-
قلبی ترین مود چشم ها
جمعه 19 مهر 1398 01:14
چشم های من هم اکنون و در این لحظات روحانی در قلبی ترین حالت دوران خودشان در هفته ی اخیر قرار دارند. چرا؟ چون ملافه شسته شده، رو متکایی هم شسته شده، و من وقتی سرم رو می گذارم بین این دو تا بوی ماده ی شوینده می پیچه داخل دماغم. هاعی خِدا... زندگی از اینجا واقعا زیباست. چه آرامشی. نه که مثلا خیلی فن تمیزی و شست و شو...
-
نظرسنجی یکی دو سال بعد همین موقع ها
جمعه 19 مهر 1398 00:13
الآن نظر سنجی فوتبال صد و بیست زدند که: فوتبال را از چه زمانی دنبال می کنید؟ - جام جهانی ۲۰۰۲؟ -جام جهانی ۲۰۰۶؟ -جام جهانی ۲۰۱۰؟ -جام جهانی ۲۰۱۴؟ -جام جهانی ۲۰۱۸؟ و من با قاطعیت گزینه ای رو اضافه می کنم که در آینده ای نه چندان دور یکی از بیشترین رای ها را خواهد آورد: - مقدماتی جام جهانی بیست بیست و دو (۲۰۲۲)، بازی...
-
ایران چهارده - کامبوج صفر - زنان سرزمینم هزار
پنجشنبه 18 مهر 1398 23:58
آدم حالش هر چی هم که باشه، -تو قوطی ترین حتی- وقتی تاریخ جلوی چشمات داره نوشته می شه، نباید به چیز دیگری فکر کرد چون تو رسما عضوی از تاریخی! نباید جیک بزنی حتی... فقط باید یک لبخند خوشگل از ته دل داشته باشی و صاف باهاش بری تو آلبوم ذهن آیندگان. امروز روزی بود که تاریخ جلو چشم های همه نوشته شد. واقعا خوشحالم. حقیقتا......
-
کاف کاف - ۳
پنجشنبه 18 مهر 1398 15:37
- می دونی وقتی من یکی نیمه ی خالی لیوان رو ببینم یعنی چی؟ - یعنی چی؟ - یعنی دیگه رسما آبی داخل لیوان باقی نمونده.
-
اکتیویتی تب
چهارشنبه 17 مهر 1398 20:14
عخی دیدی تب فوضول بازی های اینستاگرام (اکتیویتی) بسته شده؟ جوووووون یعنی کیف کردم ها. تازه هدر وبلاگ من هم از سنگ های کف پارک سرسره، خودجوش به قلوه سنگ های اقیانوس تغییر کرده. اینم فهمیدید؟
-
یادت نره اولین بار کی بهت گفت عجیجم
چهارشنبه 17 مهر 1398 20:10
به استادم پیام دادم: - سلام استاد، وقت شما به خیر باشد. امکانش هست امروز یک ساعت دیر تر حدود ساعت سه و نیم مطب خدمت شما برسم. جواب داده: - باشه عژیژم! دقت کنید.. "عزیزم" و یا حتی "عجیجم" نه! "عژیژم ." خلاصه هیچی. بسیااار چسبید. :D من عژیژ استادم هستم. :> زیر چونه م را بخارونید، چون...
-
قَر قَروی کی بودی تو اژدها
سهشنبه 16 مهر 1398 02:12
ناز نازو و قهر قهرویی شده ام که مپرس. از عوارض بزرگ شدنه یا من هرچی جلو تر می رم دارم بچه سال تر و احمق تر می شم؟ بابا من اصلا نمی دونستم قهر یعنی چی. یکی فقط الآن باید بیاد جمعم کنه اینقدر با همه دعوا کردم این چند هفته اخیر. قشنگ یک دور هر کسی که دلخور بودم ازش را آب کشیدم چلوندم گذاشتم رو بند رخت. یعنی می دونی از یک...
-
فندک بر پشته ی کاه
دوشنبه 15 مهر 1398 01:25
من طی دو روز گذشته صاف شدم. صاف. خدا نصیب نکناد. سر گرگ بیابان هم نیاره حتی. به قول اون چهراز که تا به حال گوش ندادم ولی اینقدر همه تان نوشتید از برم متنش رو، در این پاییز بند دلم پاره شد. تسمه تایمم به عبارتی؟! هاعیییییی. ولی می دانی تنها چیزی که آرامم می کنه این هست که داخل مصیبت ها و بدشانسی ها به خودم بگم:...
-
روپوش سفید چیست؟
شنبه 13 مهر 1398 00:03
آیینه ی دق من است. تامام. چیه به خدا. خدا وکیلی این تن بمیره حاضرم ده تا مریض تی آر کنم ولی نخواهم این روپوش لعنتی را اتو کنم. اعصابم نمی کشههههه. بعد دو دقیقه دوباره شکلش همان اولی می شه انگار از دهان هاپو در آمده. یعنی تو مثل پنگوعن و لک لک هم تردد کنی در طول روز و نشیمنگاه رو بر زمین نگذاری هم، این باز چروک می شه....
-
و هیچ وقتم من رو تو عروسیش دعوت نکرده
جمعه 12 مهر 1398 01:46
بارون می آد؛ چَررررررر چَرررررررررر پشت خونه ی هااااااجَر هاجر عروسی کرده، دمب خروسی کرده. ازون شباست ها. دلم ددر دودور شبانه می خواد. همین الآن! مادرم هیچ وقت با این شخصیت گربه ی ولگرد بودنم کنار نخواهد آمد. نوشابه نارنجی هم دارم تازه چی فگ کردی!
-
دست آورد پا آورد مماخ آورد کله آورد
پنجشنبه 11 مهر 1398 13:06
آدمیزاد غمش می گیره وقتی می بینه تنها یا مهم ترین دستاورد زندگی تون تو کل این بیست و اندی سال یه مدیکال استودنته که اون بالا می نویسید. چی کار کردی این همه مدت؟ فقط یه مدیکال استودنت داری باهاش مثل مگس کش بکوبونی تو سر اطرافیانت؟ تو توی مدیکال استودنت خلاصه می شی؟ شغل هامان ما را تعریف می کنند؟ به شخصه خیلی وقته...
-
تو کیش/میشی
پنجشنبه 11 مهر 1398 11:39
# "تو دکتر خوبی می شی" چیست؟ جمله ای است که با شوق و ذوق از در و دیوار و دوست و آشنا و خانواده و اساتید بر فرق سر بنده می باره، حالی که خودم می دونم گه خاصی نخواهم بود. اطمینان هم که نه، یقین دارم. فقط ناراحتم چون یک روزی قرار هست این ایمانشان رو به من از دست بدند. کاش می شد هر بار که این جمله را می گند بر...
-
پستانکش را بدهید
پنجشنبه 11 مهر 1398 11:20
یک طوری خسته ام از بچه بازی های شما آدم بزرگ های پارادوکسیکال که اون سرش ناپیدا! به قرعان ک همه تون مشکل روحی روانی دارید ما رو هم سابیدید تموم شد رف پی کارش. یعنی من باید ناز نره خر سی و اندی ساله رو هم بکشم! در این اشل از جنون. حالمو به هم می زنه این دنیای مدرنتون. بابا بیا دو دیقه کلاسیک باش لعنتی. بچه بچه بچه بچه...
-
زمان
سهشنبه 9 مهر 1398 00:04
دلم فقط زمان می خواد فقط زماااان زمان بیشتر زمان خیلی خیلی بیشتر دوست دارم هر ثانیه ام به اندازه ی یک سال کش بیاد گذر زمان خیلی نامردانه ست نامردانه ترین چیزیه که می شناسم من اصلا وقت نمی کنم هیچ کار انجام بدم وقت نمی کنم واسه دلم وقت بذارم همینجوری پیش بره شرمنده ی دلم می شم الآنشم هستم کلا از زمانی که خاطرم می آد با...
-
Midnight feast
یکشنبه 7 مهر 1398 02:57
یه مم هست در رابطه با اینکه برنامه نویس ها چه جور شب کریسمس رو جشن می گیرند. اینجا: اگر به جای کامپیوترش ژ رو قرار بدیم، پوزیشن آدمه رو از نشسته به گربه ی مچاله شده در لا به لای کلافه ی پتو ها تغییر بدیم و چهره اش را خواب آلود کنیم و فضا رو هم به صورت کریپی ای نور تاریک بدیم، این مم میشه شرح دقیق لحظه ی ۹۸۷۶۵۴۳۲۱...
-
987654321
جمعه 5 مهر 1398 23:59
من به یک گردان آدم خبر دادم. نکته اش این هست که هیشکی نزد تو پرم، و استقبال کردند و خوششان آمد. ولی خب چون هر دو ثانیه یک بار به خانواده یادآوری کردم، مادرم پرسید اصلا چرا اینقدر برات مهمه؟ مگر نه اینکه همه ی لحظه ها یکتا اند؟ و حق هم داشت. همه ی لحظه ها یکتا هستند ولی این مثل یک جور یادآوره. که با دستت شترق می زنی تو...
-
و تویی که هنوز نمی دانی حیوان ترینی
جمعه 5 مهر 1398 14:23
ولی بعضی اظهار نظر هاتون آدم را کفری می کنه حقیقتا! طرف روشن فکرانه امده مثلا از این جوک های توییتری در کنه از خودش، نوشته: " مشکل مملکت ما اینجاست که فلانی رتبه ش در حد دامپزشکی بوده باید می رفته حیوان ها را درمان می کرده، با سهمیه امده پزشکی انسان ها را درمان می کنه." آه واقعا دلم می خواهد بگم ریدم به این...
-
رم
جمعه 5 مهر 1398 00:49
تمام شد رم کردم بیا و ببین برای همه فرستادم دایی عمه خاله عمو فامیل مادر پدر دوست دشمن ابتدایی راهنمایی دبیرستان دانشگاه پسر دختر پیر جوان مجازی حقیقی استاد همکار سال بالایی سال پایینی رزیدنت اتند فلو انترن استاژر آبرو نماند برای من دیگه اینجا بعد فرض کن بنده ی خجالتی که لال هست کلا امشب عقلم را دادم رسما لولو خورد...
-
کف و خون
پنجشنبه 4 مهر 1398 23:48
یک چیزی فهمیدم بگم کف و خون قاطی می کنید! شنبه ی هفته ی آینده ساعت ۵ و ۴۳ دقیقه و ۲۱ ثانیه؛ تنها وقتی هست که تمام اعداد کنار هم قرار می گیرند. ۹۸/۷/۶.۵:۴۳:۲۱ دارم دیوانه می شم. دی وا نهههههههههه
-
ماه مهر
چهارشنبه 3 مهر 1398 02:57
یک کار خیلی قشنگی مرتکب شدم. با کسی که صمیمی می شم، یا حالا احساس راحتی می کنم، این مخ لعنتی م به کل بای پس می شه مختل میشه خنگ و نفهم می شه و چرت و پرت دیگه زیاد می گم یعنی خب فرض کن عین آدمیزاد حرف زدن که بلد نیستم در حالت عادی که صمیمیت وجود نداره چیزی نمی گم ولی با دوستان نزدیک وقتی حرف می زنم راحتم و از طرفی چون...
-
سخت
چهارشنبه 20 شهریور 1398 23:36
بچه ها من دارم سخت ترین تصمیم عمرم رو می گیرم. بد ترین دو راهی ایه که تا حالا سرش ایستادم. احساس بی پناهی و بدبختی و گیجی و جنون محض می کنم. ته دلم خالیه ته چشمام خالیه تو مغزم خالیه.. فقط دلم می خواهد برگردم زمان های بچگی، وقتی بین پدر و مادرم می خوابیدم و هیچ ترسی وجود نداشت. انرژی بفرستید تهش راهی که درسته را...
-
Autumn day
پنجشنبه 14 شهریور 1398 03:39
خب دیگه شب گریه کردن با ترک روز پاییزی اولافوره. می دونید دیگه، علاقه ی زیادی به برگ درختان سبز (در نظر هوشیار هر ورقش دفتری ست معرفت کردگار) و جمع کردن کلکسیون دارم. چند وقت پیش، نگهبان دم در، یک نگاه به برگ زرده ی داخل ماشین انداخت گفت: "پاییز چه قدر زود اومده داخل ماشینت..." خواستم بگم هه تازه از قلبم خبر...
-
گل محمدی روی حلوا
سهشنبه 12 شهریور 1398 22:17
سوالی که از شما دارم اینه، غنچه ی خشک شده ی گل محمدی که روی حلوا می گذارند، خوردنیه؟ یا تزئینیه؟ اگر تزئینیه یعنی باید بندازیمش دور بعد خوردن حلوا؟ اگر خوردنیه چرا تلخ بود داخلش هم قهوه ای شده بود؟
-
اونجاتون
سهشنبه 12 شهریور 1398 02:14
خب بیایید رو راست باشیم، ترجیح می دم ثبتش کنم تا هر زمان که اینجا می نویسم. یه سیره که ثبت شدنش بهتر از نشدنشه. شاید یک روز اینجانب کیس منتخب تحقیق آدم فضایی ها باشم، و دوست دارم در مورد این ابر اژدهای وب نویس اطلاعاتشون کامل باشه. هر چی شد هم مثل کیس هایی که تو مورنینگ می آند می خونند و یهو ول می شه که پرونده ناقص...
-
کُمپِرِس
دوشنبه 11 شهریور 1398 22:48
کثافتی شده ام که مپرس.. من این همه نیَم!
-
و خواب، یکتا آرام بخش جانان
دوشنبه 11 شهریور 1398 01:44
از زمانی که پست قبل رو انداختم اینجا خوابیدم تا خود الآن. حس می کنم سه روزی گذشته، و احساساتم خیلی کم رنگ شده. آب بندی شدم ظاهرا. این مخم قاطی کرده بود ها. یعنی واقعا مدرکم رو که بگیرم برای هر مرضی علاوه بر دارو، یه خواب اضافه هم تجویز می زنم. خواب همه چیز رو درمان می کنه. آنستلی. شاید خیلی از کسانی که زدن خودشون رو...
-
به طریقی هر کس
یکشنبه 10 شهریور 1398 18:33
اگر ازمن بپرسند علم وبلاگم رو برای چی هنوز بالا نگه داشتم با این وضع، می گم فقط واسه روزی مثل امروز. یه غربته و یه پناه آوردن به وبلاگش دیگه.. اهل دلاش می دونن چی می گُم. نیست؟ همین که تو تاریک ترین نقطه، یه چیزی رو داری بهش دست بندازی، همین که مثل یه سوراخ موشه که زخم خورده بخزی توش و کسی کارت نداشته باشه تا ذره ذره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 شهریور 1398 00:14
های دویست و پنجاه و چهار نفری که امروز از اینجا رد شدید! من دلم گرفته. عجییییب. و غریییییییب. و عمیییییییییییق. من دلم گرفته. فهمیدید؟ من دلم گرفته.
-
غرور
دوشنبه 4 شهریور 1398 01:05
یک فایلی را دادند به ما اصلاح کنیم، ما از قضای روزگار چون با کسی که فایل را بهمون داد کاملا دل صاف نیستیم، عینهو اسب وحشی افتادیم روی فایل و حالا غلط نگیر کی بگیر! یعنی این فایل پاره شد این قدر که من بی رحمانه ازش غلط گرفتم و کوبیدمش چپ و راست، و با هر غلطی که می گرفتم به خودم می گفتم، همینه دیگه با یک نویسنده ی خنگ...
-
کشف جدید، گه اخلاقی جواب است
یکشنبه 3 شهریور 1398 00:27
می دونی عصبانی شدم خون جلو چشمامو گرفت صدام رو در عین حال که می لرزید انداختم رو سرم و اتفاقا خودم هم بالا رفتن نمایی ش رو سنس می کردم :دی جالبه من عصبانی می شوم صدام می لرزه بعد در همان حال زور می زنم ولومم رو بدم بالا یک وضع افتضاحی ولی لعنت بهش خیلی حال داد فاکینگ حال داد نه نشد بهتر بگم فاکیییییییییینگ حال داد روی...