-
ابوبکر بغدادی
دوشنبه 6 آبان 1398 02:10
ابوبکر بغدادی؟ سلام. خوب هستی؟ نه شوخی نبود، جدی پرسیدم.. خوب هستی ابوبکر بغدادی؟ نمی دانم ولی حس می کنم متلاشی شدن باید حس خوبی داشته باشد. البته یک معضل این است که بعد از تلاشی برایت پایانه ی عصبی باقی نمی ماند که بتوانی بسنجی و به من بگویی خوب هستی یا نه. راستش دلم خواست حالا که می گویند خودت را منفجر کردی، لختی با...
-
Behesht is Loading
یکشنبه 5 آبان 1398 02:13
این چند روز هست دیگه درجریانید هوا از تابستانی وارد مود پاییزی شده و سرد و باران و رطوبت و اینا؟ یادتونه پارسال از لونه ام و مخفی گاهم نوشته بودم که پشت یکی از کوچه هاست و مثل شیر ها علامت گذاری ش کردم که قلمرو خودم باشه و می رم تو تنهایی دقیقا می میرم اون پشت هر غلطی بخوام می کنم هیشکی هم کاری نداره چون همه پیرند...
-
Grave of the fireflies
یکشنبه 5 آبان 1398 01:30
پدر مادر ها، باید قبل از اینکه یک موجود جدید خلق کنند، خودشان جواب سوال هاشان را پیدا می کردند.. نه اینکه به خاطر فرار از جواب هایی که یحتمل خوششان نمی آد، بچه به دنیا اضافه می کردند تا سرگرم بشند یا یادشان بره یا با امید به اینکه جواب خودش کم کم به دست بیاد. کاش مادر پدر شما قبل اینکه به وجود آمده باشید جواب هاشان را...
-
ادامه ی جاناتان لیوینگستون سی گال
جمعه 3 آبان 1398 23:26
بمیره. این بلاگ اسکای یا اینترنت خانه ی ما، هر کدومشان که باعث شدند من نتوانم وقتی لازم بود بیایم اینجا و احساسم رو به اشتراک بگذارم برند بمیرند. ما این کتاب را خواندیم. و هیچ کسی را نداشتم که باهاش درباره ی کتاب حرف بزنم. یادش به خیر یک رجب داشتیم، وقت رد و بدل کتاب های نمایشگاه که می شد به من می گفت هر چیز خواستی...
-
پاییز انقلاب
جمعه 3 آبان 1398 00:48
جاتون خالی، امشب انقلاب بودم، انقلاب ساکت و آرام شب نه همون انقلاب روز وحشی همیشگی، انقلاب خلوت، با نور نارنجی چراغا، و ماشین های تک و توک، و به همه ی اینا نم نم باران، فصل پاییز، و کلاه هودی که تا چشم پایین کشیده شده هم اضافه می کنم. خیلی حال کردم. خیلی. مدت ها بود آرامش این شکلی نداشتم. همین خلوت و ساکت بودن انقلاب...
-
آخرین آپدیت سون
پنجشنبه 2 آبان 1398 13:14
بچه ها چند رو پیش خواندم ویندوز سون قراره تو صد روز دیگه آخرین اپدیت خودشو بگیره. "آخرییین!" رواست؟ شمعدونیا دق می کنن به قرعان. خاک بر سر ماکروسافت اصلا. یعنی که چی آقا من عمرا نمی خوام ویندوز تخمی تن رو بریزم. فلفل بریزی تو حلقم... آخرین آپدیت سون رو بدی بیرون... من نمی ریزم. تامام. همون طور که اپلیکیشنی...
-
وقتی مامان یک گیک نمی ذاره بچه اش از بند رخت استفاده ی ابزاری کنه
پنجشنبه 2 آبان 1398 12:58
گیک بند رخت خودشو درست می کنه، بدین صورت: چی فکر کردی پس. به خدا خودم هنوز یک ساعته تو کف این خلاقیت خودمم. سیم پرینتره! رفتم تو اتاق در حالی که عصبانی بودم که چرا بهم اجازه نمی ده از بند رخت استفاده کنم. چشمامو بستم عین شیر وحشی چنگ انداختم. سیم لعنتی پرینتر وسط اتاق ول بود و به پنگال شیر آمد. بهش گفتم:"یادته؟...
-
When programmers are mad
پنجشنبه 2 آبان 1398 12:50
While (regime) { Protest(); }
-
علی بابا
سهشنبه 30 مهر 1398 00:39
شما هم تبلیغ آژانس مسافرتی علی بابا رو می بینید ابتدا یه دور مغزتون می پاشه که :" عهههه هورا بالاخره زن بی حجاب!" بعد جمش می کنید و می شه :" عههععه هووورا مرد مو بلند!" و بعد یک ساعت خودتون رو ارشاد می کنید که :"ناتانائیل بکوش عظمت در نگاه تو باشد ای بد بخت و ظاهر بین نباشی. اصلا به تو ربطی...
-
به وقت یکی شدن با گولوی لوستر
سهشنبه 30 مهر 1398 00:27
آدم ها باید یک سری چیز ها را خودشان تجربه کنند. یعنی همین پروسه ی تجربه کردن کمکشان می کنه که درک کنند چرا اینجوری شد و چرا باید فلان رفتار را داشته بلشند. مثال از یه زمان به بعد هست که مسواک زدن برای خود آدم مهم می شه. برای یک سری ها زود... یک سری ها دیر تر..، یک سری ها هیچ وقت. اینکه هر شب هم مادر ها با چماق بالا سر...
-
و قدردانم برای
یکشنبه 28 مهر 1398 20:53
تست MBTI که هر جا کم آوردم و تنها بودم احساس ویرد بودن کردم... که هر جا احساس آشغال به تمام معنا بودن کردم.... که هر جا حس کردم یه تیکه کاغذ مچاله شده ام که هر کی رد می شه لقد می زنه... که هر جا احساس عدم تعلق کردم... که هر جا اون قدر غریب کش شدم که فقط خودم می تونستم خودمو بغل کنم ... کمکم کرد جا نزنم و ادامه بدم، با...
-
قلب
شنبه 27 مهر 1398 14:58
به وقت امروز که شکست عشخی خوردم. شکست عشخیییی. :دییی این را بالاخره نشر می دهیم بعد این همه مدت؛ برای یار جفا کارمان. بگید که قبلا نشر ندادم. بگید که قبلا نشر ندادم. یعنی می دونی این قدر مورد علاقه هایم رو مدت زیادی نشر ندادم و نگهش داشتم برای روزی که حس می کنم درسته، که آخر می افتم می میرم هیچ کدام رو هیچ کس نمی فهمه...
-
لگ
جمعه 26 مهر 1398 09:59
وای اینم بگم بخندیم. چند روز پیش داشتم با مادرم صحبت می کردم و اینا، داشت گلایه می کرد از گوشی اش و اینکه یک مشکلی پیدا کرده بود یادم نیست چی بود. و مثلا من براش تشخیص گذاشته بودم که فعلا کج دار مریض برو جلو باهاش تا ببینیم چی می شه. یکهو در اومد که :"آخه الآن خیلی لگ داره گوشیم!" آقا اینو گفت منو می گی...
-
بگو: زنده باد زندگی
جمعه 26 مهر 1398 09:32
خب دو عدد آهنگ بهتان معرفی می کنم پامپکین کیکای من باشد که جمعه مان مثل پنج شنبه مان نباشه! والا تو سرویس بودم یکی از دوستام صدام زد گفت کیلگ بیا ، یه آهنگ می خواهم برات بگذارم، مخصوص خودته اصلا. تو خود سرویس که یه ده باری روی ریپیت گذاشت برام. و الآن بالاخره وقتی از خواب بیدار شدم یادم افتاد که دانلودش کنم. خدا لعنتش...
-
Champion's back!
جمعه 26 مهر 1398 01:29
خب دیگه رسما پناه می برم به ردیت از شر شیطان رانده شده و البته مغز بی خودم. وای امروز از یک چیز دیگه ای هم خیلی حرصم گرفت. بیایید با هم مسخره اش کنیم: سر قضیه ای برگشتم به یکی از بچه ها پشت تلفن می گم خب چه جوری هست؟ من الآن دستگاهم رو باید بیارم دانشگاه برام اپلیکیشن رو نصب کنید؟ دختره با یک حالت از دماغ فیل افتاده و...
-
بچه داری به وقت کار
جمعه 26 مهر 1398 00:21
اینقدر ضایع بازی در آوردم، امروز بنده را برداشتند تلک تلک بردند تا محل کارشان. خیلی من وقت دارم، وقت های آزادم را همین طور که می بینید، می کنم. عین این ها هستند بچه به بغل می رند سر کار. همان. ولی مقاومتی هم نکردم. گفتند که ما دوست نداریم با این حال توقوطی ات تنها خانه بمانی از خروسخوان علی الطلوع تا گرگ خوان دوازده...
-
اخلاقی که نیاموخته اند
پنجشنبه 25 مهر 1398 10:35
می دونی شاید هم مشکل از منه! شاید فرهنگ و اخلاق همه شون درسته و من مشکلم این وسط. شاید من اونقدری که لازمه احساس صمیمیت نمی کنم. یا بچه ام. یا چه می دونم خنگم. ای کیوم پایینه. هر چی. ولی جواب اینکه وقتی بهت می گم "ببخشید خواب بودم تماست از دست رفت،" قطعا تو فرهنگ و آداب من یک جمله ی فضول محورانه و پررو عانه...
-
خاک عالم
چهارشنبه 24 مهر 1398 20:24
امروز به طور رسمی در دفتر کار (بخوانید مطب) اختصاص یافته به خودم مریض ویزیت کردم. بدون اینکه مهر و شماره نظام داشته باشم! و تنهایی. :دی اولین تجربه ی میم مالکیتم برای کار نیست. یا برای اتاق... یا اینکه چایی بیارند.. یا منشی بیاد تو... این ها همه رو قبلا هم تجربه کردم. ولی خاااااک عاااااالم اولین تجربه ی میم مالکیتم به...
-
Google play shiltering
چهارشنبه 24 مهر 1398 13:50
خب مثکه خیلی نگران فیلتر گوگل پلی اید، هی مقاله می دید که فلان درصد اندروید یوزر داریم و اینا، حافظه هاتون ضعیف شده یا من از مزوزوئیک پا شدم اومدم؟ یادتون نمی آد؟ همین پنج سال پیش سالی که من کنکوری بودم هم گوگل پلی یه سال این ها فیلتر بود حتی هنوز پیام دمنتورو یادمه که روز رفع فیلتر اومد نوشت "گوگل پلی را خدا...
-
وقتی فلو هم بعلهههه
سهشنبه 23 مهر 1398 21:16
آقا اصن همین که امروز بالاخره من یکی رو پیدا کردم درباره روح الله زم باهاش حرف بزنم بسّه :))) آخیش! (لولش کرم وجود) اصلا هم مهم نیست که فلوعه مملکته :> خیلی خوب بود کلا یکی دو دقیقه بین مریض ها گفتیم خندیدیم سر این قضیه می گفت از آمد نیوز خارج بشید من خودم همان دیشب لفت دادم.. که خب فهمیدم شخصیتش یکم از این ترسو...
-
کلافگی
سهشنبه 23 مهر 1398 01:38
یعنی عینکت در راه رفتن به سمت دستشویی نصف شبانه در تاریکی وسط حال بخورد به توک انگشتت و کورمال کورمال شادی کنی که مثل گاو رویش فرود نیامدی و خورد نشد و بعد به این فکر کنی که اصلا چرا اینجا بود این بچه کوچولو ها هستن با هر اسباب بازی ای ور می رن یه جا ولش می کنند؟ همون. وسط راه همین جوری فی امان الله!
-
کیتی
سهشنبه 23 مهر 1398 00:30
یه کتابی بود تو مایه های جودی دم دمی ولی خیلی بیشتر دوستش داشتم ابتدایی بودم می خوندم الان لازم شد دراز بکشم روی خورده نون ها و دست هامم چرب غذا بود و کلی خورده نون هم رفت تو موهام یادش به خیر یاد یه اپیزودی ازون کتاب افتادم دقیقا صورتش مربایی شده بود و از لای موهاش آبنبات چوبی آویزون بود در حالی که دست هاش نوچ بود...
-
جوراب سرکه ای اش
دوشنبه 22 مهر 1398 22:45
یک ساعته روی مبل نشسته ام و حس می کنم بوی گند و زننده و مشمئز کننده ای می دم و هی چهره در هم می کشم و به نوشتن پست ادامه می دم ده دور رفتم دست و بالم رو شستم و هی دستام رو بو می کنم می بینم هم زمان که خوش بوعه بد بوعه و الآنم که می خوام برم حموم ولی هی به خودم می گفتم بوی من نیست فهمیدم که لنگه جوراب لعنتی ایزوفاگوس...
-
که مردافکن بود زورش
دوشنبه 22 مهر 1398 22:20
آقا همون بهتر ما اونور آب نیستیم وگرنه به شخصه طی دو سه روز گذشته اینقدر صنعتی و سنتی استعمال کرده بودم که کبد و ریه و کلیه و دم و دستگاهم به کل از کار افتاده بود حالا نه که بگیم اینجا بسیار کشور فرهیختانه ایه و به به چه چه گل و بلبله و دسترسی نداریم... می دونید خفن تر از اونور آبشم داریم حتی ولی سر این قضیه این طور...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 22 مهر 1398 15:33
بچا می گم کاش خبر دستگیری روح الله زم شوخی باشه دل ما هیچی اصن بحث حیوونای بی مروتی هست که یک درصد فکر گیر کردن پیش اونا مو رو بر اندام سیخ می کنه
-
وقتی پشت پرده کثافت کاریه
دوشنبه 22 مهر 1398 01:18
ببین خب وقتی می بینم دوستای نزدیک خودم که این طور با وسواس دست چین شان کردم و مثلا خیال می کنم دیگه با انتخاب هایم چشم دانشگاه را کور کردم و چه حوری هایی دور خودم جمع کردم، چنین رفتار های زننده ای دارند، خب دلسرد می شم. زشته واقعا! از تک تک چت هاشان پرایوت هاشان اسکرین شات می گیرند به من نشان می دند. واقعا حرکت حال به...
-
و حسن ختام نامه ای از فضا
شنبه 20 مهر 1398 00:35
باورتون می شه الآن هم زمان با این پست من یکی توی یکی از صفحه های وبلاگ هست که شدیدا به آدم فضایی ها اعتقاد داره و می خواد من رو هم متقاعد کنه که آدم فضایی وجود داره خوشم می آد خوب ساقی ای هستم هی یو اف اُ! سلام به اصل وجودت. بیا منو خانواده م رو هم بردار ببر جان هرکی دوس داری به آبی ها
-
اولین گل گاو زبان
جمعه 19 مهر 1398 22:07
برای اولین بار تو عمرم گل گاو زبان خوردم :دی مزه ی گیاه و کوه و تپه و یکم خاک اره می داد حالا نه خونه ی ما جایی ه که برای هم گل گاو زبان درست کنیم نه من به این چیزای گیاهی زیاد اعتقاد دارم معلوم نیست بیخیال تر بشم نشم برای من کم از گل کشیدن نداره به هر حال یکی از مریضا آورده گفتیم ببینیم چیه خلاصه جیش بوس لالا می خوام...
-
چگونه مرز های علم را شکافاندم
جمعه 19 مهر 1398 21:19
می دونی اون زمان که ترم دو و سه بودم و صرفا با روزنامه خوانی نهایتا نصف جلسه ها (مثلا بگیر ده تا از بیست و دو تا) می رفتم سر جلسه ی امتحان در حالی که بقیه دور می کردند و می گفتند تو دور سوم چهارم هنوز هیچی یادشان نیست، دیگه فکر می کردم واو من اگه پاس کنم چه خفنم و فلان و اینکه کل دنیا را دارم می ترکونم با این درس...
-
وقتی مغزت فرو کرده توش و نمی کشه بیرون
جمعه 19 مهر 1398 19:29
شخصیت دختر یک داستان عشقولانه ی تلویزیون با قهر و ناز رو به شخصیت پسر داستان: - دیگه از بهانه هات خسته شدم! چیزی که من می شنوم: - دیگه از مقاله هات خسته شدم! کاملا هم منطقانه.