باران می بارید،
سیل بود.
من با پاچه های خیس...
من بدون چتر...
من با دست های سرخ شده...
من با کفش هایی نمدار...
آمدم اما تو نیامده بودی.
روزی آمدی که آفتاب بود.
روزی آمدی که نبودم.
لعنت هفت عالم به من که نبودم.
لعنت به من که تقدیرم روزهای بارانی بود ولی خیالم، یک چشمک گل آفتابگردان.
گِل بر سر تمام مولاناهای حواس پرت.
شمس را سال هاست که پشت باران جا گذاشتی، رومی!
جای رومی یه لاشی مینوشتی خیلی قشنگ تر معنی رو می رسوندااا
متن های عارفانه ست،
لاشی رو کجای دلم بذارم.
معنی ش هم نمی خوره حتی بابا.
۷ خط اول خیلی دوست داشتم فضاسازی ابتدایی خوبی داشت ولی قسمت دوم ناملموس بود
تشکرات،
اتفاقا قسمت دوم هم برای یک نفر دیگه ملموس بود انگار و چیزی که می خواستم رو برداشت کرد.