ترتیب رنگشان را ستاره کشیدم:
انار قرمز بود،
و زرد لیمو ی شیرین،
و نارنجی نارنگی،
و سیب ها سرخ.
پلنگ های سیصد و اندی را
گفتم بیایید رفقا،
که ضیافتی ست: زمستانه،
و جمعی ست: برادرانه،
و برگ سبزی ست: تحفه ی درویشانه.
پس پلنگی مرا به آغوش کشید: عاشقانه،
حال که جوجه پلنگی سفید،
ستونی آن طرف تر،
در حال جان دادن بود:
لا به لای دستمالی از سرما، عاجزانه.
پس کتاب نارنجی را گشودم، درویشانه،
و در حالی که از نوک انگشت سبابه ام،
جوانه ی کامکوات می رویید،
گام بیست و پنج را خودم قلم زدم، مفلوکانه:
"زمستان را چگونه ادامه دادم، بی باکانه."
کامکوات در کف دستم نارنجی شده بود.
پس برگ های قهوه ای را، ندا دادم: های بیدار شوید اول پاییز است، عجی مجی لاترجیانه.