Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

دو تا حقیقت مایه ی دل گرمی + از این ور از اون ور

+ بی نهایت خوشحالم که فامیلیم توش تشدید داره. مگه این که با این چیزا از بقیه متمایز کنم خودمو ^----^

+ یه زمانی از این پرسش پاسخ ها بود هر کس رو تو کلاس یه مدل حیوون کردیم. منم شدم اسب. بعد از اون اسم همه فراموش شد. غیر سنجاب و اسب. دیگه منم عادت کردم وقتی رفتارامو به اسب نسبت می دن! داشتم فکر می کردم آیا این خوش یمنی حساب می شه که در سال اسب که امسال باشه من کنکوری ام؟! آیا قراره شانس بیاره واسم؟


 ؟) فرضا توی یه جمعی هستی... همه در حال وراجی  _عموما درباره ی خودشون_  و تیکه های بی مزه و لوس که از نظر تو خیلی دِمُده و مسخره ان! ترجیح می دی مثل یخ نگاهشون کنی تا بحث تموم شه و بعدا انگ افسرده بودن و اینا بخوره بت یا اینکه هار هار هار باشون همراه شی و تو دلت بگی به چه چیز های احمقانه ای دارم می خندم؟!

من واقعا با دور و بری های امسالم اپسیلون هم حال نمی کنم. وانمود هم نمی کنم، به درک! نتیجه ش می شه این که برخی از معلم ها فکر می کنن لالم.


# هر چی می خواد بشه فقد امسال تموم نشه. می دونم بعدش از این بهتر نخواهد بود.


# آهان راستی متنفرم از تک تک ترسو های دور و ورم که به خاطر بزدل بودنشون زرت و زرت دروغ می گن. طرف یه روز در میون مریض می شه ، خوب می شه. دقیقا هم روزایی مریض می شه که درس های آب دوغ خیاری داریم. سر آزمون دوره ای ها همه با هم مریض می شن. انواع و اقسام امراض از قبیل:دل درد، سر درد، کمر درد، سرما خوردگی، کوری موقت. هر چند مرض دروغ_گویی مرض اصلی همه شونه! حالا به معاون دروغ می گی بگو، ولی مگه دوستات نفهمن؟ 


# می شه یه چیز دیگه هم بگم که جدیدا من رو به تنفر رسونده؟ اینستا! نه خودش! ملتی که تو اینستا هستن! میری یه عکس رو می بینی، خوشت میاد لایک می کنی! دو ثانیه نشده طرف میاد عکست رو لایک می کنه. می دونم نشانه ی سپاس گذاری ه و اینا. ولی خب بشر! من از عکس تو خوشم اومده... لزوما تو که نباید با هر خزعبلی ( املاش درسته آیا؟) که من گذاشتم حال کنی! واسه همین حس لایک جمع کردن بهم دست میده و بدم میاد. اوف×


... و نزدیک می شویم به 13 آبان، نحس ترین و آخرین روز دانش آموز من. و  دوباره یک اعصاب خوردی احمقانه سر اینکه من چرا اینقققققققققدر بزرگ شدم و باز هم دارم بزرگ می شم!

مرسی از اینکه...

قانون جذب همیشه وجود داره...  از نظر علمی ش رو نمی دونم ولی امتحان کردم که می گم.

مثل وقتی که از اوّل صبح داشتم به معلم عربیمون فوش می دادم... بی هیچ دلیلی. اونم اومد بیرونم انداخت، بی هیچ دلیلی.

یا وقتی نسبت به یه نفر یه حسی داری و بعدا می فهمی اونم همین حس رو نسبت به تو داره!

تنفر دو طرفه... احترام دوطرفه!

اگه اشیا هم می تونستن احساساتشون رو بیان کنن، من مقدس ترین موجود دنیا می بودم برای : ماشین حسابم، موبایلم، کامپیوترم، هری پاترهام و همه ی وسایل سبز صفتم!

 +: همیشه با توجه به همین قانون دوستام می شن دوستام! روز اول یکی رو می بینم ، از رفتارش خوشم میاد، روز بعد بی هیچ دلیل خاصی یا هم سرویسی می شیم یا بغل دستی یا هم گروهی!

می دونستین فرق ما با هری پاتر چیه؟

- اون تو هفده سالگیش با ولدمورت می جنگید؛

خبیث ترین آدمی که تو اون دوران پیدا می شد.

-ما با یه چیزی n بار وحشت ناک تر و دهشتناک تر از ولدمورت:

غول n شاخ و دم کنکور!

کیلگارا نویسنده است...

نشنیده بگیرید...

ولی کیلگارا خوب می نویسد. حداقل از نظر خودش...

از بچگی کلا خیلی با نوشتن راحت بود! الان هم...

اصلا فلسفه ی پا بر جا ماندن این بلاگ هم همین است. چون کیلگارا به نوشتن عشق می ورزد.

و بر خلافش خیلی در حرف زدن ناشی...

این بود که امروز بعد از اندی که سرش خلوت شد نوشت و نوشت_ و هیچ نگفت_:


بدان که روزی هزار بار او را با رفتار هایشان می شکنند و او خم به ابرو نمی آورد. هر چه بیشتر خوردش می کنند، او بیشتر قهقهه می زند.کارش از گریه گذشتست، از آن...

میداند...

همیشه،

روزی می آید...

تو می روی؛

او می رود؛

تمام می شود!


#داشتم چند تا از بلاگ های المپیادی ها رو می خوندم. حس دل به هم خوردگی می کنم. صد مرحبا به بلاگ های دیگه. البته خوب هم توشون هست... ولی اکثرا چندش بود. از این فازا که ما خیلی عارفیم و بزن تو خط شاخ بازی و خود را از بقیه بالا دیدن این حرفا. همه شون هم یه مدلی می نوشتن که بی شباهت به بلاگ من نبود. لذا شاید لحن نوشته هام رو کمی عوض کنم. شما حرف خودتونو بزنید بکس! ظاهر سازی چرا؟!

در راستای پست قبلی...

خب گاهی آدم خل _وضع می شه دیگه. برام مهم بود که اینتر قبل رو به موقع بزنم.

یک ثانیه زود زدم گویا! =)))))

البته مشکل من نبود، من وایسادم وقتی تایمر سایت بیان صفر شد اینتر رو زدم... گویا ساعت سرور بیان هم خرابه! :دی

خیلی خیلی خیلی خوشحالم که در زیر برنامه نویس خطاب شدم. واقعا ذوق کردم وقتی فهمیدم این آرزو رو با خودم به گور نمی برم. پست قبل هم هش تگ هاش ناقصه هم یحتمل غلط املایی داره. ولی ویرایشش نمی کنم. بماند به عنوان یادگار ها...!




#راستش می خواستم شرکت کنم. ولی خب به فرض محال هم که جزو 40 نفر انتخاب شم، خانواده پشت دستم رو نسبت به هر گونه برنامه نویسی داغ زدن. و این یعنی محال. سخته برام قبول کردنش که دیگه از من گذشته. که من فرصت هام تموم شده. که من دیگه المپیادی نیستم. و تازه کیه که بذاره تا نه شب بشینم پای کامپ مثل قدیما؟ میان می زنن همین یه ریزه نت رو هم قطع می کنن... :-رژیم استبدادی یک خانواده در مقابل فرزند کنکوری شان!
#به هر حال این راه رو ادامه می دم. حتی اگه رشته ی دانشگاهیم نباشه. شاید خیلی شعاری یا رویا و خیال باشه، ولی مطمئنم اشتیاق من نسبت به برنامه نویسی یه زمانی کارشو می کنه.دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نچ!
 ای
کاش
الان
یک
سال
پیش
بود
.
.
.
!

جمع ما اینتر زن ها!

خب. دارم تند تند تایپ می کنم. چون می خوام زدن اینتر این پست مساوی بشه با شروع مرحله انتخابی مسابقه ی بین المللی برنامه نویسی بیان. الان دقیقا پنج دقیقه مونده. ای کاش الان یه سال پیش بود و سر من می تونست هنوز برای چنین مقوله هایی درد کنه. یه مقدار بغض در انتهای گلوم حس می کنم.


خوبه نمردم و برنامه نویس خطاب شدم. واقعا اولین باری ه که "برنامه نویس" صدام زدن! سر کلاس المپیاد ها هم حتی کسی به کسی نمی گفت برنامه نویس. خیییلی حس خوبی داره.

سه دقیقه...

آرزو می کنم یه روزی واقعا بتونم همون برنامه نویسی که می خوام بشم. حالا از راه دانشگاه نشد... از یه راه دیگه.

خب موفق باشین. 

سه، دو، یک!


غلط کرده...

اونی که می گه جمعه شب ها دلگیر و غم ناکن!

خیلی هم زمان خوفی ه و فاز میده.

اونی که غم داره، جمعه و غیر جمعه نمی شناسه.

همش صرفا یه مشت حرف چرته.

کیلگارا آهنگ پیشنهاد می دهد...

   یک بشر عکاسی بود فوق العاده قابل احترام و خوش ذوق، می فرمود: "آدم باس موقع وبلاگ خوندن یه آهنگ پلی کنه متناسب با موضوع وبلاگی که می خونه..."

من که خودم تمرکزم از دست می ره اگه بخوام چنین کاری بکنم. هیچ وقت خدا هم اسپیکرمون آن نیست. ولی خب شاید از بین جمع کثیر بازدید کننده ها (!) کسانی باشن با چنین عادتی.

لذا آهنگ زیر را معرفی میکنم برای وبلاگ خودمان. و مسلما چون این آهنگ انتخاب خود نویسنده است ، به طبع حس نویسنده را القا می کند ؛ به خوبی.

پسورد هم خودم هستم مثل همیشه، ورژن انگلیسی. :-خودشیفته


آهنگ پیشنهادی کیلگارا برای وبلاگش


+در آینده ای نه چندان دور اگر دلم خواست و گشادی ننمودم ، متن رو می ذارم (ولی بعیده) ت! نه تصمیمم عوض شد. حسش نیست. اسمش رو سرچ بدین به گوگل دیگه؛ هلو برو تو گلو.


# کشفیات به عمل اومد علاوه بر سندرم تشدید، هفت پرستی، و Indentation ، به سندرم بزرگ نویسی حرف اوّل کلمه هم مبتلا هستم. موقع آپلود کردن آهنگ ها و عکس ها شصتم خبر دار شد.


#تنها کتابی که امسال عاشقانه می پرستمش: _ صرفا به خاطر جلدش!_ هر چند به خودم قول دادم آدم ظاهر گرایی نباشم، ولی واقعا ن واقعا نمی شه.




   حالا فرض کنین یکی به رنگو بگه قورباغه!!!!! چه حسی پیدا می کنین؟! یعنی معلّم شیمی ای داریم که آفتاب پرست رو از قورباغه و مارمولک تشخیص نمی ده و این همه ادعا داره! باز خوبه با آدم فضایی اشتباهش نگرفته.

و چون این موجود بی نهایت زیباست، یک سلفی از نزدیک:



راستی! زندگی عزیزم... تقدیر شومم... ای قضا، ای قدر! باشمام... نمی ذارم هیچ کدومتون امسالم رو خراب کنین. من همیشه خندان خواهم بود که بدیهتا با توجه به عکس زیر بر همگان واضح و مبرهن است.



تولد آرتور

خب خیلی مسخرست می دونم...

همیشه از این وب هایی که می دیدم توش تولد برگزار می کنن تا بی نهایت متنفر بودم. به نظرم واقعا لوس بازیه!

ولی خب از اون جایی که تو سردفتر وب هم ذکر کردم که من یکی از تنفرات خودم هستم(:دی) قصد دارم تولدی برگزار کنم (هار هار هار) برای شاه آرتور.


امروز تولد بردلیه. بازیگر نقش آرتور... توی فیلم مرلین. آخرین سریالی که باهاش حال کردم. اون قدر که همون اوایل فیلم دیدنم رفتم تولد همه شونو در آوردم (:سوت) علامت زدم تو تقویم.


وقتی به یه سری کار های خودم فکر می کنم می بینم چققققققققققققدر بچه بودم.


اون زمان که داشتم تولد ها رو مارک می کردم شاید اصلا خواب یه همچین اوضاع دهشتناکی رو نمی دیدم واسه خودم. این که 17 سالگیم( عددی که از بچگی به خاطر هری پاتر دوست داشتم بهش برسم) به کنکور بگذره... این که المپیاد قبول نشم. این که امتحان نهایی هام رو از بس به خودم مطمئنم گند بزنم... این که دیگه معلم هام رو نبینم. این که اونا دیگه من رو یادشون نباشه. این که برم تجربی؛ یکی دیگه از تنفراتم! این که دیگه نخوام برم نرم شریف... این که اون همه فکر و خیال رو بریزم دور.این که سی پلاس پلاس م رو پاک کنم. ( و دوباره از درد طاقت نیارم نصبش کنم :-") این که همه ی اندک دوستام از دور و ورم برن... یکی طلا شه. بقیه هم دیگه نباشن... یعنی باشن تو کنارشون نباشی... چون به زور عقاید احمقانه ی خانوادت و پزشک پرور بودنشون باید بری پیش یه مشت آدم تحلیل رفته ی خنگ بشینی. یه مشت آدم بی روح و حتی مکنده ی روح مثل دیوانه ساز ها...


خب اومدیم تولد بگیریم چی شد! :))))

اصن بشر مگه تو تولد گرفتن داری؟ مرفه بی درد همواره فراخ؟ دوباره یه پروژه وردار ما سرگرم شیم بلکه دردامون یادمون بره.


ای کاش می شد من به شغل هایی مثل بازیگری هم فکر کنم. ولی بدیهتا وقتی نرم رو نمی ذارن برم؛ اگه بگم بازیگری رو حتی از نرم بیشتر دوست دارم به n قطعه ی مساوی تقسیمم می کنن می ندازن جلو  سگا!


خلاصه؛ شادباش!


#دقت کنین پلیز! شادباش noun است. verb  نخوانیدش! که اگر می بود یک فاصله در آن میان می زدیم.

همه درگیر کنکور، من ناراحت این جور مقوله ها...





#حاضرم هر کاری هر کاری و هر کاری بکنم ولی بزرگ نشم!
#فوبیا ی بزرگ شدن...
#چرا از بین این همه آدم فقط من بودم که 16 مهر داشتم از ناراحتی خفه می شدم؟ هیشکی عین خیالش هم نبود سر کلاس! همینه می گم رفتارام هیچ وقت به هم سن و سالام نخورده!
#پایان ها همیشه خیلی برام تلخ بودن. حتی پایان کوچک ترین چیز ها و احمقانه ترین هاشون. حتی تموم شدن "پاورچین" مدیری که یه طنز بود. حتی تموم شدن دفتر مشق هام...گند بزنن تو همچین شخصیتی... بیشتر از این که زندگی کنم فکر فرار از تک تک نقطه های پایان هستم...
#من باز هم کودک می مونم. هرکی هر چی می خواد بگه. بدم بیاد آدم بزرگ حساب شم. کودک ها معصومن... آدم بزرگ ها کثیف! نه این که بگم منم معصوم هستم! نه... ولی از دنیای آشغال_وضعی که دور و برم می بینم و می دونم آدم بزرگا ساختنش م  ت ن ف ر م !
#هیشکی بهم تبریک نگفت. بدیهتا هیشکی به یه خرس گنده روز کودک رو تبریک نمی گه.(حتّی علی رغم اصرار های من که هنوز در اوج 17 سالگی، کودک حساب می شم از نظر یونیسف) پس خودم می گم: روز کودکت مبارک؛ کیلگارا!

نوستالژی

    نوستالژی! یه واژه که خیلی به وفور شنیده بودمش ولی واقعا معنیش رو تا خود همین الان درک نکرده بودم. به نظرم واژه ها بعد دارن و حتّی در طی زندگی می تونه به بعد هاشون اضافه شه. منم یکی از ابعاد این واژه که تا به حال واسم دست نیافتنی بود رو تونستم درک کنم. البتّه مطمئنّا الان هم درک کاملی از این واژه ندارم ولی در حدّ خودش می تونه کامل حساب شه!

 به نقل از گوگلینگ من در طی پنج min:

اصطلاح جذّاب نوستالژی (Nostalgia) از دو کلمه یونانی ساخته شده‌است : nostos که به معنی بازگشت به خانه‌ است و algia که معنی درد می‌دهد. نوستالژی را می‌توان به طور خلاصه یک احساس درونی تلخ و شیرین به اشیا ، اشخاص و موقعیت‌ های گذشته تعریف کرد.


   خب... نوستالژِی یعنی دلتنگی. یک دلتنگی که امروز من واقعا تجربه ش کردم. دلتنگی برای بچگی هام. برای زمانی که فقط یک کودک بودم و نه هیچ چیز دیگه. تجربه در طی این هفده سال بهم ثابت کرده زندگی هرچی جلو تر بره میل من به بازگشت به گذشته بیشتر می شه.

   وقتی بعد از 17 سال به یکی از آرزوهای کودکیم رسیدم، وقتی تونستم عمو های فیتیله ای که یه زمانی تمام دنیام بودن رو ببینم، دچار نوعی حسّ پوچی شدم. و به طبع نوعی نوستالژی... برای گذشته هام که خیلی دوست داشتنی بودن.


   یه جمله ی معروفی هست میگه آرزوهاتون رو بنویسید که وقتی بهشون رسیدید بفهمید که یه زمانی آرزوتون بوده و اینقدر ناشکر نباشید! من فهمیدم که که چرا همه یادشون می ره؛ چون خدا زمانی آرزو رو بر آورده می کنه که دیگه آرزو نیست. دقیقا زمانی که دیگه به هیچ دردی نمی خوره. 


   حسّ غریبی می کردم بین اون همه بچه ی قد نیم قد. درست مثل زمانی که به زور چپونده باشنت توی جمعی که بهش تعلّق نداری. هرچند من خودم عامل این چپونده شدن بودم و باهاش مشکلی نداشتم. حاضر بودم در حد بچّه ی دو ساله هم رفتار کنم تا به آرزوم برسم. آرزویی که برام عقده شده. ولی بزرگ ترا از این دیدگاه بهش نگاه نمی کنن. اونا از یه آدم 17 ساله انتظار رفتار پخته ای رو دارن. مسخره بازی می پندارن که دنبال عکس گرفتن با گروه فیتیله یا امضا گرفتن ازشون باشی. بچه بازی ، ضایع بازی، خل بازی، هرچی!


  وقتی میان من ُ به زور هول میدن که برو کنار عمو بچه ی ما میخواد عکس بگیره و من مجبورم کنار وایسم... یا اینکه با اون نگاه های مسخرشون بهم می گن مگه توی نرّه غول هم حق عکس گرفتن داری...؟ خب واقعا دلم می خواست برگردم به 6 سالگیم و بگم: حقّ مسلممه!


   قبلا سر خیلی از موارد دیگه هم این حس رو تجربه کردم. نمی دونم چرا ولی بعضی جاها مثل آدمای سوخته برخورد می کنم و بعضی جا ها مثل آدمای خام! یعنی هیچ وقت خودم هم این حس رو نداشتم که رفتار هام به اقتضای سنّمه... همیشه  توی جمع هم سنّ و سالان یا خیلی بچه بودم یا خیلی بزرگ. نمی دونم باید از این رفتار های ناخواسته خوشحال باشم یا ناراحت.


   به هر حال من اصلا به روی خودم نیاوردم و تا می تونستم صرفا به رفع عقده های کودکی پرداختم. ولی  می دونید چیه؟ هرکاری کنم باز هم برام عقده می مونه. چون دیگه نمی تونم مثل یه بچّه ی طبیعی از دیدنشون لذّت ببرم. دیگه نمی شه که هفت سالم بشه. دیگه نمی شه مثل اسب دور دور اتاق بچرخم شعر بخونم. نمی شه بدون این که مسخره م کنن لذّت ببرم.


   ولی در کل اگه از نظر شما آدم بزرگای به اصطلاح خودتون، رسیدن به چنین آرزوی مهمّی بچّه بازیه، من خوشحال می شم تا آخر عمرم بچّه بمونم. همون طور که گفتم از 6 سالگی می دونستم که نباید بزرگ شم.


  به هر حال شمایی که از بچّت با عمو های رویایی من در حالت های مختلف شونصد تا عکس گرفتی! واقعا فکر نکن خیلی بزرگ شدی... کار شما عند همه ی بچه بازیاست.


نوستالژی یعنی دلتنگی،

نوستالژی یعنی درد،

نوستالژی یعنی یک کودک 17 ساله که کسی درکش نمی کند،

نوستالژی یعنی هجوم خاطرات کودکی،

نوستالژی یعنی ماندن در گذشته،

نوستالژی یعنی دویدن یک نرّه غول برای آرزو های کودکی اش،

نوستالژی یعنی بچّه بازی درآوردن در خیل عظیمی از آدم بزرگ ها،

نوستالژی یعنی من 17 ساله!


#سندرم تشدید رو که دارید در متن بالا؟! 0-0 اوووف!


#عمو های عزیزم! باعث افتخار من بود که بالاخره تونستم ببینمتون. مرسی که بودید تو بچگی هام. مرسی که هنوز هم هستید. و عمو فروتن عزیز مرسی از شخص شما که تونستید درک کنید من هم دل دارم... علی رغم ظاهر نرّه غول وارم و حرف های چندش آور بزرگ تر هایی از جمله مامان بابام!

حدس گلدباخ

کم کم داره می ره به این سمت که تبدیل به یه حدس شه... مثل گلدباخ... بعد واسش هوار هوار پول بذارن. هیشکی نتونه ردش کنه. نتونه هم اثباتش کنه. :-)))))))) {فرو رفتن یک آدم خیال باف در عالم خیال و رویا}

البته حدس که نه.... بیشتر از این اشتباهات ریاضی که هنوز کسی نفهمیدش.

تهش می فهمم که از اشتباه محاسباتی جوب خوردم. شرط×

وقتی معلم ریاضی از رو جزوه ت عکس می گیره...

حال می کنم با سوتی گرفتن از معلم ریاضی تجربی ها :)))))

حال نمی کردم قبلا، ولی خب دوستان فتوا دادن که حال کنم.


فعلا که با حربه ی وقت ندارم زنگ آخره، عکسی گرفته شد و در آیفون معلم ذخیره گشت. :- بدجنس

:- مغرور می باشم...

می دانم که اصلا خوب نیست...

مطمئنا بعدا جزایش به سرم می آید...

با کله می خورم به سنگ.

ولی به هر حال حرصم از زور زورکی تجربی آمدن را باید سر یکی خالی کنم دیگر!


#نماز خانه ی مدرسه اول برای درس خواندن ساخته شده، نماز خواندن فایده ی دومش است.

زنگ های خالی مون از اردو ی خارج از مدرسه بیشتر بهمون خوش می گذره اون جا.  :-خر ذوق نمازخونه ندیده


برخلاف همه،

با پیش بودن حال میکنم.

:)))))))))))))))))


# دلم برای استاد حسابانمون بی نهایت تنگ شده. همونی که جوبامو می گرفت. همونی که نمی شد ازش سوتی بگیرم...همونی که با اوشون قابل مقایسه نیست...کجایی؟! :-((((

ترسناک طور

واقعا نمی تونم باور کنم که پدر جان می فرمایند که جناب همسایه رو شب قبل از فوت تو خواب دیدن... اونم با لباس سفید!!

این قضیه دیگه داره بیش از حد ترسناک می شه. البته اگه قصد یه سری ها سر کار گذاشتن من نباشه. :|

به چشم قاتلی چیزی بابا مو می بینم جدیدا :-" شایدم از این خواب نما ها...

می خوام بهش بگم شب قبل کنکور من یه خوابی چیزی واسم ببینه بلکه فرجی شد.


#خل وضعی های شریفی ها در شریف کاپ را با کمال میییییل پذیرا هستم.


ببعی می گه بعععع بعععع

رشتت چیه؟ بررررق بررررق!


ما که سر مرحله دو پارسال از هرچی ببعی و گاوی بود متنفر شدیم، ولی جدا شعار باحال و خل وضعانه ای بود. :)))))

نرم نرم هم جواب می ده البته... صرفا جهت تطبیق با رشته مورد علاقه ی من!



من تو را عاشق ای خزان!!!

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی
پاییز بهاری ست که عاشق شده است...


# اینه بلاگ اسکایی که می گفتن خیلی خوبه؟ :| این که هر وقت من میام هنگه... چه وضعشه آخه؟
# موافق نیستم با مصرع اوّلش زیاد. ولی خوب مصرع دومش خداس!
#پست جهت فراموش نکردن بیت بالا و در آستین داشتن آن.

آن شب که تو در کنار مایی روزست...

 و آن روز که با تو می رود نوروز است...


می دانم... خودم خوب می دانم که خودخواهم. ولی ای کاش ...

نه نمی گویم. هیچ وقت شکست کسی را آرزو نمی کنم حتی اگر خودخواه باشم. حتی اگر به نفعم باشد.

فقط این که... جایت         است.


# واقعا برای نوجوانی 17 ساله مثل من مرگ غیر قابل باور است. آن قدر که انگار اصلا وجود نداشته باشد. ولی وقتی داد ها و فریاد های پسر همسایه که اتفاقا هم سن من بود را می شنیدم، انگار... انگار... هنوز هم حسش را ندارم. حس اینکه همسایه مان سکته کرد و پسرش در سال کنکورش یتیم شد. همسایه ای که روابط من با او صرفا در حد سلام های شش صبحی بود حالا خیلی ارزشمند جلوه می کند. حالا که نیست. حالا اهل ساختمان وجودش را حس می کنند. نبود وجودش را. وقتی به هدف زندگی فکر می کنم برایم بی معنا جلوه می کند.بیایی، بگذرانی، بروی. حال هرچند خیلی شیک و مجلسی بگذرانی. واقعا چرا؟! حتی اپسیلون هم نمی توانم به این فکر کنم که اگر ما طبقه ی چهارمی بودیم چه... اگر جای من و او عوض می شد چه... ترجیح می دهم قبل از این که گوشه گوشه های قلبم بمیرد، خودم بمیرم. از مرگ می ترسم. از آن یکی بیشتر. خیلی بیشتر... آن قدر که بخواهی یک تابع خطی را با یک تابع نمایی مقایسه کنی. هر چند ترسم در پشت پرده ای از "مرگ وجود ندارد" خود را پنهان می کند. واقعا و واقعا و باز هم واقعا پدیده ای به نام مرگ را درک نمی کنم.