-
کیس پرانی
یکشنبه 19 خرداد 1398 23:07
هوم. ناراحتم باو، سرم اینقدر شلوغ شده، نمی تونم به پروژه های جدیدی که بهم پیشنهاد می شه بپیوندم. یعنی من از بچگی خودم هم یک آدمی بودم که اگر توانم صد بود تا دویست خودم را زیر بار کار و پروژه و جشنواره و فراخوان و ژیگول بیگول بازی دفن می کردم. کلا از درگیر بودن خوشم می آد دیگه، چون بسیار دوست دارم دورم همیشه شلوغ باشه،...
-
او یک خدای سی و نه ساله بود
یکشنبه 19 خرداد 1398 16:04
و من استاژرش بودم. من، استاژرِ خدا بودم! من... فاکینگ.. استاژر خدا بودم. به خدا الآن از شدت حب و ارادت گریه ام می گیره.
-
تا دوست دارمت، تا دوست داری ام، باور نمی کنم... باور نمی کنم!
شنبه 18 خرداد 1398 23:38
نقل قول از اینستاگرام: "رئیس جمهور تاجیکستان تصویب کرد که افراد تا سن ۱۸ سالگی نمی توانند دین و مذهب داشته باشند تا از کودکی ناخواسته درگیر ترس و وحشت نشوند. از ورود افراد زیر ۱۸ سال به مساجد و کلیسا ها جلوگیری می شود. پس از ۱۸ سالگی که به سن تشخیص رسیدند در صورت تمایل می توانند دین انتخاب کنند." رو نمایی...
-
The Incredibly Deadly Viper
جمعه 17 خرداد 1398 20:44
به خدا این شانس ما را افعی ای کفچه ماری مار آناکوندایی چیزی گزیده مادر بوردم سوخت! یا حداقل می گن سوخت! اینقدر کلافه ام، اینقدر عصبی ام، حد نداره بعد منم سر این قضیه که تصمیم گرفتم وسواسامو بذارم کنار، کیسو با تمام زندگیمو که توش بود دادم دست اولین مغازه تعمیراتی که زیر دستم اومد می تونستم بدم دست آشنا، ندادم می...
-
لای کدام صفحه خودت را جا گذاشتی؟
جمعه 17 خرداد 1398 00:54
زود اتفاق افتاد، ولی این حقیقت که دیگه هم سن شخصیت های کتاب هایی که می خونم نیستم، آزارم می ده. قوی تر بگم؟ خیلییییییییییییی آزارم می ده. بد تر از اون اینه که خوراک فکری م در همون حد باقی مونده. آره من می تونم صبح تا شب کافکا و تولستوی بخونم، از شاعر های معاصر کتابچه جمع کنم، از بزرگ علوی یا چشم هایش نقل قول بزنم، با...
-
صد شکر که آن رفت!!
پنجشنبه 16 خرداد 1398 01:07
یس.یادم رفت بنویسم. امروز دابل عیده! چون از فردا ما می تونیم با خیال راحت آب معدنی سر بکشیم در ملاء عام. روز قبل شروع ماه رمضان رو یادم نمی ره. گشنم بود، با حرص ساندویچ گاز می زدم و به خودم می گفتم از فردا نمی شه دیگه. یک غمی گرفته بودم که نگو! به خدا خسته شدم اینقدر تو این ماه رفتم تو قسمت های نیم ساخته و پرت، به تند...
-
کله مکعبی کره خر
پنجشنبه 16 خرداد 1398 00:11
عَخی. آمدم پشت پی سی نشستم دلم تنگ شد. تنگا... تنگ. البته این صاب مرده همیشه تنگه، الآن تنگ تر شد. هشتگ ادا تنگا، اگه ربطی داره. همین جوری یک بیت شعر براتون بنویسم دلتون وا شه. بیته حداقل سه چهار ساله نیامده بود تو ذهن خودم و بهش فکر نکرده بودم. خیلی ناگهانی به ذهنم بارید الآن. دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از...
-
ماندلّای کینه ای قرن
سهشنبه 14 خرداد 1398 00:36
"فراموش می کنم، امّا نمی بخشم." کیلگ آدم کینه ای ایه. کیلگ وقتی از کسی دلخور می شه دیگه تا ابد دلش با اون شخص صاف نمی شه. کیلگ خیلی وقت ها یادش نمی آد چرا، فقط می دونه که باید تنفر نثار آدم ها کنه. کیلگ یه ماهی قرمزه، ولی تنفر دونش همیشه تا خرخره پره. کیلگ گاهی حس می کنه یه گلوله ی تنفره که دست و پا درآورده....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 خرداد 1398 01:01
شب قدر را ما اختراع کردیم، تا بی عدالتی های خدا، در مغز محدودمان قابل درک باشد. + برای تخت شماره هشت که قوی بود، و بی مثال، و بی گناه. + برای بی عدالتی های خدایی که در آن دور هاست.
-
چشم بیمار تو را دیدم و...
شنبه 4 خرداد 1398 01:27
بیمار شدم.
-
ما مرتد ها به چه حقی افطاری شرکت می کنیم
شنبه 4 خرداد 1398 01:21
ببین ببین اینقدر حرف زدی یادم رفت چی می خواستم پست بذارم! پ.ن. آهان یادم اومد. قضیه اینه که مسخره می کنند که: تو وقتی روزه نمی گیری به چه حقی افطاری ها رو شرکت می کنی؟ جوک می کنند می فرستند اینور اونور! اومدم بکنم تو حلقومشون که به حق همون وقتایی که روزه نبودم ولی احترام نگه می داشتم و روزه خواری نمی کردم. شده از یه...
-
چرا مرگ بهنام صفوی مورد بی توجهی قرار گرفت؟
شنبه 4 خرداد 1398 01:04
بله همچنان من با این موضوع داخل عنوانم مشکل دارم. ضمن اینکه الآن یک آهنگ پخش می کردند، وای اصلا یک جوری شدم. بهنام صفوی خوانده بود و سلول های خاکستری م پاره پوره شد و حس می کردم پشت قرن ها جا مونده. یادم نیومد چیه تا بالاخره صدای خواننده ش درومد. فهمیدم بهنام صفویه. ایزوفاگوس پرسید بهنام صفوی از اولش کچل بود؟ گفتم نه...
-
دلتنگی در برای زیر دری
جمعه 3 خرداد 1398 23:46
درب دوغ رو دیدی؟ یه حالت پرفراژ مانندی داره با خط برش، که وقتی بازش می کنی از اون جا جدا می شه. قسمت کوچکی از درب داخل دهانه ی بطری می مونه و بقیه اش جدا می شه. خب امروز ظهر جای درب آبلیمو با درب دوغ عوض شده بود، اصل رنگ درب دوغ سبز چمنی بود و درب آبلیمو سفید بود، ولی چون جا به جا بسته شده بودند، با قسمتی از درب که...
-
جوین باکره
جمعه 3 خرداد 1398 21:06
ضیافتِ جوین با،کره # سه مدل داره: بامربا/ باپنیر/باکره. بامربا ش رو امروز دیدم. باکره ش رو هر روز می بینم. با پنیر رو تا حالا ندیدم. عکس ها رو فعلا کش رفتم تا بعدا عکس خودم رو بگذارم. بعد اون وقت به من می گند به جزئیات بی تفاوتی! به خدا من روزی اقلا یک ربع تو رفت یک ربع تو برگشت دارم به حالت پوکر فیس به این تبلیغ خیره...
-
بازنشستگی با لنگ
جمعه 3 خرداد 1398 00:08
ولی تو نوجوونی هام، اگه به من می گفتی آخرین بازی ژاوی هرناندز مقابل لنگ و تو ورزشگا آزادی خواهد بود، یا از حجم مسخرگی ش اینقدر خنده ی هیستریک می کردم که مجنون بشم یا قطعا از حجم مصیبت وارده سکته می زدم و عمرنیاش به اینجا ها نمی رسیدم! الهی. آدم به چه خفت ها که نمی افته آخر عمری. کاسیاس که سکته می کنه، این که می ره...
-
من به خال لبت ای دوست...
چهارشنبه 1 خرداد 1398 16:35
گرفتار شدم.
-
به یاد روز پدر هایی که جوراب نخریدیم
چهارشنبه 1 خرداد 1398 02:11
می نویسم که فراموش نکنم، در این زندگی لحظه هایی وجود داشت که ته دلم گرم بود از بابا داشتن. چون اون باباست، و بلده چُنان هنرمندانه ضعف های شخصیتی تو رو به ژنتیک خودش و اینکه "منم جوون بودم همین بودم" ربط بده و قهقهه بزنه و بحث رو عوض کنه، طوری که آب از آب تو دلت تکون نخوره. ممنونم پدرم. ممنونم که منِ ضعیف را...
-
می خوام برم کوه، شکار پروانه
چهارشنبه 1 خرداد 1398 01:54
گنجشکی دیدم، پروانه ی مونارک می خورد!! بر وزن، بره ای را دیدم، بابادک می خورد! و پروانه فرار کرد. آش و لاش شد. ولی فرار کرد. دلم ریش شدا. تا به حال یک گنجشک رو اینقدر تباه و خبیث ندیده بودم. همچین این توکش رو فرو کرده بود به جان پروانه و اون هم بال بال بال می زد، که می خواستی با لقد دو تا بزنی زیر گنجشکه. بنده در کار...
-
چهارشنبه سوری در اردیبهشت
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 21:41
آخخخخخ این خیلی مهمه باید تعریف کنم! خواب می دیدم دارم از چهارشنبه سوری جا می مونم و سرم خیلی وحشتناک شلوغه، پس همه رو پشت سرم رها کردم که برم به چهارشنبه سوری برسم. خیلی حس خوبی داشت چون به همه گفتم ببخشید من وقت ندارم، باید برم مراسم چهارشنبه سوری رو به جا بیارم. فکر کنم امتحان پایان بخش هم ندادم. در این حجم از...
-
سلامتی فابریکا
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 21:25
به بچه های ابتدایی گیر می دی؟ به خدا من با این سنم خودم تا همین لحظه یه خروار خاطره دارم از این "آقامون جنتل منه." و خودم جزو خط مقدم تنفر ورزندگان به این اثر فاخر بودم. یادمه طرف های عید این آهنگ رو خیلی می شنیدم و جان خودم این موهای تنم سیخ می شد اینقدر چندشم می شد، خصوصا از ترجیع بندش. حس می کردم این بار...
-
رفیق من
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 18:39
رفیق روزه خواری هایم باش.. پ.ن. عه. امسال ماه عسل نداریم؟ من فکر کردم خودم دیگه دنبال نمی کنم.
-
یادداشتی از مزوزوئیک
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 01:27
یک استاد برگشت گفت، الآن نسل روزنامه منقرض شده. خود شما آخرین باری که روزنامه خوندید کی بوده یادتونه اصلا؟ و متاسفانه رسید به بنده که آخرین روزنامه رو دیروز خونده بودم و و با سر تیتر و اسم مقاله پرت کردم تو صورتش فلذا تیر نتیجه گیری های اندیشمندانه اش زارت وسط سنگ فرود آمد. اینقدر خوشم می آد نتیجه های تخمی تخیلی ای که...
-
جناب شهردار
یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 01:20
ها بهتون نگفتم؟ :))) ماجراهای ما ازینجا به بعد جذاب می شه. امروز شهردار یکی تون اومد پیش ما. شهردار خرم آباد/کرمانشاه یا یک جایی همون نزدیکی ها. ای حالش رو گرفتیم جیگرم حال اومد. یعنی من واقعا سعی می کنم آدمی نباشم که چنین جمله ای از من شنیده بشه که "آخ حالشو گرفتیم حال داد." عین بی شعوریه خب، ولی طرف فکر...
-
خواب نوشت
یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 01:07
یعنی گاها من با ترس و لرز غریبی می آم پست های دو سه ساعت پیشم رو می خونم ببینم دقیقا چی نوشتم اون زمان... گاهی اینقدر خسته ام که تنها هدفم فشار دادن دکمه ی انتشاره، اصلا برام مهم نیست چی دارم می گم. فکر می کنم مست ها هم همین شکلی باشند که یادشون نمی آد در زمان مستی چی کار کردند... یکی نیست بگه خب مرض داری وقتی داری می...
-
خمیازه های کشداااار
شنبه 28 اردیبهشت 1398 22:30
شما سال تا سال مهمان نمی آد خونه تون، خودتونم سال به سال یه نخ سیگار نمیکشید، تازه با کاردک هم باید بیاند جمعتون کنند که تو اجتماع وارد بشید و از خانه دل بکنید. ولی کافیه یه شب دلتون بخواد تو خلوت خودتون، برای مثال یک نخ سیگار بکشید، وقتی می رسید خونه یک لشگر مهمان خواهید داشت ، و باید با همه شون روبوسی کنید و برید...
-
آفتابگردانی می کند
شنبه 28 اردیبهشت 1398 20:52
رفته، گشته، از دوستام شماره موبایل من رو گرفته، تا که بهم پیامک بده و تبریک بگه و اعلام کنه دل تنگم شده! شت تا به حال کسی اینجوری برخورد نکرده بود با من. بعد اون وقت به من می گند چرا این لاو ویت تیچری! چرا کرم کتابی! چرا استادا رو می بینی کراش می زنی. چرا اپل پالیشینگ می کنی؟ بفرما. چون این شکلیه روابطم با اساتید. چون...
-
می خوام عاشقانه ترین جمله ی جهان رو بنویسم!!
شنبه 28 اردیبهشت 1398 06:36
من قلب را شروع می کنم، او قلب را تمام می کند...
-
زیر گرفتن پروانه های مهاجم، ممنون!
شنبه 28 اردیبهشت 1398 06:33
روی برگه ی گزارش تصادفات پلیس نوشتند: " راننده ی عروسک سفید با شماره شاسی ۲۶۷۷۳۸۹۵۴۲۱، اظهار می دارد که حق تقدم با پروانه های مونارک مهاجم به تهران است و باید در هر صحنه و هر حال، امنیت جانی آن ها را در اولویت قرار داد. در نظر این راننده ی خاطی، زیر گرفتن پروانه های مونارک به ناگواری زیر گرفتن آدم های دو پا است....
-
خسته ترین پست
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 01:56
ما خسته ترین پست مون رو توی یک زمان نرمال می نویسیم. یک و پنج دقیقه ی شب. داشتم فکر می کردم، چه طور می شه انتقال داد، وقتی تهش همه شون توی یک سری عدد و کلمه خلاصه می شند. که مثلا من خسته ترین پستم، همینی که می خونی بود.همین پست ساده. که دلم می خواست حرف هایم رو بالا بیارم ولی نمی دونستم چه طوری چون اون قدر خسته بودم...
-
زندگی در مرگ، مرگ در زندگی
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 23:31
ولی من ناراحت شدم بهنام صفوی مرد. وسط اتاق عمل فهمیدم. دیدم این پرستار ها دارند آخ و اوخ می کنند، فکر کردم مثلا یکی از مریض های خودمون مرده که من نمی شناسم. ولی خب بعد اسمش رو شنیدم حس کردم مثلا شوخی ای چیزی باشه. یا یک بهنام دیگری باشه. یا حتی یک خواننده ی دیگری. و بعد که دیدم یکی پرسید "همین خواننده هه؟" و...