-
ساعت به کوک
دوشنبه 6 شهریور 1396 02:56
عمق علاقه یعنی وقتی به خاطر مامان بزرگ و بابابزرگم که اومدن خونه مون، دارم ساعت کوک می کنم فردا نه صبح بیدار شم که احساس تنهایی نکنن. اینترنت و بازی و هر چیز متفرقه ای رو هم ریختم دور این چند وقت. هر گونه ددر، دور دور، ول گردی، رفیق بازی و امثالهم نیز. صبح تا شب می شینم نگاشون می کنم فقط. انگار که معبودم باشن. لذّت...
-
my fav quoto of her
یکشنبه 5 شهریور 1396 20:37
و جمله ی مورد علاقه ی مامانم تو زندگی الآنش اینه که: "خجالت بکش! از صبح تا الآن پات رو انداختی رو پات، هیچ کاری نکردی." بسته به زمان و طرف مقابلش این جمله رو یکی در میون پرت می کنه تو صورت آدمای دور و برش حتّی اگه ربطی به مکالمه ش نداشته باشه. حتّی اگه طرف از قبل خودش در حال خجالت کشیدن باشه. عین ادویه ی غذا...
-
قدم نو رسیده!
یکشنبه 5 شهریور 1396 16:52
یکی از دوستای دوران ابتدایی م (می نویسم رومی به یاد مولانا، که یادم بمونه کی رو میگفتم.)، بچّه ی خواهر بزرگ ترش به دنیا اومده. خخخ. می بینی دنیا رو کیلگ؟ اتفاقا خواهرش خیلی بزرگ تر از ما بود، تا حدودی می شناختمش. اون زمانایی که هم بازی بودیم، گه گاهی خواهرش رو می دیدم. بعضی وقت ها هم می اومد بهمون خوراکی می داد. من تا...
-
دورهمی تمام شد!
شنبه 4 شهریور 1396 01:03
خوب من واقعا خوش حالم که نمی دونستم و حدودا یک ساعت بیشتر نیست که فهمیدم. خوبه که اصلا حس بدی ندارم الآن. عین خیالم هم نیست حتّی بعدش هم می خوام برم سر وقت کتابی که امروز وسط مهمونی شروعش کردم و تمومش کنم. ولی قبلا ها وقتی پاورچین یا نقطه چین تموم می شد وضعی که برای خونه درست می کردم رو باید می دیدین. مدام حس می کردم...
-
شبیخون
جمعه 3 شهریور 1396 14:17
یکی بیاد منو از دست این خاله م نجات بده! حمله کرده به اتاقم. داره کلا می کوبه از نو می سازه. منم مثل سگ گله نشستم هر چی ور می داره بندازه دور، قایم می کنم یه جا دیگه. دارم دیوانه می شم. خداوندگار... :( تا فیها خالدونم رو کشیده بیرون.
-
کوزتی در خانه
جمعه 3 شهریور 1396 02:32
از صبح تا حالا، به زور منو بیدار کرده، به مثابه یابو علفی ازم کار کشیده! یعنی بگم یابو علفی کم لطفی کردم حتّی. مبل جابه جا کن... اینو ببر انباری... فلان چیز رو بیار... بالکن رو بشور... دستمال بکش... خونه جارو کن... پارکت به این زیادی رو طی بکش... تلویزیون رو درست کن... رخت پهن کن... برو خرید... سالاد درست کن... سیب...
-
سر به فلک
پنجشنبه 2 شهریور 1396 15:26
یعنی قشنگ زدین پوکوندینش ها. اومدم دیدم این نموداره این شکلیه، بیست و اندی هم نظر جدید دارم!!! :)))))) حس سلبریتی بودن بهم دست داد واسه کسری از ثانیه. به خدا شاخای مجازی همین جوری به وجود می آن. :)))) فک کنم وقتش رسیده که برم یه اکانت جدید توییتر یا چنل تلگرام یا پیچ اینستا بزنم، مخاطب جمع کنم بعد بیان بهم پیشنهاد بدن...
-
بو
پنجشنبه 2 شهریور 1396 10:18
دیدین تو انیمیشن های قدیمی اینجوری بود که یه دسته آدم می افتادن تو جزیره ی نا شناخته، بعد آدم خوار ها رو دیگ هاشون می کوبیدن می گفتن: "هممممم. بوی آدمیزاد می آد. بوی آدمیزاد می آد." من الآن پنج دقیقه ست به زور بیدار شدم، و حالتم اینجوریه که تو مغزم کلیک کلیک می شه که :" بوی آدامس می آد. بوی آدامس می...
-
لیلا خانم!!!
پنجشنبه 2 شهریور 1396 01:43
و ازتون می پرسم سوالای زیر رو _ اگر کاربر تلگرام هستید_ : + امروز چند بار سرجمع کلیپ لیلا خانم و دختر پایین شهری را دیدید؟ + چند دقیقه روش فکر کردید و به تحلیل پرداختید؟ + چند دقیقه درباره ش تو گروه ها و سایت های مجازی مختلف بحث کردید؟ + چند دقیقه با دوستای واقعی و خانواده تون بهش پرداختید؟ + چه قدر سعی کردید انتشارش...
-
هورااااااا
چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:03
که رادش رفت بالا. من تو دور قبلم تیم منتخبم تیم رادش بود. هر چند اگه جای رامبد جوان بودم این ریسک رو نمی کردم که تکراری برگزار کنم مسابقه رو، خصوصا بلافاصله بعد از اتمام خنداننده شو. چون حس می کنم مخاطبم نمی کشید دیگه این حجم از مسابقه های پشت هم رو دنبال کنه... ولی جای رامبد نیستم و جای خودمم و با وجودی که تکراری اند...
-
معامله
سهشنبه 31 مرداد 1396 01:28
ببین من می شم خود خود آشغالم. اون چیزی که واقعیه رو از زیر خروار ها لجن می کشم بیرون. باهاش دوست می شم و رسما هر غلطی که خواستم می کنم. به خودم مربوطه. اینجوری از زندگیم لذّت می برم. تو هم می شی خود خودت. روحت رو خالص می کنی و فقط برای خودت زندگی می کنی. مرکز جهان می شی.،. انگار که هیشکی وجود نداره. به خودت مربوطه....
-
علیپور بودن
سهشنبه 31 مرداد 1396 00:28
" سلام آقای علیپور ببخشید مزاحم شدم سینا فطرتی هستم دانش آموز 10A تختی ببخشید کلاس های تقویتی کی تشکیل می شن؟" دو دقیقه بعد: " ببخشید اشتباه شده شرمنده" دلم می خواد بش پیام بدم، نه اشتباه نشده. من همه جوره حاضرم نقش آقای علیپور رو واستون بازی کنم...بیا با هم بریم مدرسه هر کلاسی دل تنگت بخواد برات...
-
پنگوئنی در پایتخت
دوشنبه 30 مرداد 1396 23:03
مثل این می مونه که دیفتری حاد و فلج اطفال رو با هم گرفته باشم. تمامی ماهیچه های دست و پام با هم قفل کردن. حتّی یه پله رو نمی تونم بالا پایین کنم. حقیقتا که وضع مزخرفی ست... (چشمت کور و دندت نرم؛ می خواستی جو گیر نشی و ادای رونالدو رو در نیاری!) پنگوئن ها چه جوری راه می رن؟ همون. حالا ما هر روز چهار ستون بدنمون سالم...
-
GOTS _ song
یکشنبه 29 مرداد 1396 23:06
هر گونه حرف زدن من بی جاست. خودش گویای همه چیزه: دانلود آهنگ تیتراژ سریال Game of Thrones (بازی تاج و تخت) تنظیم شده برای سنتور؛ آهنگ ساز رامین جوادی؛ تنظیم پولاد ترکمان راد - رمز فایل: kilgharrah # ببین کیلگ من نه گاتز (GOTS) یا همون سریال گیم آو ترونز رو نگاه کردم (که اتّفاقا این روزا خیلی گل کرده و گویا فصل جدید...
-
ساعت پنج عصر
یکشنبه 29 مرداد 1396 17:00
"هم اکنون ساعت پنج عصره که من می خوام اعلام کنم چند روز پیش فیلم ساعت پنج عصر رو راس ساعت پنج عصر روی پرده ی سینما دیدم." و سه چهار روزه عین کفتار دام پهن کردم که بتونم ساعت پنج عصر آن لاین شم و همین یه خط بالا رو روی وبلاگم آپلود کنم. و الآن خیلی حس خوبی داره واسم اون جمله ی اوّلی. کاملا ذهنم رو ارضا می...
-
پلّه هایی که به کاشانه ی مجنون می رفت
شنبه 28 مرداد 1396 22:04
یه مقیاس برای اینکه دستم بیاد سرعتی رو که اخیرا دارم باهاش اسب می تازونم به سرزمین دیوونه ها... جالب بود برای خودم حتّی، یه کتاب دستم بود که روی جلدش بر چسب قیمت داشت. داشتم سعی می کردم از روی جلد بکَنمش که مغزم گفت: "اگه اینو الآن بکَنیش، شاید در آینده دلت بخواد بفهمی این کتاب رو تو جوونی هات به چه قیمتی خریدی و...
-
مسابقه ی کی مسیر یاب گند تریه؟
شنبه 28 مرداد 1396 01:42
الآن مدیری و رادش تو برنامه ی دورهمی دارن دعوا می کنن سر اینکه که کدومشون مسیر یابی شون افتضاح تره. هی هم دارن خاطره های خجالت آورشون رو شیر می کنن با ملّت که جام طلا رو توی رشته ی "کی از همه گم و گور تره" از همه دیگه بقاپن. احتمالا اگه ببینیدش برای شما خنده داره و سر حالتون می آره چون هر دو تاشون جو گیر شدن...
-
یکم خوشگل ببینید دلتون وا شه
جمعه 27 مرداد 1396 15:21
# این همه خوشگل بهتون معرّفی کردم برید حال کنید، به خدا چند ساعت دیگه اگه حتّی یه پست ناله طور ببینم درباره ی اینکه غروب جمعه ست... # خوشگل شماره ی یک یا خوشگل شماره ی دو یا خوشگل شماره ی سه؟ :-"
-
پنج سال دیگه، همچین روزی احتمالا
جمعه 27 مرداد 1396 11:21
و من همین چند دقیقه پیش کنار دوستم بوت نشسته بودم و داشتیم فارغ التحصیل می شدیم از این رشته ی کوفتی که سر و صداهای بقیه نذاشت و بیدارم کردن. حالا باید پنج سال دیگه بخونم تا برسم به اون روز. اگه گذاشتید آدم راه صد ساله رو یه شبه بره. نمی ذارید دیگه وگرنه من بلدم. الآن یعنی جدا پنج سال دیگه باید به این وضعم ادامه بدم؟...
-
بهم بگید
جمعه 27 مرداد 1396 01:49
خب می دونین... طی جهان گردی های مجازی شبانه م، الآن به یه سایت رسیدم و قیافه م به هم ماسیده. چشماتون رو به همه چی ببندین و... بهم بگید که مثل هزار تا کامنت دهنده ی اون سایت فکر نمی کنید. بهم بگید که حداقل می تونید "سعی" کنید که مثل اونا فکر نکنید. بهم بگید سطح اندیشه تون فرق می کنه. بهم بگید که متفاوت اید....
-
کمبود سوژه
جمعه 27 مرداد 1396 00:16
و فقط یه نشونه ی دیگه می خوام تا مطمئن شم رامبد جوان برای برنامه سازی ش سوژه کم آورده. تکرار خندوانه ی هفته ی پیش!!! خب به جاش منو می فرستادن رو آنتن یکم مشهور شم عقده هام بخوابه! نمی شه که. چه قدر افشاری و درویشان پور؟ ولی خوبه دمش گرم واسه وبلاگ ما سوژه جور می کنه با این کاراش. و هم اکنون احتمالا آقا دزده تو تاریکی...
-
Imo
پنجشنبه 26 مرداد 1396 22:58
دفعه ی دیگه بر خلاف میل من، این ایموی کوفتی یا هرچی که همچین قابلیتی داره رو بیارین بکنین تو سوراخ دماغم که بیاااااا فلان فامیل خارج رفته مون تو رو ببینه، و من در مقابل عمل انجام شده قرار بگیرم و بخوام مثل بُز سر تکون بدم در مقابل ذوق زدگی های طرف مقابل که به زور می شناسمش حتّی، و در مقابل اینکه چراااااااااااااااا...
-
قوطی پنیر بشم ولم می کنین؟
پنجشنبه 26 مرداد 1396 00:42
نه به خدا! چی بگم؟ بابام کشیده م کنار می گه می خوایم دو نفره حرف بزنیم. بعد تو گوشم می گه مامانت رو چی کار کردی، با بغض حرف می زنه؟ والا پدر من! آرزوی مرگ ما رو کردن، بغضش رو یکی دیگه می کنه. این دیگه چه بامبولیه در می آرین واسه من؟ از اون ور امروز آدرس بلد نبودم با هزار جور خودخوری و خجالت رفتم جلو از یه کسی پرسیدم...
-
ظرف پنیر
چهارشنبه 25 مرداد 1396 17:27
از در اومده تو، من اینجا پشت کامپیوترم. با صدای جیغش هوار می کشه: - مگه تو آدم این خونه نیستی؟ چرا ظرف پنیر بیرون مونده؟ (خیلی راحت می تونستم بهش بگم که استثنائا امروز رو از اتاق بیرون نیومدم و داشتم کتاب می خوندم و ظرف پنیر رو هم ندیدم که بخوام بذارمش تو یخچال وگرنه طبیعتا ظرف پنیر که پا نداره هر روز خودش بره تو...
-
اگه من سرباز کلش بودم
چهارشنبه 25 مرداد 1396 13:34
همیشه که کلش آف کلنز رو باز می کنم و می رم سرباز تربیت کنم، چشمم به هیلر می افته و حالم به هم می خوره. خیلی با ایزوفاگوس سر این بحث کردیم بار ها. + اگه انتخابی بود، کدوم سرباز می شدی؟ + اگه انتخابی نباشه، فکر می کنی از نظر سازنده ی بازی ها بیشتر شبیه کدوم سربازی؟ اوّلیش رو بی خیال چون سلیقه ایه، ولی به واسطه ی رشته ای...
-
ماکارانی یا ماکارونی یا هرچی
سهشنبه 24 مرداد 1396 18:12
و باز هم موهبت تنهایی غذا خوردن. ها ها ها. بند ناف ما رو بریدن. به من چه دیگه. گرسنمه. الآن دارم تمرین می کنم بدون قاشق ماکارانی بخورم تا حواسم رو پرت کنم که البتّه کار سختی هست و به نظرم تمرکز زیادی می خواد ماکارانی خوردن بدون قاشق...عین ایتالیایی ها. چائو چائو. به جدّم که من اگه یه رفیق پایه داشتم، هر روز ظهر می...
-
ال کلاسیکوی از دست رفته
دوشنبه 23 مرداد 1396 02:19
ببین دیگه تا چه حد گیجم و نمی دونم دارم دقیقا چه غلطی می کنم با تابستونم که ال کلاسیکو ها میس می شن تو برنامه م. مثلا خودم رو واسه امشب سرحال نگه داشتم ولی نمی دونم چرا همین که زمان بازی شد، اصلا به کل از تو ذهنم پاک شد برم تلویزیون رو روشن کنم و رفتم نشستم به جاش شعر و غزل حافظ خوندم! تا امشب تو این تابستون، هیچ شبی...
-
حسودی های مخفیانه ی یک شکم پرست
یکشنبه 22 مرداد 1396 23:13
من واقعا نمی دونم مشکل از منه، از مادرمه، از جو همیشه متشنّج خونمونه یا که چی. ولی اکثر مواقع ما سر بعضا مسائل خیلی کوچیک و مسخره با هم دعوا داریم و عموما اگه صحبتی بین من و مادرم ردّ و بدل شه به غیر از احوال پرسی های روزانه، قطعا با احتمال نود درصدی نابی حاوی مقادیر زیادی تنش و دعوا و خشونت هست. خصوصا درگیری های لفظی...
-
سرطان مرغابی
یکشنبه 22 مرداد 1396 15:03
بیایید براتون تعریف کنم دیشب چه خواب مزخرفی دیدم. ما خسته ی راه از مسافرت برگشتیم و آمدیم بی دغدغه یک شب را در تخت خواب گرم و نرم و رویایی خود سپری کنیم، ولی تا خود صبح کابوس دردناک دیدیم. از همین هایی که نمی تونی خودت رو بیدار کنی و تا تهش هی از نظر روانی له و له تر می شی و باید تک تک بدبختی ها رو با چشم خودت نظاره...
-
آقا سگه...؟
شنبه 21 مرداد 1396 01:55
چرا من طی سه روز به خودم اجازه دادم این قدر وابسته ت بشم که امشب یک نصف شبی اینجوری بخواد غمم بگیره وقتی واسه آخرین بار دم تکون دادنت رو می بینم؟ خاله م می گه تو هم ته دلت نسبت به من یه احساسایی داری وگرنه اونجوری دم تکون نمی دادی و پشت سرم راه نمی اومدی. ولی به نظرت، امشب زهرماری واسه کدوم یکی مون سخت تره؟ به نظرت...