یکی از بچه های دانشگامون باباش مرده.
خب؟ مرده!
من نهایت ارتباطم با طرف در حد یه سلام و احوال پرسی بود؛ که اونم اکثر وقتا به علّت خجالت بیش از حدم یا سلام رو می خوردم یا اونقدری آروم می گفتم که طرف نمی شنید!
ولی می دونی... الآن بند بند وجودم داره می لرزه.
من حتی برای یک بیلیونیوم ثانیه نمی تونم خودم رو جای اون دختر بیچاره بذارم. با وجودی که این همه هم تاکید می کنم خیلی از بابام دل خوشی ندارم. من هیچ جوره نمی تونم دنیا رو بدون یه سری آ تصور کنم. حتی اگه چندشناک ترین باشن برام.
یه چیز دیگه. فاز غریب مردم رو هم نمیتونم درک کنم هیچ جوره. در صدر گروه اشک تمساح ریزندگان! شما بشون می گین دل نازک عموما. ولی من همون اشک تمساح ریزنده رو بیشتر می پسندم.
1395/02/28 @ 23:10
انقدر به مردم و فازشون نگاه نکن تو خودت باش می دونم سخت ولی راحت باش ...درک می کنم چی میگی
نه اشتباه بود این پست هم، من نباید خودمو جای بقیه بذارم. من فقط جای خودمم راستش. حق ندارم حتّی گروه اشک تمساح ریزنده رو هم قضاوت کنم. اونا اون جوری دو دقیقه اشک می ریزن و تموم، من هنوز که هنوزه تو یه روز خاص از اردیبهشت یاد اون سال گند و اون صبح گند کلاسمون می افتم.
هر کس یه جوره خب. یکی نیس بهم بگه خب تو دوست نداری به قول خودت اشک تمساح بریزی کسی هم مجبورت نکرده...!