لحظه ی آخر که داشتم ازش خداحافظی می کردم، یه آن دلم خواست بش بگم پایه ای نری خونه منم نرم خونه، امشبو همین جا بمونیم تا خود صبح مثل مستا ببافیم تهش مغزمون یخ بزنه؟ دیدین آدمیزاد وقتی از یه حدّی بیشتر حرف بزنه قاطی می کنه و دیگه نمی فهمه چی داره می گه؟ من به اون مرحله رسیده بودم. حرفم نزده بودم ولی به اون مرحله رسیده بودم.
و بذار بهتون بگم ک این همه کِرم مالیدم به کفشا، تهش صبح یادم رفت از تو جا کفشی برشون دارم!! با همون کتونی همیشگی م رفتم و کلا امروز اصول پایه ای رقص آمیبی رو برای مردم تهران به نمایش گذاشتم روی این سرسره های ایجاد شده.
امتحانم ک خوش تموم شد، رفتم تو برفا. گفته بودم ک عقده مو تا جایی ک بتونم خالی می کنم. با چند تا از بچّه های دبیرستان. و حسّ خوبی بود. همگی کاملا لَخت و کرخت رو دو نیمکت یه پارک خالی و بزرگ و دنج لش کرده بودیم و در حالی ک یخ می زدیم و به برفا نگا می کردیم، نمی تونستیم پاشیم بریم دنبال زندگی مون. همونجور افتاده بودیم. انگار ک آنتارکتیکا باشه. و همه ش قلمرو خودمون باشه. همه ی سفیدی ها. همه ش مال خودمون باشه. و ما منتظر نشسته باشیم و اینقدر به سفیدی ها زل بزنیم تا ک بالاخره دنیا تموم شه. خب فکر نمی کردم که دلم واسه این احمقا هم تنگ شده باشه. خیلی منو اذیت کردن ولی دلم تنگشون شده بود.
فرض کن این تصویرو کیلگ: چند تا جوون دست از دنیا شسته، ک هر کدوم از یه ور دیگه هیچی واسشون مهم نیست و خالی ن. هر کدوم نشستن یه گوشه ی نیمکت کنار هم. هیشکی حرف نمی زنه. فقط خیره شدند به حجم برفی ک دور تا دورشون رو احاطه کرده. لخت... سیال... جاری... کرخت... و بی احساس.
حس توقّف زمان.
عاشق همچین لحظه ای ام... که آدما بعد تحمّل یه حجم زیادی از تباهی و فشار، همه ی خستگی هاشونو (تا ته تهشو) برای هم می برن و بهش اعتراف می کنن و جلوی هم می شکنن و بعد سکوت. یه سکوت عمیق.
یکی شون هست. دیگه رسما با اون داریم می شماریم.
امروز می گفت: "پنج سال مونده هنوز. باورت می شه؟"
گفتم: " اوّلین روزی ک هم دیگه رو دیدیم هم سنّ الآن ایزوفاگوس بودیم."
خسته. جوان های این مملکت واقعا خسته ان. له ن. منم راستش نمی تونم تمام مدّت پر انرژی باشم. دلم شکستن می خواد. دلم می خواد جلوی یه نفر ک از نظر فاز حسّی بهم نزدیکه تو برفا، تا ته بشکنیم. متلاشی بشیم. در جدّی ترین حالت ممکن ضعیف باشیم. به عمیق ترین افکار ناگفته مون اعتراف کنیم. و بعد لش کنیم، تا ته دنیا. در حالی ک با هر نفس، یه ابر گنده از بخار می زنه بیرون از تو دهنمون.
از اونا که اونقدر خیره میشی تا شکل یه عکس توی ذهنت ثبت شه و روزگاری دلتنگ اون روز و صحنه شی ...
این ایده ی اعتراف به عمیق ترین افکار رو کلا فراموش کن که اصلا عاقبت نداره...مسلما بعد از انجامش هم پشیمون میشی و هم حس حماقت بهت دست میده.