ببینید کی زده اشک باباشو درآورده...
وای گه بگیرن کل هیکل منو.
چرا من زود تر نمی میرم اینقد خودمو این بدبختا رو زجر ندم؟
خب اومد اصرارم کرد که: کیلگ پس گردنم با این روان نویس مشکی عشقه ت یه ده یونانی بکش،
منم کشیدم واسش دیگه.
حالا الآن اومده بخوابه دارن دو نفری می دوزنش به هم که احمق جون این چیه پشت گردنت کشیدی فردا تو استخر اون معلم عرزشی ریشوعه تون فکر می کنه ما شیطان پرستیم!
حالا هر کار می کنن پاک هم نمی شه اومدن سراغ من که برادرت هر خریتی در آورد تو باید حمایتش کنی؟ این چیه پشت گردن بچّه کشیدی!
اونم از اون ور داره هوار می کنه که این علامت شیطان پرستی نیست شما ها نمی فهمید نمی فهما! این ده یونانی ه! ده یونانییییی.
بعد بهش می گن اگه مردی بگو سه ی یونانی چه شکلیه خاک بر سرت کنن؟ که بلد نیست.
الآنم دارن دیگه شهیدش می کنن می گن هی ما گفتیم با اون آرمان نگرد باز رفتی با اون گشتی هر چی بیاد سرت حقّته.
از اون ور مامانم بهم می گه بهش بگو تا بدونه! مگه تو نگفتی این بو گیر های ماشین که زمانی مد بود وسطش ایکس داشت، علامت شیطان پرستی اند؟
از اون ور خودش می گه کیلگ به اینا بفهمون! مگه تو نگفتی ده یونانی این شکلیه؟
ای بابا. داستان شد باز گفته های من. فکر کنم الآن باید پاشم برم دخالت کنم...
خب دخالت انجام شد. علامت شیطانی پاک گردید. بچّه خوابید.
والا من اصلا نمی دونم طرف کی ام دیگه. گیجم کلا. علی الحساب بیایید منو بگیرید ببرید اگه یه ایکس نماد شیطان پرستیه.اگه نیستم بیایید منو بگیرید ببرید. کلا بیایید منو بگیرید ببرید.
ولی وقتی می بینمش عجیب یاد خودم می افتم. یاد نوجوون سیزده چهارده ساله ای که هر جای دست و پاشو نگاه می کردی یه یادگاران کشیده بود و خیلی از هم سن هاش مسخره ش می کردن و بهش می گفتن فراماسونر. بعد وقتی می اومدم توضیح بدم که نه آقا ابر چو بدستیه، با سنگ زندگی مجدد و شنل نامرئی کننده. یه نگاهی می نداختن بهم، و یه لبخند عاقل اندر سفیه بود جواب اون همه تلاشم واسه توجیه کردنشون. که یعنی خدا شفات بده خیلی احمقی. باز خوبه تو بچّه های مدرسه هری پاتر خون داشتیم چند تا وگرنه من زنده بیرون نمی اومدم از اون سن.
هی آدما چقد خوب می شد اگه ک قضاوت نمی کردین. چقد خوب می شد که لازم نبود من واسه هر رفتاری که دلم می خواد انجامش بدم هزار تا بیانیه صادر کنم.
بحث سر یه علامت مسخره ی یه کتاب فانتزی نیستا. من هنوزم پیکسل یادگاران دارم و الآن دیگه به سنّی رسیدم که کسی چپ نگام کرد چنان له ش کنم گوشه ی رینگ که نفهمه از کجا می خوره.
ولی می خوام بگم... که خیلی بی انصافیه. که متفاوت با خودتون تو کتتون نمی ره. که انتظار دارید دریچه ی چشم ها یکسان باشه. واسه یه ایکس الآن یه سرچ ساده بزنی ده تا معنی مختلف پیدا می شه. من همین الآن که فکر کردم پنج تاش بلافاصله اومد تو ذهنم. خب این یعنی چی؟
تا کی از بقیه به خاطر رفتاراشون توجیه می خوایید؟ تا کی باید وقت رو صرف پذیرفته شدن خودمون بکنیم؟ و چرا همین وقت رو نذاریم پای پذیرفتن و نه پذیرفته شدن؟
من چه فراماسونر باشم، چه مسلمون باشم، چه لائیک باشم، چه نمی دونم شیطان پرست باشم، چه اصلا بخوام مثل هندو ها گاو بپرستم حتّی! به خودم مربوطه چون قصد آزار رسوندن ندارم باهاش واقعا. و با این وجود می شه دست ها رو به هم حلقه کرد و دور تا دور کره ی زمین چرخید و سرود خوند و شاد بود. درست مثل عکس کتاب فارسی چهارم دبستان. اگه نمی شه از نظرت، واقعا باید بلافاصله بری و بهش فکر کنی که چی شده که این شکلی شدی! چون ما این شکلی و با همچین دیدگاه های جهت دار لبه تیزی به دنیا نمی آییم.
یکی از زیبا ترین جمله های زندگی مو از یکی از دوستای فوق العاده مذهبی م شنیدم. یخه یا آیس. یه روز سرچی بحث بالا گرفت، آیس اومد تو گوشم گفت: "کیلگ اگه همین آدم، فردا بخواد بیاد به من بگه تو چرا فرصت رفتن به فلان راه رو از من گرفتی در حالی که من فقط یک بار فرصت زندگی داشتم، چه جوری تو چشاش نگاه کنم؟ هر کی سی خودش زندگی یه باره بابا."
و من مومن شدم بهش. با همین یه جمله حالا هرچند تو بقیه ی موارد خیلی عوضی فلانی بود و آبه هنوزم تو یه جوب نمی ره. ولی همین عقیده ش ستودنی بود و به نظرم... آره. پیامبرا خیلی بیشتر از صد و چهل و چهار هزار تا بودن. خیلی بیشتر هستن.
و هنوز خاطرات اون دوران رو دلم سنگینی می کنه.
ولی چه مسخره س. انگار محکومیم هی سیر زندگی خودمونو تو کالبد های مختلف ببینیم. به ده شکل مختلف ولی با محتوای یکسان. یه بار جا خودمون زجر بکشیم، ده بار جا بقیه. تنها کاری که می شه کرد هم اینه که بری به اونی که خود قدیمته بگی:
" آره... می فهمم. منم."
که تازه اگه یه درصد باور کنه طرف...
پ.ن. خیلی خیلی خیلی فُلانی ایزوفاگوس! حوله، مایو و رضایت نامه ام آرزوست...
می خوام بهشون بگم ببخشید.
به شخصیت هام که خلقشون کردم و الآن دارم ولشون می کنم.
و به اون کسی که تو دنیای واقعی ازش ایده ی نوشتن رو گرفتم.
خیلی ببخشید. شرمنده تم.
خیلی حس داغونی دارم...
چه تلخه. باید اعتراف کنم نچ نه کار من نیست. الآن، در این نقطه ی زمانی، و با این مغزی که دارم در شرایط حاضر، کار من نیست. اعتراف به اینا خیلی واسم زجر آوره چون قرار بود به ددلاین برسونمش و کمتر وقتی بوده که به خودم قول بدم فلان کارو می کنم ولی نکرده باشم. یعنی بوده خودمو کشتم ولی پنج تا هندونه رو با دو تا دستم بلند کردم چون به خودم قول داده بودم....
ولی اینی که من تو ذهنم دارم نمایشنامه نمی شه، این یه رمانه. یه رمان حداقل سیصد صفحه ای. اینو وقتی فهمیدم که سی صفحه با خط ریز از نمایش نامه ش رو نوشتم و هنوز توی ب بسم اللّه ش بودم. یا حداقل یه نمایشنامه ایه واسه کیلگیه در آینده یا در دنیای موازی ... کیلگی که حداقل یاد گرفته چه طور پرده و صحنه رو تموم کنه و به تکنیک های نمایش نامه نویسی آشناست. من اطّلاعاتم خیلی از نمایشنامه نوشتن کم هست. تعداد نمایش نامه هایی هم که خوندم اصلا اقناع کننده نیست. البتّه این به این معنی نیست که بگم تو حتما باید هزار تا اثر خونده باشی تا بتونی بنویسی، مطمئنّم که استعدادشو دارم. همین جاست ته دلمه...
ولی جاش تو جشنواره ی وزارت بهداشت نیست... هر چند تصمیم داشتم پولی رو که برنده می شم بدم به اونی که ایده رو ازش گرفتم. اصلا یکی از اهداف ماژورم همین بود. من پول نداشتم، و با خودم گفتم گفتم هی بیا داستانش رو بنویسیم و پولی که حقشه رو بکشیم بیرون از تو جهان هستی. حقّ خودش بود... و داستانش اینقدر جدیده و به چشمم قشنگه که چشم بسته می دونم برنده می شه. اگه درست و از کانال مناسب نقلش کنی.
ولی اگه شتاب زده عمل کنم و سعی کنم به زور بنویسمش، فقط به معنای واقعی کلمه ریدم به داستانش. بی انصافی محضه. حرومش کردم. سوزوندمش.
یه خری هم هست تو اون اعماق ذهنم... بهم می گه هی یابو! می دونستی داستایوفسکی قمار بازش رو فقط تو بیست و شش روز نوشته؟ که بهش می گم بسّه فقط خفه شو چون اگه بخوام می تونم تمومش کنم و می کنم. چون ایمان دارم به یه سری از نوشته هام. مثلا تو همین وبلاگ هم اکثرا از قبل می تونم پیش بینی کنم کدوم پست هام مقبول واقع می شن.
ولی در این یه مورد خاص، ته دلم می دونم که الآن وقتش نیست. از اون ور یکم استرس علوم پایه هم هست روم نمی تونم تا آخرین ذرّه ذهنم رو رها کنم و این چند روز اخیر کاملا گیج و منگ بودم... همین موضوع اگه یه درصد هم باعث شه داستانم اونی که می خوام نشه، قطعا افتضاحه. چون نقل این قصّه رو مدیونم به یه نفر. حس می کنم مثلا صرفا شاید وجود اومدم که نقّال قصه ی دیده نشده ی یه نفر دیگه باشم.
کسی چی می دونه؟ شایدم یه روز این همون رمانی شد که تو صفحه ی ویکی پدیای من به عنوان شاهکارم ازش نام می برن.
" کیلگارا، با نوشتن کتاب .................... به شهرت رسید و برخی حتّی آن را تاثیر گذار ترین داستانش می دانند."
هوم؟
بهم قول بدید تا زمانی که اینجا آپلود می شه و هستیم در خدمت هم، کلید کنید بهم هر چند وقت یه بار. بهم بگید که تو مسئول بودی و برو دنبالش چون وظیفه ی توعه که بنویسیش وگرنه کرم ها مغزتو می خورن.
خب. دیگه می رم همون شعر های چپندر قیچی قدیمی مو آپلود می کنم و بیشتر از این خودمو زجر نمی دم و بخش نمایش نامه رو هم خالی می ذارم حتّی اگه مهلت ثبت آثار توش بازم تمدید شه ... :-" تصمیم اتّخاذ شد. موتور نمایش نامه نویسی خاموش کیلگ. آفرین بچه ی خوب. من نمی دونم تو چرا هر وقت قراره درس بخونی به کل بالا خونه رو اجاره می دی بره عاشق می شی یهو.
ببخشید دیگه واقعن...
پ.ن. الآن دارم فکر می کنم چرا اون شعر مینا رو گذاشتم اینجا؟ لعنتی خیلی خوب شده پتانسیل محبوب و مشهور شدن داره... ولی بیخ دیگه. اون شعرم جاش اینجاست. یه شعریه که هیشکی هیچ وقت نمی فهمه مال منه، ولی خب هست.
پ.پ.ن. دیگه واقعا می خوام رگباری بخونم این یه ماه رو. (کمتر از یه ماه! باشه حالا به من استرس ندید.) بعد ازونجا که فکرم سمت درس منحرف می شه، پست درسی می ذارم اینجا. جوک های مسخره ای که موقع درس خوندن می آد تو ذهنم مثلا. همونایی که گوشه ی جزوه م می نویسم البتّه تا جایی که فضای اینجا اجازه می ده... یه سری شو عمرا اگه تو بشکه ی اسید هم بندازیدم نمی تونم بنویسم. :))) حالا شاید خوشتون اومد. نیومد هم تا یه ماه تحمّل کنید تموم می شه و رواله. صرفا یه سری چیزایی هستن که می آن تو مغزم و خالی شون می کنم. محلّی از اعراب ندارن و بیشتر تو ضمیر ناخودآگاهن.
عنواناشم اینجور می زنم: خداحافظی با علوم پایه - اپیزود فلان. می دونی می خوام یه جور بخونم که حقّ مطلب ادا شه نسبت به یه سری از درس هایی که دوستشون داشتم. از همه ش که متنفّر نبودم. می خوام جوری باهاشون خداحافظی کنم که دیگه حسرت چیزی به دلم نمونه. که حس نکنم در حقّ اون باکتریه... یا فلان شپش... یا فلان قارچ... بی انصافی کردم.
اگه تو روابط دنیای حقیقی م مثل دنیا های مجاز خواب یا حتّی همین اینترنت برخورد می کردم، نود درصد ماجرام حل بود عموما.
یه خواب دیدم حدود یک ساعت و نیم پیش. اینقد خوب بود که فقط دلم می خواد چشامو ببندم دستامو بزنم زیر سرم بهش فکر کنم هی به خودم بگم دیدی؟ اون تو بودی. آه.
مثل دامبلدور بودم. و از اونجایی شروع شد که حس کردم خنده ی چند تا از بچه های دبیرستان و دانشگاه که دور هم جمع شده بودند واسم آزار دهنده س. چون با منظور بود.
و به سیخ کشیدمشون. دقیقا به سیخ کشیدمشون به خاطر حرکت نا به جای عضلات ریزوریوس و زایگوماتیک هاشون. آه.
تماشای به سیخ کشیده شدن اینا، حتّی تو خواب واقعا ارضا کننده بود.
طرف یا کلا داره خواب گوسفند و مرغ و خروس می بینه، یا اگه خواب آدم می بینه باید به یه نحوی توش حمام خون راه بندازه. چیه خوشم نمی آد از این همه خشانت، ولی هیتلری در من است...
یه پست گذاشته نوشته:
"بیاد
روز های گذشته
که همه چی خوب بود و شاد
۱۳۸۵"
ینی می خوام بگم، این روحیه ی امروز کسیه که از بیست سالگی ش تا الآن، صرفا کار کودک کرده و دور و برش پر بوده از بچّه و دنیای نورانی بچّه ها! حداقل به نظرم این بچّه ها مثل یه سپر محافظ حفظش کردن مقابل لجنی های دنیا. وقتی عمو پورنگ دیدگاهش این شکلی شده، تو جمله ش می نویسه "بود" و نه "هست"، دیگه از بقیه چه انتظاری می شه داشت... همه خسته... مغموم... شکست خورده... نا امید... بی رمق.
من که الآن تو بیست سالگی م این شکلی ام اگه بتونم به سن الآنش برسم، دقیقا چی مونده از روح و روانم؟
آهان داشتم فکر می کردم، اگه یه سال زودتر انقلاب می کردید، من امروز می تونستم بیام رو وبلاگم بنویسم:
" من کیلگارا، امروز نصف انقلاب سن دارم چوونکه چهل تقسیم بر دو مساوی است با بیست."
و عجب جمله ی محشری می شد، نه؟
آقا ولش کن به انقلابتون چی کار دارم، می رم خر بابامو می گیرم الآن، چه معنی داشته این قدر عجله کرده. یک سال صبر می کرد خب.
آقا بزنید شبکه سه ببینید این خانومه موقع گردن انداختن مدال طلا با چند تا از بازیکن هامون موفق می شه دست بده. :)))
پ.ن. خب تموم شد. آخیش. به لطف ایزد منان به خیر گذشت. اون هیولا تمام مدّت موقع اهدای جوایز عقب ایستاد و از خوردن بازیکن هامون امتناع نمود. والا خیلی نگران هویت کشور بودم ک خدای نا کرده در روز بیست و دوم بهمن با حرکت لهو و لعبی به باد نره. شکر خدا که این مسئله هم حل شد. ایران! ایران! ایرااان...!
بله جوانک،
با خود تو هستم،
با خود خودت ک یکّه تاز میدان با افتخار داری این ها را الآن توی گوش ساختمان ما فریاد می کنی و معلوم نیست کدامین سوراخ موشی توانسته این چنین تصاعدی اعتماد به نفست را به سقف برج بچسباند...
برادر، خون و جان من هم تا آخرین قطره ی هموگلوبین نثار رهبر،
اگر که هر شب، آسمان تهرانمان این قدر شاد می بود...
اگر که هر شب برج میلاد به مثابه بارقه های نبرد هاگوارتز، یک ثانیه سبز و ثانیه ی بعد قرمز می شد...
اصلا ای کاش هر شب، شب بیست و دوم بهمن می بود و هر وقت دلت می گرفت می رفتی و رقص نور آسمان را نگاه می کردی و با هوا رفتن هر نور، غم هات ذرّه ذرّه می رفت بالا و بالا تر و بالا تر... و بالاتر... و بعد محو می شد.
آدمیزاد مگر دیگر از زندگی چه می خواهد؟ یک چیزی باشد، چندی چشمت را نوازش بدهد و بعد دود شوید و لابد بروید هوا دیگر.
می دانید ما اژدها ها... نور که می بینیم دیوانه می شویم. حالا هر کجای دنیا که باشد. می خواهد فستیوال لنترن چین باشد یا درخت تزئین شده ی کریسمس یا آسمان کویر که تا به حال به چشم ندیده ایم ش یا آتش گردان کارتن خواب های خیابان... حتّی اصلا افتتاحیه ی المپیک لندن باشد یا جشن دیوالی هندی ها... همین چهارشنبه سوری خودمان باشد یا برج میلادِ شب بیست و دوم بهمن ماه کذایی.
ما ها نور که می بینیم دیوانه می شویم چون اصل جنس است. دوستان من، نور نور است. و جلا بخش روح است. و چشم را نوازش می دهد. نور همانی ست که سپهری (که لامصّب فلان شده همچنان نمی آید برویم با هم بمیریم!) یک بیشه از آن را ته دلش داشت. نور همانی ست که کوری مقطعی می دهد به روی همه ی تاریکی ها. هرچند ک کوری مقطعی خود نوعی تاریکی است. ولی جنسِ تاریکی حاصل از دیدن نور، با همه ی تاریکی های جهان فرق می کند. درست عین یک خفّاش تنها روی دیواره ی غار، وقتی چراغ قوه می اندازند تو جفت چشم هایش.
و چه عجیب است برایم که منتهای نور، تاریکی ست... تاریکی ای از جنس نور. این حقیقت دیوانه کننده است.
پ.ن. و هر وقت لازم شد قسم بخورم، یکی از صادقانه ترین قسم هایم می تواند این باشد: قسم به زیباییِ ریتمِ آهنگ های دهه ی فجر. قسم به خلوصِ شعر های انقلابی. فرای هر اعتقادی. کاش بودید، و دست های هم را می گرفتیم و بزرگ ترین حلقه ی عمو زنجیر باف جهان را تشکیل می دادیم و می چرخیدیم و شعر های انقلاب را می خواندیم و حال می بردیم... یک همچو احساسی.
چی کارا کردم این مدّت؟
امم. مثلا... رفتم کوه و تو کوهم گریه م گرفت و به زور نگه داشتم خودمو.
رفتم تو یه بیابون طور پر از برف شبیه آنتارکتیکا نزدیک خونه و بازم گریه م گرفت.
توضیح احساس کار بی هوده و عبثیه کلّا بچّه ها.
چون اگه به هر کی می گفتم مینام مرد، قرار بود برای بار چندم جواب بگیرم: عه؟ مگه تو مینا داشتی؟
دقیقا در همین حد سخته...!
سخت؛ در حدّ کمر خم کنندگی سوال :"عه مگه تو مینا داشتی؟" در جواب: " مینام مُرد."
کلا فرآیند فرسوده کننده ایه توضیح احساس. گاها یکی از عقایدم رو یا احساساتمو به زبون می آرم و یهو پرت می کنن تو صورتم که عه جدّی؟ تویی ک داری این حرفا رو می زنی؟ بهت نمی خورد! این تویی؟ اداست؟ چیه؟
چرا بهم نمی خوره؟ چون تا حالا حرفشو نزدم؟
خب راستش من کلا خیلی حرف نمی زنم. اینقدر حرف نمی زنم ک دیگه همه چی رو صد و هشتاد تا برعکس برداشت می کنن همه. تو همین وبلاگ شخصی م هم کلا زیاد حرف نزدم از خودم حتّی. در مقایسه با چیزایی که تو مغزمه کاملا محافظه کارانه قلم زدم همیشه. چون بله. توضیح احساس امری ست بی/هو/ده.
چند شب پیش بابام داشت با ایزوفاگوس دعوا می کرد. سر حالا... بماند. مهم نیست. یهو برگشت بهش گفت... پس چرا کیلگ اینجوری نبود؟ هر دوتاتون بچّه ی منید تو همین خونه بزرگ شدین! چرا اون این مشکل های تو رو نداشت تو مدرسه؟
که خب قطعا باید وارد عمل می شدم و می گفتم چرا منم عین همین مشکلو داشتم حتّی در حد صد درجه حاد ترشو. ولی هیچ وقت نگفتمش و نذاشتم صداش در بیاد چون داشتم ادا قوی ها رو در می آوردم مثن. و هیچ وقت هیچ کدومتون هم نفهمیدین... درد دقیقا همینه.
همون شب اوّل ک حالم داشت به وخامت می رفت و مثلا داشتم پسش می زدم ک نه بابا چیزی نیست یه مینای مرده س فقط... بابام اومد دم اتاق، بهم گفت ببین کیلگ! آدم توی یه سری سن ها دیگه یه سری رفتار ها ازش انتظار نمی ره. بیست سالته. ناموسا خودت خجالت نمی کشی؟ این بچّه بازیا چیه راه انداختی؟
و این حرفش دقیقا مال زمانی بود ک من هنوز تو مرحله ی "نه بابا چیزی نیستِ" خودم بودم. خب قطعا هیچ ایده ای ندارن این چند روز ک خونه خالی بوده چه بلایی به سر خودم آوردم. هاها. آدم ک جلو خودش دیگه ادا شاخا و آدم بزرگا رو در نمی آره؟ میاره؟
از اون ور هر جا ک تو جمع بودیم هر کی می رسید به من می گفت چرا ریختت این شکلی شده؟ بابام ک کنارم باشه، پیش دستی می کرد و می گفت پرنده ش مُردهههه! انگار ک جوکه!
یه بار یکی برگشت پرسید چی بوده حالا این پرنده؟ گفتم مرغ مینا. جواب داد "هوم". و بعدش بی خیال من شدن. دو ساعت تمام بحث سیاسی کردن. خب چه اصراریه؟ غم خوردن واسه مرگ یه مرغ مینا به اندازه نشخوار های هزار باره ی تاریخ فلک زده ایران موجّه نبود؟ فقط یه هوم؟ چرا پرسیدی اصلا پس؟ همین؟ منم شدم مثل جریان گربه ی هانیه توسّلی؟ خب کلید نکن وقتی دارم بهت می گم خوبم و چیزیم نیست.
به هر حال یه مینا ی لعنتی از میناهای روی کره ی زمین کم شده... هر کوفت دیگه ای هم بود من داغون می شدم چون خود لفظ حیات به تنهایی قابل ستایشه خییییلی. این ک حالا دیگه مینام بود. یکی بود ک پنج ساله با تک تک حرکاتش تو یه خونه زندگی می کنم.
از طرفی؛ منطق ندارم من. درک نمی کنم چرا از نظر آدما یه مینا ارزشش رو نداره ولی مثلا یه آدم ارزشش رو داره و حالا این آدم اگه یه شخصیت معروف سیاسی یا هنری باشه دیگه خیییلی ارزشش رو داره. تو مغز من حیاته ک ارزشمنده. چه واسه یه انسان. چه واسه یه مرغ مینا چه واسه مورچه هایی ک همیشه مادرم بهم می گه چرا نمی ذاری جارو بشن. حالم خراب تر می شه وقتی بهم می گن آروم بابا حالا ک چیزی نشده...
چرا خیلی چیزا شده! من دوست دارم دنیام رو در حد یه مرغ مینا کوچیک کنم... مخصوصا وقتی می بینم هیچ کس دیگه ای نیست که وجود اون مینا واسش مهم بوده باشه. این حقیقت ک بهش فکر کنم یه موجود زنده ای بوده ولی موجودیتش، نفس هایی که کشیده، رو این کره ی خاکی واسه هیچ کس اپسیلون اهمیت نداشته، صرفا اومده و رفته... این می خوره منو!
والّا حالم از خودمم به هم می خوره. من مینا رو به خاطر خودش دوست نداشتم. به خاطر خودم دوست داشتم. این تهوع آور ترین احساسیه ک رو کره ی زمین کشف کردم. این خودخواهی محض منو به جنون می رسونه.دیگه چی... آهان بهم می گن بسّه حالا ژ ک نمرده! و همین منو بیشتر می کُشه. یک این ک ژ هنوز نمرده. دو اینکه می دونن من ژ رو بیشتر دوست دارم. مینا هم اینا رو می دونست؟ چقد با بی توجّهی هام زجرش دادم؟
اصلا چرا من مرده پرستم؟ چرا الآن این قدر داغونم و عذاب وجدان دارم؟ دیدی کیلگ که می گن ایرانی ها مرده پرستن؟ خب من سعی می کنم ولی واقعا نمی تونم ک مرده پرست نباشم. فقط منتظرم یه چیزی بمیره ک بعد بشینم تا آخر دنیا اون دورانی ک وجود داشت رو بپرستم. آره یس! ما یه مرده پرست بالقوّه ی به تمام معناییم کیلگ... که البتّه ریشه یابی این خودش یه پست جداگانه ای می طلبه و جای باز کردنش نیست الآن...
گل نرگس ده تومنی رو انداختم پای درخت کاج، گریه م گرفت...
رفتم کفاشی اون کفشامو درست کنم، گریه م گرفت...
به یکی تون گفتم قبلا. یه استاد داشتم. می گفت:
هفته ی پیش این شکلی گذشت واسم:
اوّلین چارشمبه ی بدون مینا با مخلفات و مزخرفات
.
اوّلین پنج شمبه ی بدون مینا با مخلفات و مزخرفات
.
اوّلین جمعه ی بدون مینا با مخلفات و مزخرفات
.
اوّلین شمبه ی بدون مینا با مخلفات و مزخرفات
.
اوّلین یک شمبه ی بدون مینا با مخلفات و مزخرفات
.
اولین دوشمبه ی بدون مینا با مخلفات و مزخرفات
.
اوّلین سه شمبه ی بدون مینا با مخلفات و مزخرفات
.
و حالا رسیدیم به
دومین چارشمبه ی لعنتی بدون مینا با مخلفات و مزخرفات...
دیدی نیما به پسرش گفت: فرزندم یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی! ازین پس همه چیز جهان تکراری ست مگر مهربانی...
خب من الآن چی بگم؟
چرا من ک اوّلین هفته رو دیدم تکراری نشد برام علی اسفندیاری؟ پاسخگو باشم باشیم باشید؟!! همه چیز جهان تکراری ست مگر میم.
مهربانی؟
خیر. مرگ. خود خود مرگ. دقیقا خود لامصّبش.
اگه الآن هفته ی پیش بود،
این لحظه آخرین باری می شد ک زنده می دیدمش،
در حالی خودم خبر نداشتم.
وگرنه حداقل... حداقل... یه دو ثانیه تو تاریکی برق چشماشو نیگا می کردم مثلا؟ یا پف پر هاشو؟ یا شاید کلا نمی خوابیدم اون شب؟ می رفتم در حالی ک مثل وحشی ها سوراخم می کرد همیشه با اون متّه ش، به زور می گرفتمش رو دستم؟
عح شت. فاک. واقعا هرچی. بفرما...! بفرما...!
مرگ بر احساسات.
مرگ بر اسفندی ای که ارزنی به شخصیت شناسی از روی ماه تولّد اعتقاد نداشت و آن ها را خرافه و کسشرجات می نامید، ولی از قضای روزگار احساساتش کاملا مطابق طالع بینی های ماه اسفند قلمبه بود و حالا خرت را بیاور و کرور کرور باقالی و شنبلیله بار کن و ثابت کن که طالع بینی ها خرافه اند...
دو نقطه :: اسفندی احساساتی ای که من نبودم.
عمرا ها!!!
پ.ن. بلاگ اسکایم امروز عکس پرنده گذاشته اون بالا. لک لک اند. می بینیدش؟ تنها هدریه ک توش پرنده داره فک کنم. سی و یکی هدره! از اون سی و یکی همین پرنده داره، امشب می آد اون بالا. دقیقا تو دومین چهارشنبه ی بدون مینایی ک دیگه مثلا قراره خیرات سرش همه چی تکراری باشه.
پ. تر. ن. خب نه چرت شد. رفتم اون پست قدیمی خودم رو در مورد هدر ها نگاه کردم. چه زود یادم رفت. چار تا هدر با عکس پرنده داریم. قو هستن + کبوتر هستن + لک لک هستن + مرغ شهد خوار. دو تا کلیشه، دو تا قابل قبول از نظر من.
راهنمایی ک بودم، سرویس داشتیم. کلا مدرسه مون خیلی دور بود نسبت به خونه و ترافیک های تهرانم ک درجریان هستید... اون زمان خیلی ازین خط های مترو و تونل ها هم افتتاح نشده بودن حتّی که راه رو نزدیک کنند. چند تا بچّه ی انتقالی بودیم ک این سر شهر خونه شونه و مدرسه ی اون سر شهری ها نصیبشون شده. سرویس حکم یه خانواده ی سوم رو برامون داشت رسما. (خانواده ی اوّل رو ک خدا افتخاری مهمونت کرده، خانواده ی دومم ک بیخ ریشته مدرسه س.)
خیلی ماجرا ها داشتیم تو اون سرویس. روزی حدود سه چهار ساعتمون رو توی سرویس می گذروندیم. این مدّت ک تو خودم بودم، یعنی پاک کن برداشته بودم ک خودمو پاک کنم به اصطلاح، یاد دوم راهنمایی م افتادم.
دوم راهنمایی م، ماه های اوّل سال تحصیلی. وقتی ک من هنوز افسرده نبودم. آخرین زمانی ک یادمه افسرده نبودم همون دوران بود. آخرین زمانی ک یادمه دلم تا تهش خوش بود، تا ته ته ته اندش. یعنی شخمش می زدی نقطه ی تیره نداشت فک کنم. چند ماه اوّل دوم راهنمایی. قبل اینکه عوض بشم یا عوضی بشم یا هرچی.
و با وجود همچین فردی تو سرویس ک از قضا رئیس کلّ مدرسه بود و برو بیایی داشت واسه خودش، بازم بسیار خوش می گذشت. بسیااار. اون سرویس آخرین خاطره هایی ه ک دارم از دوران شرّ و شیطون بودن خودم. سر همه شون رو می خوردم. تو وبلاگ چه طوری ام وقتی شنگول می شم؟ همون جوری. با این شوخی کن، اون یکی رو انگولک کن، از ترک لای دیوار قصّه بساز، تیرگی زندگی رو هیجان انگیز جلوه بده و کلا یه همچین شخصیتی.
آره خلاصه ما داشتیم جان به جان آفرین تسلیم می کردیم تو راه برگشت سرویس... تو اون سکوتی ک سرویس رو گرفته بود، یهو خیلی غیر عادی، ناظمه انگار ک مسخ شده باشه و پشت بلند گو مثل همیشه بخواد اعلامیه بخونه، از صندلی جلو با اون حجم از ابهتش برگشت گفت:
"ولی بچّه ها... می گم... امروز بدون کیلگ سرویس سوت و کور شده اصلا ! می بینید یه روز ک نیست، هیچ کاری نداریم بکنیم."
یه چشمه ی کوچیکش اینه ک مثلا دوست داشتن مینا تو ذهن من، صرفا به خاطر خودمه و نه صرف وجود خودش ک از احساس های دست و پا شکسته و کور من قطعا ارزشمند تره. همین حالمو بیشتر به هم می زنه از حقیقت وجودی خودم.
از یه طرف دیگه، می تونم با این لم به این قضیه برسم که شما این شخصیتی رو ک خلق کردم _کیلگو_ به خاطر یه تیکّه از وجود خودتون دوست دارید یحتمل. همون تیکّه ای تون ک با نوشتن حال می کنه و با یه هفته ننوشتن کلّی کامنت می گیرم ک:"بنویس بازم." اینم از رو خودخواهیه. منتها مهم نیست چون همه مون خودخواهیم و این... خودخواهی دو جانبه ی شیرینیه.
ولی بچّه ها... من برای اوّلین بار... بعد مدّت ها... همون حسّه رو گرفتمش. همون حسّی ک اون روز تو سرویس گرفتمش در حالی که داشتم تو تب می سوختم. این حسّه س ک برام ارزشمنده. این حس که... اینکه هی...! انگاری راست راستی وجود کوفتیم به یه دردی می خوره تو این جهان! کم کم ش حداقل یه جا داره به چشم می آد. نه؟ من یه تیکه گِلِ همیشه مغموم نیستم. هدف به وجود اومدن من، جبران هدر ریز گل های باقی مونده از سفال گری خداوندگار نبوده! این فرض که خداوندگار به خودش اومد و دید گِل داره هدر می ره در هر صورت، پس بذار باهاش این حیف نون رو خلق کنم، این نبوده. این آرومم کرد تا حدّی.
مرسی همگی.
خیلی ها... وژدانا. خیلی مرسی. تک تک تون... حتّی خاموشایی ک هیچ وقت کامنت نگرفتم ازشون.
من واقعا موندم چرا اینقدر راحت اینجا تونستم دوست و رفقای این شکلی پیدا کنم. یعنی خوب اکثرا که دستم حتّی به کامنت گذاشتن نمی ره تو وبلاگاتون مثل یه گونی سیب زمینی فقط می خونم و تمام. دستم خیلی وقتا به کامنت جواب دادنم نمی ره حتّی، ک این از مورد قبلی خیلی افتضاح تر و داغون تره و حسّ شرمندگی داره. نصفتونم که اصن هیچ ایده ای ندارم کی هستید و حتّی بلاگرید یا نه و کلّا لطف بی حد و مرز بی خودی ای بهم دارید مرامی.
چه جوریه ک می تونم نسبت به همه تون حس مثبت داشته باشم انگاری ک آره ما نزدیکیم، ولی تو دنیای واقعی هیچی ش این شکلی نیس...
ک خب جهنّم، دنیا فانتزی خلق شده ی خودمو عشق است. ؛)حالا ازین به بعد باید یه فکری هم بکنم به حال ترک دادن شما ها. پروژه ایه واسه خودش. ما هم ک تا ابد نیستیم به هر حال.
کلّش همینه، من مرگ ک می بینم آب روغنم قاطی می شه. فیوزم می سوزه. دیوونه می شم یهو. یعنی یه حد آستانه س. تا یه میلیمتر زیرشو پر کردم از خیلی وقت پیش. اتّفاقای اینجوری هرچند کوچیک، مثل یه پَر هستن. سبک ولی کافی برای رسیدن و رد کردن اون حد آستانه. تازه این که مینام بود و اصلا هم سبک نبود برام. و هنوزم نیست. بفرما...
به هر حال. امم. چی می خواستم بنویسم؟ آهان... بلی + آره + یس. مرسی. همین بود کلّش. یو آر د چمپیونز مای فغندز...!!!
مینا مُرد.
مینای من... مُرد. تمام شد.
به پنج سال و بیست و هفت روزگی اش نرسید و مُرد. در یک بعد از ظهر بهمنی که شاخه های درخت کاج حیاط خانه مان، زیر حجم برف خم شده بود.
با اختلاف، نه حرفی برای نوشتن دارم نه احساسی برای وسط گذاشتن. به جز تکرار یک جمله ی دو بخشی با نهاد مینا و گزاره ی شوم مرگ.
او آن روز برگشت، چون زندگی چیزی نیست مگر خو گرفتن به عادت ها. حتّی برای یک پرنده.
زندگی چیزی نیست، مگر خو گرفتن به عادت ها. حتّی برای یک انسان. عادت هایی مثل بیدار شدن با صدای قار قار مرغ مینا... نگاه کردن به کنج خانه ی همیشه خالی و حرف زدن با یک پرنده... عطسه زدن و شنیدن جواب قاه قاه مسخره کردن های مرغ مینا... از روی روزمرگی دانه را در کف دست گرفتن و لمس ضرباهنگ فرود آمدن نوک زردش... زندگی همین عادت هاست. خودش هم بلد است چه زمانی ترکت بدهد.
متنی بود منسوب به حسین جان پناهی... می گفت:
چشم می بندم،
مباد ک چشمانت را از یاد برده باشم.
چشم ها می بندم...
گوش ها می بندم...
دست ها در جیب می کنم...
مباد...!
با هر گونه کامنت هم درد گونه و یا حتّی مسخره گونه در این رابطه مشکلی ندارم. ولی متاسفانه یا خوشبختانه، ملغمه ی احساسات من در این سن تقریبا برای کل جهانیان غیر قابل درک است، خیلی وقت است با آن کنار آمده ام.
پ.ن. شعر های جدّی طورم رو خونده بودین؟ خب نه فک کنم هیچ وقت نذاشتم اینجا ک بخونید.
الآن می ذارم. غم... رد خور نداره کارش. برای مینا نوشتمش؛ دیشب.
شکستی کشتی من را و کوچیدی به دریا ها
و من ماندم درین غُربت... پیِ اعجاز موسی ها
نمی دانم در این ساحل عصایی یافت خواهد شد؟
تمامم کردی و رفتی... چه امّیدی به فردا ها؟!
و من بی صاحبی های دلم را با تویی گفتم
که صاحب دل شدی، بُردی... ندیدی این تمنّا ها
تمام هستی من را به روی میز بگذارید
که دارم یک دل از چشم چو ماهش، من تماشا ها
بپاشان بر دل ریشم نمک دان ها که بعد از او
ندارد التیامی زخم زهرآلود غم ها، با دوا ها
سکوت کنج این خانه طناب دار خواهد شد
و من گردن در این حلقه، به یاد جیک آوا ها
تمام کاج های شهر را با درد گوشیدم
ندارد بعد تو لطفی به گوشم ... بانگ مینا ها
آقا الآن چک کردم دو باره نیم نمره اومده رو نمره م. داده شونزده و نیم.
ایشالّا تا فردا صبح بخوابیم و بیدار شیم، شونزده م هم بیست شده. :{
چه درد ناک. اگه این نشه، این ترم من نمره ی بیست ندارم تو کارنامه م. هر ترم یکی رو داشتم حداقل...
چه شکلیه؟
کسی تا حالا نکرده (سینه پهلو رو طبیعتا!!) تا ببینم من دیروز با خل مغزی هام که باید لخت رفت تو برف و سرما کشید تا هشت عصر، تا چه حد خودمو به فنا دادم؟
درد می کنه لعنتی.
دو تا از کار های مورد علاقه مو نمی تونم بکنم الآن. نه می تونم بخندم و نه می تونم سرفه کنم. بقیه ش رواله ولی.
پ.ن. خب تصمیم گرفتم حتما یه روز برم دنبال این ایده م ک پست چی یا پیک موتوری بشم. الآن یکی شونو دیدم، واقعا آزاد و راحت و همه چی تموم بود... همونی بود ک دوست دارم یه روزی خودمو ببینم جاش.
پ.ن. از کی تا حالا؟ مگه من نمره م پونزده نبود؟ استاده خیلی دوستم داشته؛ پونزده م رو کرده شونزده و یک دهم. فک کنم اوّلین باره. تا حالا هیچ استادی خودجوش و بدون اعتراض و التماس و پاچه خواری نمره م رو نکشیده بود بالا. بعد اون وقت به من می گن تو خرخونی رو حساب نمره هام. نه آقا جان، من خیلی هنر کنم شب امتحان هم جمع نمی شه جزوه هام. صرفا فقط یکم زیادی خوش شانسم.
همه ی الماس ها،
اسکناس ها،
گُلد ها،
جوئل ها،
دیاموند ها،
الکسیر ها،
بج ها،
و هر چی ازین قبیل ک تا اینجای کار تو بازی کامپیوتری هام achieve کردم و به هیچ عنوان کم هم نیست و واسشون جون کندم رو میدم،
به یک شرط.
ک دیگه تو هیچ وقت و تو هیچ جمعی اینقد احساس اضافه بودن و تف سر بالا بودن و دستمال ان دماغی بودن و علف هرز بودن و کاغذ تیکه پاره بودن و نامرئی بودن و ظرفیت مازاد بودن و وجود نداشتن و اینکه چه همه با هم خوشن چقد من اضافه ام الآن این وسط باید سریع تر فرار کنم و چقد من یه راس ایزوله ام و چقد وجودم به درد نخوره و چرا الآن من بیرون حلقه ی بچّه ها ایستادم در حالی ک قرار بود توش باشم و چرا پشت همه به منه و چرا موقع خداحافظی و سلام همیشه فقط من از قلم می افتم و طرف ماست ماست از جلوم رد می شه و چرا هیچ نمی فهمم چی می گن و شاید بهتر باشه بزنم به چاک اینا با من راحت نیستن و نیگا رسما دارن رمزی صحبت می کنن با هم دیگه چون من دارم خودمو بهشون تحمیل می کنم و چقد وصله ی ناجوری ام و چقد لولی وش مغمومی ام و چقد سنگ تیپا خورده ی رنجوری ام و قس علی هذا رو نداشته باشم.
امروز یه لحظه وسط حیاط دانشکده، وقتی نقطه کم آوردم برای دوختن مسیر نگاهم... به این معامله رسیدم. در عرض پنج ثانیه، حدود صد تا نگاه مختلف رو کاویدم، تو چشمای همه شون رفتم و واقعا اضافه بودن خودمو حس کردم. مثل این بود که همه داخل فیلمن. من ولی انگار اومده باشم تو قدح اندیشه صرفا برای تماشا با یه بغل پاپ کورن که اون تیکّه های سفتش لای دندونام گیر می کنه.
خب الآن شبه،
و حالا واقعا من با کی تا خود صبح مثل مستا ببافم ک تهش مغزم یخ بزنه؟
مشکلش اینه ک دکمه ی آن ش رو فشار دادی انگولک کردی، پشت بندشم سرتو انداختی پایین رفتی. الآن روشن شده دیگه از توان من خارجه.
صرفا می تونم بشینم یه گوشه از واپاشی خودم لذّت ببرم بگم :عه نیگا کیلگ. چه نور های خیره کننده ای.
و واقعا هر کی ندونه خودم می دونم پشت این سری پست هام خالیه، هیچی نیست ک نخوام بهش اشاره کنم یا آزارم بده. صرفا حس پاشیدگی دارم. اینکه صرفا، اوکی تایمز آپ. دیگه وقتم باشه وقت شکافت هسته ی اورانیومه.
وقتشه چون وقتشه.
فکر می کنم وارد فاز جدیدی از افسردگی م شدم. یکم خطرناک تر از حالی ک تو مهر داشتم.
وی... سپرش... خراشیده... شده... بود.
اوووووه راستی امروز فهمیدم بغل دستی پیش دانشگاهی م، الآن تو ناف لندنه داره پزشکی می خونه. رشته شو کار ندارم، وژدانا گران است جون خودم.
شایدم تو هپروت اختصاصی خودش این کارا رو می کنه. والّا یکی ازونایی بود که وقتی کارنامه قلم چی هاشو مقایسه می کردم با افتخاراتی ک سر کلاس تو گوشم زمزمه می کنه، هی یکّه می خوردم ک چقد ریلکس می شه تو چش هم زل بزنیم و حقیقت زدایی کنیم و هی هیچی نشه.
کاش منو به یاد داشته باشه. شده حتّی توی یه نورون کوچیک موچیکش. این طوری من یه چراغ روشن تو خود لندن دارم الآن. تیکّه ای از وجودم رو برده اونجا با خودش. این باحاله.
خلاصه ک آره، امشب شب دی اف اس زدنه. (دی اف اس در زبان ساده الگوریتمی ست در نظریه گراف برای پیدا کردن عمق گراف مورد نظر. ک خودمم یادم رفته دیگه الآن یکم بیشتر ادامه بدم مهمل بافتم شدید.)
لحظه ی آخر که داشتم ازش خداحافظی می کردم، یه آن دلم خواست بش بگم پایه ای نری خونه منم نرم خونه، امشبو همین جا بمونیم تا خود صبح مثل مستا ببافیم تهش مغزمون یخ بزنه؟ دیدین آدمیزاد وقتی از یه حدّی بیشتر حرف بزنه قاطی می کنه و دیگه نمی فهمه چی داره می گه؟ من به اون مرحله رسیده بودم. حرفم نزده بودم ولی به اون مرحله رسیده بودم.
و بذار بهتون بگم ک این همه کِرم مالیدم به کفشا، تهش صبح یادم رفت از تو جا کفشی برشون دارم!! با همون کتونی همیشگی م رفتم و کلا امروز اصول پایه ای رقص آمیبی رو برای مردم تهران به نمایش گذاشتم روی این سرسره های ایجاد شده.
امتحانم ک خوش تموم شد، رفتم تو برفا. گفته بودم ک عقده مو تا جایی ک بتونم خالی می کنم. با چند تا از بچّه های دبیرستان. و حسّ خوبی بود. همگی کاملا لَخت و کرخت رو دو نیمکت یه پارک خالی و بزرگ و دنج لش کرده بودیم و در حالی ک یخ می زدیم و به برفا نگا می کردیم، نمی تونستیم پاشیم بریم دنبال زندگی مون. همونجور افتاده بودیم. انگار ک آنتارکتیکا باشه. و همه ش قلمرو خودمون باشه. همه ی سفیدی ها. همه ش مال خودمون باشه. و ما منتظر نشسته باشیم و اینقدر به سفیدی ها زل بزنیم تا ک بالاخره دنیا تموم شه. خب فکر نمی کردم که دلم واسه این احمقا هم تنگ شده باشه. خیلی منو اذیت کردن ولی دلم تنگشون شده بود.
فرض کن این تصویرو کیلگ: چند تا جوون دست از دنیا شسته، ک هر کدوم از یه ور دیگه هیچی واسشون مهم نیست و خالی ن. هر کدوم نشستن یه گوشه ی نیمکت کنار هم. هیشکی حرف نمی زنه. فقط خیره شدند به حجم برفی ک دور تا دورشون رو احاطه کرده. لخت... سیال... جاری... کرخت... و بی احساس.
حس توقّف زمان.
عاشق همچین لحظه ای ام... که آدما بعد تحمّل یه حجم زیادی از تباهی و فشار، همه ی خستگی هاشونو (تا ته تهشو) برای هم می برن و بهش اعتراف می کنن و جلوی هم می شکنن و بعد سکوت. یه سکوت عمیق.
یکی شون هست. دیگه رسما با اون داریم می شماریم.
امروز می گفت: "پنج سال مونده هنوز. باورت می شه؟"
گفتم: " اوّلین روزی ک هم دیگه رو دیدیم هم سنّ الآن ایزوفاگوس بودیم."
خسته. جوان های این مملکت واقعا خسته ان. له ن. منم راستش نمی تونم تمام مدّت پر انرژی باشم. دلم شکستن می خواد. دلم می خواد جلوی یه نفر ک از نظر فاز حسّی بهم نزدیکه تو برفا، تا ته بشکنیم. متلاشی بشیم. در جدّی ترین حالت ممکن ضعیف باشیم. به عمیق ترین افکار ناگفته مون اعتراف کنیم. و بعد لش کنیم، تا ته دنیا. در حالی ک با هر نفس، یه ابر گنده از بخار می زنه بیرون از تو دهنمون.