگی ها هم داره. من خودم تو این یه مورد خیلی سنتی فکر می کنم و تو این یه روز خاص گوربابای همه چی می کوبونم پای هر چیزی به جز جمع خانوادگی شب یلدا. حتی یک آن ته دلم خیلی دلم خواست دوستای نزدیک خوابگاهی م رو دعوت کنم همراه ما باشند توی جمع و مبادا حس گند داشته باشند به خاطر دوری از بزرگانشون.

به هر حال یلدا رو هر طور که برگزار کردید، چه امشب، چه فردا... چه با خانواده، چه تنها... چه با هندونه، چه بی هندونه... اصلش حسیه که تو دل باید به وجود بیاد. اون حسه رو براتون می خوام. بازم مبارک.

این ویدیو رو یک هفته ای هست دیدم و در نظر داشتم در شب یلدا باهاتون به اشتراک بذارم. مرتبط خیلی فکر نمی کنم باشه، ولی مسیر احساسش تو وجود من می تونه با مسیر احساسی شب یلدا تداخل کنه.

تو این مایه ها، که قدر تک تک ثانیه ها رو باید به سان یک گل سرخ دونست. همین چند لحظه ی اضافی از شب رو حتی.

تقدیم به شما:



اسکافیلد بازی

خانومه صدام زد گفت: "مطمئنی انگشت سبابه ت بود؟"

گفتم آره.

گفت بیا ببین چرا این شکلی شده؟

مثل مسیح مقدس رفتم پشت کامپیوتر و نگاه های معصومانه انداختم و ته دلم از کلک رندانه ای که اندیشیده بودم کیف کردم.

یک اثر انگشت هفت در هشتی شده بود که نگو. قابل تشخیص نبود زیاد. وسط هاش کاملا محو  و بی خط بود.

آره من از اثر انگشت زدن/ امضا زدن/قبول مسئولیت کردن/تایید هویت/ شناسایی شدن و امثالهم بدم می آد. بی نهایت هم بدم می آد.

دفعه ی بعدی که لازم شد، ایشالا کاملا موفق می شم که محوش کنم با مخلوط کردن ترفند های خودم و شن های ساحل. 

حیف که یکی از اون دستگاه های اسکنر انگشت ندارم بفهمم دقیقا چه جوری کار می کنه و نقطه ی ضعفش چیه.


او یک خدای سی و نه ساله بود

ما امروز پنج شش نفر بودیم که تصمیم گرفتیم سنت شکنی کرده و در کلاس شرکت کنیم. رفتیم تو، استاد رو دیدیم، وقتی برگشتیم بیرون همگی از دم موضوع تز، استاد راهنما، رشته ی تخصص، و حتی فوقمون رو هم انتخاب کرده بودیم. 

قبول دارم خیلی جو گیرانه ست و به زودی حال و هواش می پره،

ولی با همه ی این ها ما امروز شخصا خدا رو دیدیم. 

یادم بندازید تو دی که خلوت شد سرم، ویسش رو براتون تایپ کنم که ببینید چی بوده رو ما این شکلی اثر گذاشته.


پ.ن. احیانا یه درصد فرض محال، شما ها راه حل بدون درد مخدوش کردن اثر انگشت بلد نیستید به من یاد بدید تا فردا صبح؟ می خوام یکم اسکافیلد بازی در بیارم.

پیراهن آبی آسمانی ات را کجا جا گذاشتی مجید؟

امروز یکی از آرزو های ده نُه سالگی های من برآورده شد. بعد از یک دهه و اندی.

یادم نمی رود در کودکی ها چه روز هایی جلوی تلویزیون می نشستم و فکر می کردم هر چه قدر شعر های بیشتری از برنامه هایش را بلد باشم، شانس دیدار حضوری مان بالا تر می رود.

حالم به هم می خورد از آن ریغو هایی که می بُرد میکروفون رو میگرفت جلوی دهانشان و فاکینگ یک شعر را هم بلد نبودند همراهی کنند با گروه.

یا یک مسابقه ی بین برنامه ای را نمی توانستند عین آدمیزاد شرکت کنند. هی با خودم فکر می کردم هی لعنتی های خنگ! شما هایی را که حتی یک شعر هم بلد نیستید و چیزی کم از خمیر بازی ندارید، به چه حقی آورده اند در این برنامه جلوی دوربین؟ اصلا به چه حقی به شما توجه می شود وقتی این قدر خنگ و بی دست و پایید و یک صندلی بازی را هنوز یاد نگرفتید کدام وری باید بچرخید؟


امروز در یکی از ساختمان های دانشگاه، عمو قناد را دیدم.

یک لحظه آن قدر در کودکی ها و فکر و خیالاتم فرو رفتم، که کار خودم را بی خیال شدم و تکیه زدم به نزدیک ترین ستون. آخر کم کسی نبود. عمو قناد بود. عمو قناد بچگی ها.

نگاهش کردم. به اندازه ی تمام سال هایی که حرص می زدم از نزدیک ببینمش، نگاهش کردم.

خب بدیهتا دیگر آن عمو قناد نُه سالگی ها نبود...

ریش هایش خاکستری با غالبیت سفید شده بود. دیگر پرفسوری نبود. بناگوشش پُر بود. کم مویی های دو طرف سرش پیشروی کرده بود. وسط سرش کچل شده بود. (؟) خانم مسنی همراهش بود که اگر بخواهم حدس بزنم به مادرش می مانست. دیگر پیراهن صورتی و نارنجی و آبی آسمانی تنش نداشت. فکر کنم یک کت نسبتا بلند تنش بود و زیرش هم پلیور قهوه ای رنگی چیزی تنش کرده بود. البته بازآوری جزئیات سر و وضع یک نفر تا به این حد هم خودش شاهکاری ست برای من. هیچ وقت در اولین برخورد و حتی تا پنجمین ششمین برخورد، یادم نمی ماند سر و وضع آدم ها چه شکلی ست. ولی آن قدر پیراهن صورتی یا نارنجی یا زرد نداشتنش و آن ریش های نامنظمش توی ذوق می زد نسبت به آن عمو قنادی که توی ذهنم داشتم، که باعث شد این نکات در ذهنم بماند.


داشتم با خودم فکر می کردم هیچ فکرش را می کردی آرزویت یک دهه بعد این شکلی برآورده شود؟ فکر می کردی با عمو قناد در دانشگاه تلاقی کنی وقتی که خودت دانشجوی فلان هستی و اتفاقی در هردمبیل ترین روز دنیا برای انجام فلان کار زنگ زده اند و تو را فرستاده اند این تیکه ی اتفاقی ساختمان؟


وقتی وارد ساختمان شدم، عمو قناد از کنارم رد شد.

 یک لحظه نگاه هامان تلاقی کرد. 

یک لحظه بعد که شانه به شانه شدیم، در ذهنم داشتم بی اف اس می زدم روی تمام چهره هایی که به عنوان یک فرد شناس در ذهنم ثبت کرده ام.

 لحظه ی بعدش که به اندازه ی نیم تنه ازش رد شده بودم، از فهمیدن حقیقت، نیم ثانیه خشک شدم. 

دو لحظه ی بعدی مثل کسی که در باتلاق گیر کرده، نا خودآگاه پاهایم در زمین قفل شد و بالا تنه ام سیصد و شصت درجه چرخید تا ببیند مردی که سه لحظه پیش از کنارم رد شد با کودکی ها کمترین ارتباطی دارد یا نه. 

و لحظه های بعدی اش ستون بود...

کنار ستون ایستاده بودم و رفتن و دور شدنش را نگاه می کردم.

 از خودم می پرسیدم چرا هیچ کس هیچ غلطی نمی کند؟ چرا این قدر همه چی برای همه ی دور و بری هام روتین و عادی ست؟ مگر نه اینکه عمو قناد است؟

عمو قناد بین کادر اداری اینور آنور می رفت و هیچ کس حتّی نگاهش را برنمی گرداند. داشتم با خودم فکر می کردم پذیرفتن این حقیقت که دیگر چشمی دنبالت نکند برای کسی مثل عمو قناد که مرکز توجه هزاران هزار کودک بوده، چه قدر سخت یا آسان است؟

ایستاده بود توی ورودی درب راهرو. می دانی آن قدر نگاهش نمی کردند که شک بردم نکند توهم زده ام. آخر من هم دست به توهم زدنم بد نیست. 

که ناگهان در یک آن بود،،، که برگشت،،، و  برای بار دوم نگاهش افتاد توی چشم هام.

و فهمیدم بیشتر از دوازده سال است منتظر تلاقی این دو چشم بوده ام. از همین جنس. 

که یعنی "آره این ها را ولشان کن، من هم یادم هست!! بچگی ها..."

و در دلم این بودم که: آره، ولی قطعا این را یادت نیست آن همه سال نگاهت می کردم و بک ندادی! حالا آن بچه های دیگر کجایند؟ آن قدر نیستند که مجبور شدی بالاخره این را بفهمی که من هم  تمام فیتیله های جمعه صبح را با کاسه ی آش رشته ام دنبال می کردم.


بعدش کیفم را انداختم روی دوشم، و پشت به عمو قناد، رفتم. قبل از اینکه او برود، من رفتم. دلم نخواست بروم چک کنم که آیا واقعا خودش هست یا نه. دلم نخواست بروم آشنایی بدهم. دلم نخواست بروم صدایش کنم "عمو قناد". دلم امضا نخواست. عکس نخواست. حرف زدن نخواست. دلم هیچی نخواست. دلم فقط رفتن خواست. برای خودم هم جالب بود، که بعد از این همه انتظار و دقیقا در لحظه ی برآورده شدن آرزو، تنها واکنشم فرار کردن می توانست باشد. انگار که همان یک ثانیه خیره شدن دو نفره در چشم های یک دیگر، برایم لازم و کافی بوده باشد.

بعد برای انجام کاری که پیش از آن به خاطرش وارد ساختمان شده بودم مسیرم را ادامه دادم و در مسیر کانتکت های گوشی ام را می کاویدم که با کدام یکی شان باید شیر کنم که ها ها همین الآن بیا فلان قسمت، عمو قناد را ببین. که تهش به نتیجه رسیدم کار به غایت مسخره ای ست و در شان یک دانشجوی سال چهار نیست و یادم افتاد فاز دوستان نیز به این قرتی بازی ها نمی خورد و خلاصه انجام ندادم.


 ولی خودمانیم ها... دانشگا به هر دردی هم که نمی خورد، یک سری آرزوهای تاریخ گذشته مان را برآورده کرد. تاریخ گذشته هم نه. برای کسی تاریخ گذشته است که احساس نداشته باشد. منِ خاک بر سر گوریل انگوری، همچنان به همان غلظت نسبت به عمو قناد برنامه ی کودکان احساس دارم.



پ.ن. این اتفاق را فقط با دو نفر دیگر به اشتراک گذاشتم غیر شما. یکی ش که مادربزرگم است و پشت بندش نشستیم روی تعصبی بودن ترک ها و احمق و کله پوک بودن صدا و سیما-این ها صحبت کردیم. 

دیگری اش هم یکی از بچه های دانشگا بود. که موقع ناهار وقتی داشت نخود فرنگی و قارچ در دهانش می گذاشت، با دهان پر گفت :"آره، منم تا حالا سه بار دیدمش." 

و بعد لقمه اش را قورت داد: "دو بار وسط خیابون، یک بار پشت چراغ قرمز."

من خودم هم یک بار دیگر از نزدیک دیده بودمش. ولی آن روز بین هزار تا بچه ی ریغوی دیگر گُم بودم و اصلا در ضبط حتی در کادر لعنتی دوربین هم نیفتادم.

آره عمو قناد، بیا این ها را بخوان.

الآن هم دارم از بسته شیرینی ای که امروز خریدم تناول می کنم، باشد که مراعات نظیر داشته باشد و به چشم تلخ نباشد.


+ این هم حسن ختام پست:

امروز تهران بارانی بود. از هشت صبح تا سه ی ظهر، یک ریز. به تمام خاطره های امروزم، خیسی پاچه ی شلوار و نم جوراب و قطره های پاچنده به این ور و آن ور ضمیمه شده بود. 

اعتراف می کنم بچه که بودم چتر گل گلی مادرم را فنا کردم بس که چرخاندمش تا شبیه چتر های توی کلیپ شود. بلد هم نبودم که. از دستم مدام پرت می شد و گیره های فلزی اش می خورد به دیوار و آن را زخمی می کرد. آن زمان بی نهایت دوست داشتم یک چتر رنگین کمانی داشته باشم. ولی چتر ما عنابی بود و گل های سرخابی داشت که ابدا دوستش نداشتم. به عنوان یک کودک، درجه ی ماکزیممی از تخیل را به خرج می دادم تا چنین ترکیب رنگ بد قواره ای را بتونم به رنگ رنگین کمان تصور کنم.


اینجا، کلیک.

متن:


با رون می آد تا که گُلا

تو باغچه ها قد بکشن


بارون می آد تا چشمه ها

تو دل کوه جاری بشن


بارون می آد تا مزرعه

 خوشه ی گندم بیاره


چه خوبه بارون بزنه

چه خوبه بارون بباره


وقتی هوا ابری می شه

وقتی که بارون می باره


یعنی خدا به فکر ماست

همیشه ما رو دوست داره


اگه بارون نیاد زمین

از تشنگی کویر می شه


پیچک پشت پنجره

توی دقیقه پیر می شه


بارون! بارون! دوستت داریم

شادی می آری برامون


قشنگ ترین پرنده ای

که ما دیدیم تو آسمون


بارون! بارون!!

دوستت داریم...

شادی می آرییییی

براموووون،

قشنگ ترین

پرنده ای

که ما دیدیم،

تو آسمون...


کلیپه رو که دیدم، تهش یکم گریه م گرفت. خُلی چیزی ام یحتمل!

ولی الآن که فرار از زندان اپیزود شورش خموش (quiet riot - خودم اینجوری ترجمه کردم) رو دیدم بس که سطح استرس و آدرنالینش بالا بود، اصلا خنده م می گیره چرا چند لحظه پیش بغض کرده بودم. 

یک مثال عینی از تغییر مود.


# دقت کنید: چتر رنگی داشتند، هزار سال قبل از اینکه حتی نطفه ی قرتی بازی های انقلاب و ولی عصر و پاساژ ها و برج میلاد و غیره و غیره بسته شود.