Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

پیتون

امروز آخرین کلاسم هست با یکی از عشق ترین استاد ها.

از شدت شوق این زمان بیدار شدم و رسما دارم intime می رم سر کلاسش! برخلاف هر روز صبح اصلا احساس خستگی نمی کنم با وجودی که ایزوفاگوس تمام دیشب بیمار بود و به نوبت مورد عنایت قرارمون داد بچه ی کره خر بی مراعات.


ولی ته دلم احساس های آمیخته دارم.

دوست ندارم آخرین باری باشه که استاد رو می بینم. خیلی خفنهههه. اعصابم سر همین موضوع رو به فناست.

حداقل ای کاش دوستی فامیلی چیزی بودم باهاش. 

جورج

یک عدد جورج به وای فای همسایه های ما اضافه شده.

"جورج."

فکر کنم اسم های خارجی آزاد شده،

دیگه کم کم وقتشه منم اسم وای فای خونه رو تغییر بدم به "فرد".

اصلا اسم وای فای رو چه شکلی تغییر می دن راستی؟ 

بفرما:


  1. Enter the router user name and password when prompted. 
  2. Click OK.
  3. Select Wireless.
  4. Enter your new user name in the Name (SSID) field.
  5. Enter your new password in the Password (Network Key) fields.
  6. Click the Apply button.


البته خودم امتحان نکردم، بلایی سر وایرلستون نیارید بندازید گردن من.

ما تو وای فای های دور و برمون:

D12 داریم،

Pedram داریم،

Pf.1991 داریم.

Mamad داریم،

Samane داریم،

Marjan61 داریم،

Ramin داریم،

irancell-Z6000 داریم،

Amirreza  داریم،

TP-LINK-F699 داریم،

و وای فای خوومون رو هم داریم که اسمشو وقتی دوم دبیرستان بودم انتخاب کردم و هنوزم دوستش دارم. دیدم آدما وقتی بزرگ می شن اکثرا نسبت به انتخاب های بچگی هاشون حس مسخرگی دارن و هی می گن وای چقد خنک بودیم، ولی من هنوزم اسم وای فایی که انتخاب کردم رو دوست دارم. به شدت. دو حالته، یا هنوزبزرگ نشدم، یا انتخاب هام خیلی پایه ای بوده.


از بین اینایی که گفتم به این امیررضا خیلی حسودیم می شه، چون دائم الآنلاینه. یعنی تو توی خواب چک کنی، زیر دوش چک کنی، توی زلزله چک کنی، بری از تو یخچال هم چک کنی باز این امیر رضا فول سیگنال هست!


اصلا بهش دقت کردید؟ به اسم  نتورک های وایرلسی که ملت برای خودشون انتخاب می کنن.

من الآن هیچ کدومشون رو نمی شناسم ولی گاهی حس خوبی دارم وقتی بهش فکر می کنم اینا هم آدمن.

شاید احساس مسخره ای باشه، ولی همین که اسماشون می آد زیر دست من،

و همیشه هم هستن،

گاهی می آن،

گاهی می رن،

حس خوبیه.

به آدم حس زنده بودن می ده.

حس حضور.

حداقلش اینه که واسه اینکه اسمت کنار بقیه ی  وای فای ها بیاد، لازم نیست کار خاصی کنی.

نتورک وایرلس شما و همسایه هاتون مثل یه گروهه که همیشه با همید ولی هیشکی هم کمترین اطلاعاتی از اون یکی نداره.

حس خوب تو جمع بودن می ده حتی. 

لوکیشن: پشت پرده

حاجی اسم ما ها بد در رفته،

ولی بیایید ببینید این به اصطلاح بچه مذهبی هامون چی می کنن.

واقعا چه می کنه این بازیکن!!


ببین خب ادای عیسی مسیح یا مریم مقدسو در نیار که. 

قول خودت کثیف باش، ولی رو در رو. این خیلی قابل ستایشه. 

یعنی من گاهی می شینم قوانین دین و مذهب که یادمون دادن رو بهش فکر می کنم و بعد با نوع رفتار برخی دوستان مذهبی مقایسه می کنم، با کل جهان هستی به تناقض می رسم. و تهشم یه "به من چه من که اعتقاد ندارم" می ذارم که صرفا خودم راحت شم.

گاهی دلم می خواد برم از بعضی هاشون بپرسم که هی ببخشید فلانی، شما غیر از ریش، انگشتر عقیق و چادر دقیقا کدوم قسمت دین رو قبول داری و بهش عمل می کنی..؟

دلم می سوزه، دلم برای بچه های ایران می سوزه. مذهبی ها... غیر مذهبی ها... خودم. دلم واسه همه می سوزه.

رفته تو پاچه مون، ما نسل تناقضیم. 

من روح و روان سه چهار سالگی مو پس می خوام. یالّا!

I  fuckin want that back.

Right here,

Right now...

تمام میهمان های دنیا مال ما

اگر روزی مادر این حقیر بفهمن این آرزو متعلق به این فرزند خلف یا ناخلف شون هست، قطعا خیلی شاکی می شن و چه بسا که حتی دابل عاق کنن بنده رو،

ولی همین جا، از همین تریبون،  آرزو می کنم ای کاش همیشه مهمان داشته باشیم.

خانواده ی ما، از دریچه ی چشم مهمان ها، فرا تر از حد ایده آله.

ای کاش همین الآن همه ی مهمان های عالم سرازیر بشن سمت خانه ی ما و خودم شخصا بهشون کنگر بخورونم تا لنگر ها بیاندازند.


وقتی مهمان داریم، خانواده ای رو به چشم می بینم، که می تونستیم باشیم... ولی نیستیم.


یه چیزی تو مغزم کلیک می کنه: "اینا واقعی نیست!"

یه چیز دیگه بلافاصله رو قبلیه کلیک می کنه: "ولی دلیل نمی شه که ازش لذت نبری!"

اومممممد

نمی دونم چند روزه ولی ولییی،

ورژن جدید کلش همراه با بیل همه چیز اومد.

می فهمی؟ دارم دانلودش می کنم. الآن دارم بیل همه چیز رو دانلود می کنم. آخ.


معلّق

وقتی می گم گاهی خیلی تباهه وضعیت،

از چیزی شبیه این صحبت می کنم که روز اول هفته باشه، 

بری از کتابدار با جدیت بپرسی: "حالا اصلا امروز چند شنبه ست؟"

آدم ناموسا شنبه رو که دیگه باید یادش باشه کیلگ. نباید؟


رویس

میثاقی داره می گه این مارکو رویس خیلی به بوندس لیگا وفا داره، 

همه دوستاش تک تک دارن می رن لیگای دیگه، این هی می مونه همین جا باز دوستای جدید پیدا می کنه کنار می آد با شرایط.

یاد خودم می افتم.

از لحاظ وفا داری اینا. 

کلا شخصیتای مارکو رویسی خیلی شانس بیارن اولین هایی که بهشون می افته خوب از آب در بیاد، وگرنه که دهن خودشونو صاف می کنن با قانون های نا نوشته ی وفا داری شون.

حالا این رویس باز لیگش خوبه دهنی ازش صاف نمی شه خوش می گذره بهش اون تو.

ما چی بگیم لیگامون زاغارت از آب در می آد، بلدم نیستیم راه رفته رو برگردیم.


بیا رویس، بیا یکم خیانت کار باشیم بابا.

Ginkz

آقا قهرکردنم قهر کردنای قدیم.

رفته بودم عین این شکست عشقی خورده ها تک نفره تو کافی شاپ نشسته بودم و کارامل ماکیاتو می خوردم،

چ م دانم تو فیلما دیدم گفتم حتما کار با کلاسیه دیگه بذا فازشو ورداریم،

اتفاقا یه بار میز رو به رویی هم یک نفر بود مدت ها تکی نشسته بود مثل خودم در و دیوار رو نگاه می کرد، می خواستم دعوتش کنم بگم بابا جان بیا بشین هم احوالیم، از قیافت کاملا مشخصه تو هم عاق شدی از یه ناحیه ای نمی دونی چی کار باید بکنی،

خلاصه این وسطا گوشیم زنگ خورد،

خوشحال شدم  با خودم گفتم هورا بالاخره یاد نبود یک هفته ای من افتادند و از خونه یکی زنگ زد احوالمو بگیره،

بعدش صرفا شنیدم که :"الو، هر وقت شب اومدی نون و میوه و فلان و بیسار و بهمان چیزو سر راهت بخر بیار."

"لطفا بخر بیار" هم نه ها، "بخر، بیار."

آخه آقا مگه ما قهر نیستیم؟ تو قهرم خرید سرجاشه هم چنان؟

مگه قرار نبود وانمود کنیم که واسه هم وجود نداریم؟!


ولی عاق شدنم اییی بدک نیست،

این قهر کردنه سبب خیر شد،

تو این مدت اساسی با منوی کافی شاپ آشنا شدم و فهمیدم غیر از هات چاکلت چیز میزای دیگه هم وجود داره و نباید ترسید از سفارش دادن چیز های جدید. اینکه لاته چیه، ماکیاتو خوشمزه س، آمریکانو خیلی تلخه، اسپرسو قطار نیست یه مدل قهوه س.

نوشیدنی مورد علاقه م (!) تا الآن کارامل ماکیاتوعه و نسبتا شیرینه، هجده تومان ناقابل قیمتشه و روش یک طرح های جالبی داره مثل شکل گل و برگ، یعنی این کافی منه (coffee man - هنوز نمی دونم اسمشو چی بذارم)  خیلی باحاله، کلی با دم و دستگاه خودش اون پشت کشتی می گیره هر بار که طرح های بدیعی ایجاد کنه روی کف های نوشیدنی تا مشتری به وجد بیاد! به نظرم کار جذابیه... سعی می کنن با کف روی کفِ دست سطحِ فنجون قهوه نقاشی کنن و خودشونم گویا حال می کنن با کار خودشون. 

دیگه من رفتم قاطی با کلاسا هوای خودتونو داشته باشید.

بعد من عکس قهوه رو می دیدم همیشه دیدگاهم این بود که کف های روی فنجان شیرینه و زیرش تلخه، ولی کاملا برعکس بود. کف ها تلخن و زیرش شیرین تره. 

یه چیز دیگه هم که هنوز نتونستم درک کنم اینه که من شکلات تلخ نود درصد رو مثلا خیلی دوست دارم، ولی قهوه های تلخ رو هنوز نتونستم بخورم.

دیگه عرض شود که  مسابقات کشتی هم دیدیم تو کافی شاپ حتی، 

اینترنت رایگان دادن بهمون چند دست کلش زدیم، 

از همون کادر اجرایی کافی شاپ  با یکی شون هم کلام شدم اگه بشه به حساب دوستی گذاشت، چون خیلی خلوته کلا و چند نفریم دیگه. همین فرد بود که اومد مرامی نشست، یه ده دقیقه کلاس خصوصی برگزار کرد برام، تا که پایه م قوی شه و برام توضیح داد این منوی کافی شاپ رو که من فرق نوشیدنی ها رو بفهمم و دیگه از همین اولش با پایه ی قوی برم قاطی با کلاسا. و منم گفتم آقا فیل فری گور بابای آبرو هر سوالی داری بپرس یه بار واسه همیشه. 

البته تجربه هم بهم ثابت کرده وقتی کسی منو نمی شناسه خیلی راحت تر می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم و بچه ی خوبی بود. اصلا اگه همین جوری بگذره شاید منم رفتم مصاحبه دادم به عنوان کادر اجرایی کافی شاپ.

دیگه از اونور به چند تا دوست و آشنا زنگ زدم حال و احوال کردم. مثلا تا الآن داشتم با یکی شون حرف می زدم بهم می گفت من دوستی مثل تو پیدا نکردم دیگه.

بینندگان عزیز همون طور که می بینید دوستی ها از دور خیلی ایده آل و قشنگه کلا... 

دیگه اینم از کافه گردی مون.



لعنت دو عالم

بر کسی که منو علاف خودش می کنه.

چقد بی وژدان می تونید باشید آخه.


هنوز اونقدر همه شون بچه اند که یک زمان ساده رو نمی تونند فیکس کنند برای کارهاشون.

آره عاقا، بچه بازی و عدم بلوغ تو این چیزا تعریف می شه، وگرنه رفتار های به خیال خام خودتون بزرگونه رو حتی حیوان ها هم می تونن انجام بدند. 

نمی دونم چرا تو جامعه ی ما یک طوری رفتار می شه که انگار هرچی بیشتر ادای بیزی ها رو در بیاری آدم شاخ تری هستی. اینو واقعا هر روز حسش می کنم.


یاد اون زمان به خیر، دوستی داشتم تو مسنجر همیشه تو استاتوسش می زد بیزی قرمز. یه بار بهش گفتم  واقعا این قدر بیزی ای؟ 

گفت نه بابا، اون دکوریه، تو مسنجر با کلاسه تو استاتوس بزنی بیزی.

خواستم یک پست بذارم و خاطر نشان کنم حس می کنم اکثر مردم رفتارشون در حد همون دوازده سیزده سالگی هاشون مونده. که با کلاسه بزنی بیزی. که برات شخصیت می آره اگه ادای آدم هایی که نمی تونن زمانشون رو منیج کنن باشی! حتی آدم های بزرگسال خیلی میان سال. من به دید همون بچه چهارده سالهه نگاتون می کنم. همه تون رو.


باشه بابا فهمیدیم مشغله دارید، ولی منم سه هفته س پنج شنبه می خوام برم  پارک آبنبات چوبی بخورم، درگیر این مسخره بازی هاتونم.

حالا کی گفته مشغله های شما از آبنبات چوبی خوردن های من مهم تره؟ ریدم به مشغله هاتون. مسخره ها. اصلا تو که این قدر پر مشغله ای خیلی شکر اضافه می خوری پا میشی در می آی تو جامعه، بقیه رو سه هفته علاف خودت می کنی.

بابا پر مشغله!

بابا داف دو عالم!

بکش کنار بذار باد بیاد.

چون ما می بینیم نوشته "پر مشغله و بیزی"، ولی می خونیم "گشاد و از زیر کار در رو".

اخبار فانتزیا

سیزن سه ی بچه های بد شانس اول ژانویه می آد.

جانوران شگفت انگیز رسما دم بخته!

سیزن چهار مجیشنز وسطای ژانویه ریلیز شدنش شروع می شه.

آهان کارائیبو که بهتون گفتم دارن می سازن.

دیگه...

آرتمیس فاول رو پیش رو داریم.

فرار از زندانم که همچنان با خودشون و فاکس درگیرن که چه گلی به سرشون بگیرن واسه سیزن شیش.

گه گیجه گرفتم، بین این همه. اصلا هدفم ازین پست اطلاع رسانی به شما نبود، می خواستم یه بار عظیمی رو از دوش خودم بردارم و دیگه حواسم به اینا نباشه.


جاتون خالی امروز یک بحث مشتی داشتیم حول محور بچه های بدشانس، با یکی از نردای دانشگا.

من داشتم می گفتم ویولت رو خیلی تمیز و مرتب و اتوکشیده درآوردن و خوشم نمی آد. (دو تا سیزن قبل رو ندیده بودم.)

اون گفت ویولت رو بیخ، الاف رو بچسب. 

و آقا راس می گه لعنتی اُلافش واقعا واقعا اُلافه. خودشه.

اصلا می بینمش داره از تو چشماش اُلافیت می زنه بیرون.


حیف این نرده رو زیاد نمی بینم وگرنه کاملا می تونه قطعه ی گم شده م باشه. یعنی نمی دونم فکر کنم مشکل اینه که من خجالتی، لال، کم حرف و بی روابط اجتماعی ام، اونم خیلی سایلنت و تو دنیای خودشه کلا زیاد پیش نمی آد با هم حرف بزنیم مگه اینکه بر حسب قضا چی بشه که به هم بیفتیم و بعد تازه زور می زنیم یکم روابط اجتماعی نشون بدیم از خودمون.

همین الآن آرزو می کنم فرصتی پیش بیاد تا که بیشتر ببینمش و باهام دوست تر بشه.

وگرنه حقش نیست صبح تا شب تو جمعایی باشم که از حرفاشون پشیزی نمی فهمم حالا هر چه قدرم فان باشه و خنده ی تمساحی بزنی ناخودآگاه. مثلا من ترجیح می دم درباره ی چیزای جذاب تری حرف بزنم/بشنوم تا اینکه بشینم تک تک برنامه های گروه رو بررسی کنم که کی با کی افتاده و گروه کی جذاب تره و تو اینستا چی شده و تو گروه کلاسی چی شده و کی چی استوری گذاشته. ولم کن به کفشم آقا. من خودم نمی دونم تو کدوم گروهم هنوز و کلاسا رو چپه شرکت می کنم از نصفش جا می مونم مدام... بعد اینا آمار کل دنیا رو دارن! :)))

مثلا چرا هیشکی نمی آد درباره ی گریم نیل پاتریک هریس حرف بزنیم. نمی دونم واقعا جیم کری بهتر بود یا من نمی تونم خودمو به تغییرات وفق بدم.

یکی بیاد دیگه.

این بچه های دانشگاعم مخاشون تعطیله ها.






Cole pfeiffer

شت من باز یه اپیزود فرار از زندان دیدم، زد به مغزم.

حس می کنم دنیا و دغدغه های خودمون چقد بی معنی و بی ارزش و بی هوده س و زیر خط فقره.

من واقعا نمی فهمم اینا فیلمه، ابزار مغزی لازم برای تمییز دادن واقعیت از فیلم رو ندارم. پس خل می شم وقتی می بینم.

اصلا دیگه لزوم یک جا نشستن و به زندگی الآنم ادامه دادن رو نمی فهمم. این قدر دنیام دچار دگرگونی می شه.

حس می کنم باید هرچی سریع تر سبک زندگی به مدل فراری های فاکس ریور رو شروع کنم. ماجراجویی. فرار. هیجان. آدرنالین. کشتار. درد.


یه اپیزود هست، تی بگ بر می گرده می گه کاش من واقعا کُل فایفر بودم و هیچ وقت تی بگ نمی شدم. (کُل فایفر یه بازاریاب پولدار، موفق، ساده و سیمپله که تی بگ هویتشو می دزده.)

حالا من از یه موقعیت اردینری خیلی مشابه کل فایفر، امشب داشتم فکر می کردم واقعا ای کاش تی بگ بودم.

اون حجم از روانی بودنشو می خوام.

دنیا برعکسه. 

چای لپتون عزیزم، بیا جا عوضی. 


هنرمند، هنرنُمایی می کند

همین که دو تا پست متوالی بنویسی که عنوان هاشون با "عین" شروع بشه از نظر من خودش یک نوع هنر به حساب می آد.

تو اسم فامیل با عین من فقط همینا رو می تونم بنویسم:


علی 

عبدی

...

 بقیه ش قفله!


* بیا رفتم از تو اینترنت در آوردم:

علی/ عبدی/ عسلویه/ عناب/ عنابی/ عدس پلو/ عندلیب/ عینک


عرض شود که، یه شعر جدید از سهراب پیدا کردم، به جایی که بتونم ازش لذت ببرم اعصابم خورد شده که وای من چقد خرم به چه حقی چراااا! چرا تا الآن نشنیده بودم.

در شعری با نام "موج نوازشی، ای گرداب" می فرماد که:


کوهساران مرا پر کن ای طنین فراموشی!
نفرین به زیبایی -آب تاریک خروشان- که هست مرا
فرو پیچد و برد!
تو ناگهان زیبا هستی. اندامت گردابی است.

موج تو اقلیم مرا گرفت.

تو را یافتم، آسمان ها را پی بردم.
تو را یافتم، درها را گشودم، شاخه ها را خواندم.
افتاده باد آن برگ، که به آهنگ وزش هایت نلرزد!
مژگان تو لرزید: رویا درهم شد.
تپیدی : شیره گل بگردش آمد.
بیدار شدی : جهان سر بر داشت، جوی از جا جهید.
به راه افتادی : سیم جاده غرق نوا شد.

در کف توست رشته ی دگرگونی.
از بیم زیبایی می گریزم، و چه بیهوده : فضا را گرفته ای!
یادت جهان را پر غم می کند، و فراموشی کیمیاست.
در غم گداختم، ای بزرگ! ای تابان!

سر بر زن، شب زیست را در هم ریز، ستاره دیگر خاک!

جلوه ای، ای برون از دید!

از بیکران تو می ترسم، ای دوست! موج نوازشی.


حالا هیچی هم ازش نمی فهمم ها، حمله نکنید بگید یعنی چی چون خودمم ن م دانم. 

ولی دوسش دارم. در عین نفهمی ها حس خوب می ده بهم و این خودش ارزشمنده.

کاش معلم ادبیات سوم راهنمایی م الآن کنارم نشسته بود اینو برام تفهیم می کرد. چیزی ندیدم که نتونه بهم تفهیم کنه اون بشر. حس می کنم همه ی شعر های جهانو بلده.




حق خوری

اینجانب دیگه خیلی خیلی بیش از حد داشت حقش خورده می شد، 

در یک مجمع عمومی یک پیام هزار خطی بسیار گارد دار و تدافعی  و گله دار برای مسئولان مربوطه ارسال کرد تا آگاه بشن.

فرض کن تو  کلاس خیلی آدم های پر حرف تر، گولاخ تر، خوش صحبت تر و شناخته شده تر از من وجود دارن... ولی الآن من پریدم این وسط. خونم به جوش اومده بود دیگه!

تمام مدت که داشتم پیام خشمگینانه رو می نوشتم مصداق هام رو... ستاره های الهامم رو می آوردم جلو چشمم، تا بتونم به نوشتنش ادامه بدم.

اینکه به پارسا فکر کن. به سارا فکر کن. به مازیارفکر کن. به هرکی که یه زمانی سینه شو سپر می کرد و حرفشو بدون در نظر گرفتن عواقبش از ته دل می گفت فکر کن.

سعی کردم پیامم جدی، شفاف و در عین حال به دور از سو گیری و بی احترامی باشه. منتها حرفی رو زدم که حق بود. به هر حال یکی باید مقابل بی عدالتی ها وایسه دیگه. منم کم رو هستم، ولی دلیل نمی شه بی واکنش باشم نسبت به زور گفتن ها!


الآنم از ترس رفتم زیر پتوم. :)))) اصلا نمی تونم متصور بشم بعدش چه اتفاقی می افته. تقریبا زیر پوستم حس می کنم رئیس گروه می آد بهم می گه هی شمایی که اینقدر دمبت درازه و اعتراض داری، لطفا اصلا برو بیرون ازینجا ریختت رو نبینم دیگه! و تهش اخراجم می کنه. 

کلا پیامم رو با این دید نوشتم. با دید اخراج شدن. می شه گفت خودکشی مجازی کردم تقریبا! دست از جان شسته. حس سر به داران رو دارم. حرکتی زدم که از نظر کم یابی با رویت دنباله دار هالی برابری می کنه...


ولی گور باباش دیگه. من که خمیر بازی ملت نیستم. خیلی بی انصافی دارن می کنن.

تا الآن دستیار هاش دیدن پیامم رو و گویا به قدر کافی تانکی بوده که نتونن جواب بدن.

فقط مونده خودش. مونده خود جک اسپارو!

آخ قلبم. بیا جک. بیا به جنگ من. سپر من حقیقت و راستی ه. و ازین دست جمله های آرام کننده. 

احساس به درختا

اینو بهتون بگم بخندید.

یکی از استادان عزیز که من جونم براش در می ره برگشته بود داشت به مناسبت روز دانشجو اندکی نطق می کرد...

وسط حرفاش برگشت گفت :" شما دانشجوعید. شما فرای اینید. شما باید حتی نسبت به درختای دانشگا هم احساس داشته باشید."

با شنیدن این جمله ش درجا خشک شدم به واقع.

داشتم فکر می کردم عه منم که همینا رو چند روز پیش رو وبلاگم نوشتم. :)))

که خار سقلمه ای زد و گفت: "فهمیدی؟ تو رو می گه ها... تو فرا تر از این هایی."

من فراتر از این ها عم. فاکین فراتر. 

آره من سوپرنچرالم اصن.

بیایید منو تو مداخله ای چیزی شرکت بدین دیگه عح. داره از کفتون می ره ها.

عاق

امروز روز خیلی خفنی بود ها، ولی می شه گفت تهش داره خراب می شه و مامانم تقریبا عاقم کرد. 

عاق  یا آق یا هرچی. حالا درستش کدومه یا آیا کاربردش به جاست رو نمی دونم.

ها ها.

برو بابا تا الآنشم ما خر هیشکی نبودیم تو این خونه.

حالا دیگه رسمی شد. جون باو.

من تنهایی رو خیلی وقته یاد گرفتم. سوختی. خیلی وقته چیزی واسه از دست دادن ندارم.

همین که خیالم راحت باشه پدر و مادرم زنده اند و سلامت اند، واسم کافیه. خیلی وقته همین واسم کافیه و انتظار دیگه ای ندارم ازشون.

می دونی... واسه اینکه برای تنبیه خودت رو از کسی بگیری، باید اول واسش پر رنگ باشی که با کم رنگ شدنت بتونی زجرش بدی قطره قطره.

ولی شما از اول کم رنگ بودین.

من آدم احساساتی ای هستم درست، ولی خیلی وقته به کم رنگی ها هم عادت کردم.

خیلی وقته یاد گرفتم حال گندم رو، دغدغه هام رو، بغض هام رو، ترس هامو، هیچ کدومشو کسی خریدار نیست و همه جا فقط خودمم و خودم. تنها تنها.

حس می کنم هزار ساله بدون حضور معنوی خانواده م زندگی کردم. تنهایی بدون کمک منتها البته با کمک پول هاشون. به هر حال اینم که می گن پول هیچ وقت جای محبت رو نمی تونه بگیره، راست می گن.


برگشت بهم گفت: "...دیگه رو من تو هیچ کاری حساب نکن، نه من نه تو! هر کاری دوست داری بکن. دیگه هیچیت به من مربوط نیست..."

و خنده داره چون یادم نمی آد آخرین باری که روش حساب کردم کی بوده.  این قدر همیشه مهره هامو طوری تو صفحه ی شطرنج تکون دادم با پیش زمینه ی اینکه نمی تونم و نباید رو هیچ کسی حساب کنم، که بهش عادت کردم. بدم عادت کردم. چیزایی رو، اتفاق هایی رو تنها تنها تجربه کردم که مطمئنم هر پدر مادری درباره ی بچه ش اینا رو بفهمه کرک و پرش ده بار از نوک سر تا کف پا می ریزه و چشماش از حجم مفلوکیت و مظلومیت بچه نا خودآگاه اشکی می شه‌.


من خیلی بیش از حد قوی بودم. نه سالم بود و ادا هیفده ساله ها رو در می آوردم.  خیلی تو خودم ریختم. چهارده سالم بود و مثل بیست و سه ساله ها رفتار می کردم. خیلی جیک نزدم. هفده سالم بود و در حد یه سی ساله رفتارم پخته بود. من همیشه مثل یه تیکه بتن بودم.  و همه ی اینا باعث شد که به اینجا برسم. اینجایی که بیست و یک سالمه، هیچ درکی از تهدیدت ندارم چون در حد یک آدم چهل ساله از خودم مطمئنّم و آبدیده شدم.


و این جمله ای که واسه تهدید انتخاب کرد، افتضاح بود به عنوان یه تهدید. چیزی که من از اول نداشتم رو نمی تونی ازم بگیری، خب؟


اصلا من نمی دونم این تهدید یا جمله یا هرچی که هست یعنی چی و چی می خواد بشه ازین جا به بعدش. اینقدر هیچ کدومشون نبودن برام همیشه، اینقدر همیشه کم شون داشتم... 

اینم روش. مگه چه چیزی می خواد فرق کنه. هیچی. فقط حرفش اومده وسط. وگرنه که خیلی وقته مزه ش زیر زبونمه. از... بچگی ها.

شما شرح زندگی شاگرد اولی رو می خونید که تو مدرسه همه همیشه آرزشون بود همچین بچه ای داشته باشن ولی خودش هیچ کی رو نداشت بیاد کارنامه هاشو بگیره حتی. شاگرد اولی که آخرین نفر بین کل شاگردای مدرسه کارنامه ش رو می دادن دستش و خودش دیر تر از همه ی بچه ها می فهمید یکِ مدرسه به اون بزرگیه. با هزار روز تاخیر. چون همیشه هیشکی رو نداشت که بیاد اون کوفتی رو بگیره، هیشکی رو.

 ازین به بعدشم با همین روال! چی می خواد فرق کنه مگه عزیزم.


حالا ایشالا که از این تصمیمشون حالا حالا ها بر نمی گردن، ولی فعلا قصد دارم تا زمانی که برنگشته از آزادی بی حد و مرزی که برام تو ذهنش متصور شده سو استفاده کنم ببینم تا کجا... تا چند... آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان. :دی

پیش به سوی کثافت. که همه چیم دست خودمه، نه؟ :))))

بی رحمانه ست، ولی یکم سیخونک کردنم گرفته. :-۸ 

خاطره می شه اینا. 8-¥


عیما

من حواسم هستا،

جدیدن خیلی دارین تند تند ازدواج می کنین. تابع نمایی شده چیه...


امروز داشتن بهم می گفتن آره فلان سال بالایی ه  دارو، منو می گی یک احساسات غریبی داشتم..

هی می گفتم مطمئنی؟ مطمئنی خودشه؟ این که هم سرویسی من بود. حالا انگار حکم هم سرویسی من بودن طرف رو از ازدواج کردن مبرا می کنه. :))))

 

بابا گند بزنن توش، از تبریک این یکی هم جا موندم، چه دنیای مزخرفی شده همه چی به یه نخ مجازی جات بنده. توش نباشی از حال هیشکی خبردار نمی شی!

یعنی آدم به  یکی که پنج خروس خون صبحا سرشو می ذاشته رو شونه هاش خر و پف می کرده هم نمی تونه تبریک بگه؟

یعنی آدم نباس به یکی که پف زیر چشاشو دیده، با هم تو برف منتظر سرویس رژه رفتن سگ لرز زدن، یخ ریختن تو لباس هم بتونه تبریک بگه؟

بابا لامصب ما با هم زیر یه کاپشن می خوابیدیم. اصلا به چه حقی بچه محلتو دعوت نکردی؟ :)))


چه دنیایی. چه دنیایی.

دوباره می ریم تو پروسه ی حالا من به این یکی چه شکلی تبریک بگم!! وات د. 

به اون قبلی که هر کار کردم نشد و نگفتم. این یکی هم که گویا پنج ماهه ازدواج کرده. یا خدا.

من بعد همین پست پا می شم، بر ترسم غلبه می کنم و بهش پیام می دم. خیلی بی صفتم اگه این کارو نکنم.