و همیشه، عمیق ترین پست های یک بلاگر، کم نظرخور ترین هان.
نمی دونم چرا، ولی بلی، قاعده ی درستی ست.
همین جوری ام زندگی می کنیما. درگیر سطحی ترین بُعد مسائل زندگی مون می شیم، بی تفاوت از کنار بیخ و ریشه ای ترین گره های ذهنی مون رد می شیم. اون قدر که...
یادمون می ره.
یا وانمود می کنیم که...
یادمون رفته.
1396/06/25 @ 21:26
...So, communications class. Really? Mrs. Bradley doesn’t have a clue what it was like to be our age. “I find it best to confront the issue head-on by saying, ‘Pardon me, but you really hurt my feelings...
...خب... کلاس مهارت ارتباطات. واقعا؟ خانوم بردلی واقعا هیچ ایده ای نداره که هم سن ما بودن چه حسّی می تونه داشته باشه. " به نظر من بهترین راه برای مواجهه با موضوعی که ذهنتون رو در گیر کرده، اینه که به طرف بگید: ببخشید که اینو می گم، ولی تو واقعا داری احساسات منو می خراشی..."
از اون فیلمی(سریال بهتره بگم) که موضوعش خودکشی بود و منو تا مرز بالا آوردن رسوند نوشتم تو چند پست قبل ترم.
راستش اون فیلم هر چه قدر غیر واقعی و کلّی نگرانه و فن پسندانه نوشته شده بود، نکته ی مثبت هم کم نداشت. پاراگراف بالا که خودم ترجمه ش کردم، یکی از دیالوگ های دختر نقش اوّل فیلمه، قبل از اینکه خودکشی کنه.
این دیالوگ تو خود کتاب اصلی نیست. ساخته و پرداخته ی ذهن فیلم نامه نویسه. من کلا نسبت به هر فیلمی که برخلاف سیر داستانی کتاب قبل از خودش بره جلو، حس خوبی ندارم. حس می کنم ایده ی نویسنده ی کتاب رو دزدیدن و حالا برای جلب مشتری دارن لوس و مسخره ش می کنن و الآنه که گند بخوره تو همه چی. حس خیانت دارم نسبت به این کارشون.
ولی این دیالوگ، به فکر وادارم کرد... هانا داره پیش خودش معلم درس مهارت ارتباطات رو مسخره می کنه. به خودش می گه این یارو پیش خودش چی فکر کرده که می آد به ما می گه از هر کی دل خور بودید بهش بگید که بدونه داره احساساتتون رو خورد می کنه؟
راستش از بیرون که نگاه کنی دیدگاه خفنیه. خیلی. تو عقده هات رو بی رو دربایستی می ریزی بیرون و چه بهتر که بریزی شون تو صورت خود طرف که بدونه چه حسی داری نسبت بهش زیر پوستت. من اگه می خواستم طبق این قاعده عمل کنم، حداقل تا الآن هشتاد درصد رابطه های اجتماعی م رو نجات داده بودم.
ولی می دونی چی شد که بی خیالش شدم؟ آره پنج شیش سالیه که بی خیالش شدم. یه زمانی بهش اعتقاد داشتم ولی الآن دیگه ندارم. دیدم که واقعا آدما به کفششون نیست. اگه یک جامعه ی صد درصدی نمونه بگیریم، پنجاه درصد تو همون حرف اوّل که بهشون بگی من ناراحت شدم، با یه خنده به کفششون می گیرن و تمام و از روز بعدش عجیب غریب رفتار می کنن، انگار که هم تو یه آدم جدید شده باشی هم خودشون. پنجاه درصد بقیه هم انواع کارهایی که به ذهنشون می آد رو می کنن الّا کاری که واقعا درست باشه.
ببین وقتی من دارم تو صورتت این حقیقت رو پرت می کنم که احساساتم رو با فلان عملت یا با فلان حرفت خراشیدی، معنیش اینه که دارم بهت فرصت می دم درستش کنی با دستای خودت و تنها چیزی که انتظارش رو ندارم بشنوم اینه که: "بسه کیلگ، به دل نگیر. آدم نباید این قدر زود رنج باشه..."
من قرار نیست خودم رو درست کنم. تو بودی که باید آستانه تحمّل من رو می فهمیدی
Fuck off kilgh... who cares about your damn feelings?
1396/06/24 @ 02:13
نمی دونم شما تا چه حد با دو تا بازی کمپانی سوپر سل که شهرت جهانی غیر قابل وصفی دارند، آشنا هستید.
یکیش کلش آو کلنزه ( Clash Of Clans) که سال ۲۰۱۲ وارد گیم مارکت ها شد،
یکیش کلش رویاله (Clash Royal) که حدودا همین یک سال پیش یعنی سال ۲۰۱۶ رونمایی شد ازش.
برای اینکه افکار این پستم رو درک کنید، فکر می کنم یکم باید با محیط کلش و سربازاش و ساختموناش آشنا باشید تا عمق کلامم رو بگیرید.
خود کلنز رو سوم دبیرستان بودم که شروع کردم. تو اوج شلوغی برنامه هام. خیلی شوخی شوخی و رو حرف بچّه ها. اصلا وقتش رو نداشتم حتّی. یک سال و اندی از همه گیر شدنش می گذشت. باید ۲۰۱۳ بوده باشه استارتم.
من قبل از اینکه کلشی بشم، تراوینر قهّاری بودم. قهّار که می گم یه چیزی تو مایه های دُردکش های میخونه! :))) اوّل ها احساس می کردم خیانته اگه برم سمت کلش چون کلش کاملا ایده ش کپی بود از تراوین ولی بعد یک سال اون قدر همه گیر شد و حتّی نصف تراوینی ها ول کردن و رفتن سمت کلش که منم وسوسه شدم.
تراوین هم یکی از همین بازی های جهانی شده ی جنگ قبیله طوریه که البتّه تحت وبه. جو تراوین اصلا مثل کلش نیست. واقعا استرس هر لحظه روته و یادمه یه بار از استرس لشگر فلان نفر که رو دهکده م بود به مرض بالا آوردن و تب و لرز رسیده بودم. از خاطرات تراوینم هر چی بنویسم کم نوشتم شاید بعد ها ... :))) واقعا وحشت ناک خوش می گذشت. یه مشت بچّه ی نفهم نابالغ فارغ از غم بودیم و هر کاری دلمون می خواست می کردیم. باید بازی کنین تا بفهمید چی می گم.
خلاصه آره ما اون زمان از تراوین کندیم و استارت کلش رو زدیم. و هی تو زندگی مون بود این کلش آو کلنز. تو همه ی مقاطعش. اوّلاش گارد داشتم نسبت به بازی شون، ولی گذر زمان همیشه معجزه می کنه. اکانت اوّلم رو گوشیم بود و چهل لول جلوش بردم و یادم نیست درست چی شد که پوکید. برای همین سال پیش دانشگاهی دوباره از صفر شروع کردم و سر همین عقب افتادم کلّی.
وقتی می گم هر لحظه باهام بوده واقعا بوده. قبل آزمون های قلمچی. قبل امتحان نهایی ها. حتّی پنج دقیقه بعد اینکه کارنامه ی ریدمان کنکورم رو دیدم.
سال اوّل دانشگاه که رفتم، حدود یک سال موتور اکانتم خاموش شد. چون اینترنت نداشتم. هیچ وقت اینترنت همراه نداشتم و دانشگا هم اینترنت نداشت هیچ وقت. سر همین قضیه ی اینترنت نداشتن، اوّلین سال اوّلی ای بودم که رمز وای فای رو از زیر زبون کارشناس آی تی سایت دانشگا کشید بیرون و بعدش هم بین همه ی بچّه پخشش کردم چون سرعتش آشغال بود نمی تونستم باهاش کلش بازی کنم. اون زمان گاهی آخر هفته ها که می اومدم خونه می تونستم بازی کنم ولی این قدر سال گند و مزخرفی بود که بی خیالش می شدم عموما.
سال دوم دانشگا هم که کلا خاک بر سرم بشه در گیر کوفتی جات و درس های مزخرف بودم که معدّلم خفن شه. خیلی بیشتر وقت می کردم بازی کنم ولی واقعا نه جدّی.
اینا رو نوشتم که سیر کلش بازی کردنم دستتون بیاد. کلش حدود دو هفته پیش پنج ساله شد و کلّی جشن گرفتند و یه سری اتّفاق های عجیب تو محیطش افتاد که هنوز رو نمایی نشده کامل.
خیلی وقت ها سر باز های کلش رو که
1396/05/25 @ 12:35
این روز ها هم زمان با الکامپ (باید اله کامپ - elecomp- بخوانید! من اشتباه می کردم و با سکون روی لام می خوندمش در مقطعی زمانی. تازه هیچ ارتباطی به الف لامی که در دستور زبان عربی روی کلمات می آید هم ندارد.) که نمایشگاه بین المللی الکترونیک، کامپیوتر و تجارت الکترونیک هست و در محل دائمی نمایشگاه های بین المللی تهران برگزار می شه، زمزمه های زیادی در رابطه با فاز سوم شبکه ی ملّی اطّلاعات شنیده می شه.
من با وجودی که نمایشگاه رو شرکت کردم و چند تایی هم مجله خوندم در باره ش، اطّلاعات خیلی سطحی ای از این پروژه دارم. غرفه دار ها هم کلا تو باغ نبودند یا حوصله شون نمی کشید عین آدم توضیح بدند یا شاید هم سطح درک من بسی پایین بود.
به هر حال خواستم نظرم رو بنویسم که با این اطّلاعاتی که دارم خیلی بد گمانم نسبت به این پروژه. خیلی بیشتر از خیلی. براتون نوشته بودم که معتقدم در همه ی زمینه ها تا جایی که به کسی آسیبی نرسه باید آزادی بی حد مرز داده بشه به مردم ایران تا سطح فرهنگ شون کم کم درست بشه و آب بندی بشن و ازین وضع بکشن بیرون.
این پروژه در چشم من یعنی محدودیت.
اینترنت یه فضای جهانیه و خودتون می تونید تصوّرش رو کنید وقتی واژه ی "ملّی" رو سوارش می کنن، آش دهن سوزی قرار نیست بشه.
ما تا الآن بد ترین بد ترین و افتضاح ترین مدیریت ها رو در زمینه ی فضای مجازی داشتیم وای به حال از این به بعد که می خوان به خودشون اجازه بدند به بهانه ی ملّی بودن روی مطالبی که هر کابر از اینترنت می گیره نظارت کنن. فاجعه می شه. فاجعه.
مثل این می مونه که یک سری کتاب رو در کتابخانه ی ممنوعه قرار بدند و بگن از نظر ما، شما مردم صلاحیت لازم برای خوندن این کتاب رو ندارید. ما براتون انتخاب می کنیم چه کتاب هایی رو بخونید.
ما که از دبیرستان دارن تو کلّه مون می کنن که حتّی همون قرآنش رو همه می خونن و هر کس در حد سطحش از محتواش بهره مند می شه. نمی آن بگن اجازه نمی دیم بخونی چون خیلی کتاب بزرگیه و به عقل تو نمی رسه. حالا من نمی دونم مسئولین کی باشند که به خودشون اجازه می دن برای ما تصمیم بگیرند که در چه حدّی از فضای تحت وب (که یکی از هدف های همیشگی ش ایجاد برابری در جهان بوده) استفاده کنیم.
اینترنت اگر ملّی شود، کشورمان نور که هست، علی نور می شود. همین یک ذرّه دلخوشی جوانان هم سن من، سرش زیر آب می رود.
حتّی فکرش هم عصبی ام می کند. یک نفر وجب به وجب فعّالیت های مجازی ات را بجورد و هر طور خواست از آن استفاده کند. نه که الآن آزادی کامل داریم. همین الآنش هم می روی مقاله بخوانی پیام می گیری متاسفانه برای کشور شما امکان پذیر نیست. حس می کنی یتیمی در این فضا. ولی این کجا و ملّی شدن کجا.
دولت مردان من! یک نفت را ملّی کردیم و به اندازه کافی حال نمودیم. اینقدر چسبید که هنوز جایش می سوزد. انصافا بی خیال اینترنت. بروید بچسبید به همان نفت. سودش هم خیلی بیشتر است. آخر کدام لا مذهبی این ایده را در مغز کلمی شما ها انداخت؟
نوشتم که اگه شد و به سرمون اومد بیام این پستم رو در آینده ی نزدیک نقل قول کنم و بگم: "نگفته بودم؟"
بله، من نسبت به این ایده خیلی بد بینم. فکرش هم دیوانه ام می کند که با یک کلیک تمام فعّالیت مجازی ام برود زیر دست عالم و آدم. نمی گوییم که الآن نمی رود، منتها ملّی شدن اعلام قانونی این پدیده ی چندش آور است. یعنی ما از این به بعد به طور کاملا قانونی این حق را به خود می دهیم که بجوریمتان. تا فیها خالدون تان را! و هم اکنون داریم با افتخار اعلامش می کنیم و ابایی نداریم.
1396/05/01 @ 22:24
Jimmy: What girl wants to dance with a guy who looks like he should still be in Gymboree?
Carl: [quietly] I didn't think we liked girls yet, Jim.
Jimmy: Oh, we don't, we don't, no, not yet. However, one day, Carl, an influx of hormones that we can't control will overpower our better judgment and drive us to pursue the female species against our will.
1396/01/22 @ 00:11
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به من می گه کاندوم بپیچ دورش!!!
نه واقعا؟
کاندوم بپیچم دورش؟ :|
هیچی دیگه وانمود کردم شنیدم گندم. :{
1395/07/09 @ 13:09
اوهوم. رضا صادقی فلجه.
و مدیونید فکر کنید من نمی دونستم
1395/07/04 @ 23:11
تیر و تبر ببر به بر پیر تیزگر
گو: تیر تیز کن بتر از تیر تیزبر
یا تیر تیز کن تبر از تیر تیز تر
1395/05/10 @ 13:32
امیدوارم با کامنتم سرت رو نخورده باشم.
-----------------------------------------------------
این توی هیچ سطحی غیرممکن نیست. یعنی در بدترین حالت بیوانفورماتیک کار کن، من شخصاً یک کلمه از این درسهای تجربی را نمیفهمم وگرنه هم پول توی این هست هم هیچ کسی که کامپیوتر و یک درس تجربی را بلد نباشد نمیتواند از پسش بر بیاد. این از همه اتلافش کمتره.
من هر چه قدرم که از چشم درد در حال مرگ باشم نمی تونم بیشتر از این مقاومت کنم و از چیز های دیدنی (در ورژن مودبانه ش البتّه :-" بد برداشت نکنید!) دور بمونم.
بیشتر از اینم نمی تونم تحمل کنم نیام پای پی سی اینا رو آپلود کنم رو بلاگم. خب حالا سعی می کنم بدون عینک و حتی چشم بسته تایپ کنم که به چشمای به درد نخور مسخره م فشار نیاد. :|
ولی شماها باید این فایلا رو ببینین. یه وقت دیدین من مُردم، دیگه هیچ وقت شانسش پیش نیومد که این فایلا با شما شیر بشن. من یه وسیله م صرفا البتّه.:))
+خدا بار از زمانی که اسکرین شات زیر رو گرفتم، هی برگشتم تو پوشه ی اسکرین شاتام، نگاش کردم، هی گفتم خدایی درست می گه. بعد دوباره بستمش. همین که بستمش دوباره برگشتم به خودم گفتم بذار یه بار دیگه ببینمش. دقیق ندیدم... هوووف:
1395/04/14 @ 22:32
تبصره 1- گوسفند اگر عاقل هم باشد از یک سوراخ تا 12 بار جای گزیده شدن دارد.
تبصره 2- درست است که انسان عاقل نباید از یک سوراخ گزیده شود، ولی حواستان باشد که سوراخ های دیگری هم برای گزیده شدن وجود دارد. تبصره 3- انسان هر چقدر هم عاقل باشد ممکن است ماره بگوید: این دفعه خدایی قول میدهم نیش نزنم. و این
جاست که مار ها بین خودشون میگن: مار اگر زرنگ باشه از یه سوراخ تا 10 بار میگزه!
تبصره 4- انسان عاقل ممکن است از یک سوراخ دو بار گزیده شود، ولی بار دوم یه جور دیگه گزیده میشود.
تبصره 5- اگر انسان عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده شد، و دیدید که باز هم گزیده میشود فکر نکنید عاقل نیست. احتمالا زهر گزیدگی یک ماده اعتیاد آور است و انسان عاقل دوست دارد گزیده شود.
تبصره 6- انسان عاقل از یک سوراخ هر چند بار که پا بدهد گزیده میشود. اسنادش هم موجوده. ت
بصره 7- گزیدگی چیز خوبیست. شما نمیفهمید.
تبصره 8- فرض میکنیم که اصلا حدیث درست باشد. مناسبتش با ما ها چیه؟ ما انسانیم یا عاقل؟
تبصره 8- انسان عاقل گوه میخورد از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشود. دو تا باتوم که بخوره آدم میشه.
تبصره 9- انسان عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده شاید نشود، ولی ممکن است از یک سوراخ هزار بار گ...یده شود.
از وبلاگ مشتی حسن
1395/03/20 @ 23:10
یکی از بچه های دانشگامون باباش مرده.
خب؟ مرده!
من نهایت ارتباطم با طرف در حد یه سلام و احوال پرسی بود؛ که اونم اکثر وقتا به علّت خجالت بیش از حدم یا سلام رو می خوردم یا اونقدری آروم می گفتم که طرف نمی شنید!
ولی می دونی... الآن بند بند وجودم داره می لرزه.
من حتی برای یک بیلیونیوم ثانیه نمی تونم خودم رو جای اون دختر بیچاره بذارم. با وجودی که این همه هم تاکید می کنم خیلی از بابام دل خوشی ندارم. من هیچ جوره نمی تونم دنیا رو بدون یه سری آ تصور کنم. حتی اگه چندشناک ترین باشن برام.
یه چیز دیگه. فاز غریب مردم رو هم نمیتونم درک کنم هیچ جوره. در صدر گروه اشک تمساح ریزندگان! شما بشون می گین دل نازک عموما. ولی من همون اشک تمساح ریزنده رو بیشتر می پسندم.
1395/02/28 @ 23:10
از خواننده ی پیغام تقاضا دارم حتما گلایه ی اینجانب رو به مسئولین انتقال بدن! شاید هنوز ذره ای از حس انتقاد پذیری در وجودشون مونده باشه.
1394/12/25 @ 15:29
حداقل آقا دلیر می بینش در بد ترین حالت!
دلیر یا دستورانی
----------------------------------------------------------------------------------------
در ضمن دیگه هیچ وقت هیچ وقت تحت هیچ عنوانی گند نزنین به لگوی سمپاد.
بلد نیستین سمپادی باشین لا اقل ادای سمپادیا رو در بیارین! شاید فرجی شد!!! مگه اینکه بخواین دیگه مدرسه ی سمپاد نباشین. اون وقت می تونین لگو های مسخره ی من در آوردی خودتون رو بزنین رو کیک های مسخره ترتون. هیچ آرمی جای لگوی سمپاد رو نمی گیره. این رو بفهم مدیر محترم. دیگه از این بعد هم کیک نده به بچه ها. مثل قدیما. کیک نمی خوردیم ولی می دونستیم هشت تا فلش سمپاد چیه.
متاسفم؛ همین.
-------------------------------------------------------------------------------
1394/08/09 @ 23:13