Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

اسپری قهوه ای

ای بابا. خنده و شوخی و مسخره بازی جواب نمی ده.

ریه هام به چوخ رفته.

من اسپری بکلومتازون دیپروپیونات بچگی هامو می خوام. 

نمی تونم بخوابم. ریه هام می خاره. می خاره. می خاره.

من اسپری قهوه ایمو می خوام که جینگی ارومم می کرد.

بکلومو موخوام. :(((

عزیزم... کجایی کجایی. 


kilgh on the phone goes ver ver ver, ver ver ver, ver ver ver

اینایی که نقاشی شون افتضاحه و کلا همون چشم چشم دو ابروشون هم شبیه دیو می شه،

اینا رو بذارین پای تلفن و به زور کاغذ قلم بدین دستشون...

آثاری خلق می کنن که ونسان ونگوک هم به ذهنش نمی رسه. :{



مثلا من اگه برم دنبال باحال ترین واحدی که تو این یه سال برداشتم (روان شناسی)، می فهمم که اینا یه اسرار سیاهی پشتش هست که ضمیر نا خودآگاهم ریخته ش بیرون. انقدر دوست دارم یه روان شناسی بیاد رو وبلاگم، راحتم کنه بگه :"آره بابا! خیالت تخت. از همون اوّلش روانی بودی..."

+ بند نافت رو با چی بریدن کیلگ؟ کجا انداختنش؟ آخه بازم دانشگاه؟ :(((  احتمالا بند نافم رو انداختن تو مدرسه ای جایی. یا یه خیر مدرسه سازی اومده رو جوق آبی که بند ناف من توش افتاده مدرسه احداث کرده. :|

+هیچ وقت دانشگاه تو شهرستان انتخاب نکنین.
+ اگه انتخاب کردین دیگه به فکر انتقالی گرفتن نباشین.
+اگه به فکر انتقالی گرفتن افتادین  پارتی تون کلفت باشه لطفا که شرط معدل نخواین...
+اگه شرط معدل خوردین، عین خر بخونین که لنگ ده صدم از استاد عوضی آیین زندگی تون نشین...
+ خب اگه همه ی شرط های مسخره ی بالا رو رعایت نکردین، پاشین مثه من خاک بر سر، وسط چله ی تابستون( که همه ی دوستان و آشناهاتون فارغ زیر باد خنک کولرن)  برید دانشگاه که گواهی درس مجازی ای که کل جمعه تون رو خورده تا سوالاش رو جواب بدین رو تحویل استاد عوضی تون بدین. _که البته اصلا نمی دونین به احتمال چند درصد عشقش می کشه تاثیرش بده تو کارنامه ی مزین تون!_  بله. تُف تُف تُف. و البته به عنوان جایزه، امتحان آیین نامه تون هم به خاطرش لغو کنین بندازین دوشنبه که همونایی که به زور بلدین هم یادتون بره و تا آخر تابستون لنگ یه گواهی نامه ی کوفتی باشین. و صد البته به عنوان مشوق، هر لحظه یکی از پدر یا مادرتون بیان سر کنن تو جونتون که: "حالا این ترم رو که داری شانس میاری. دیدی راست می گفتیم؟ اون زبونت کجا رفته که می گفتی به خودم مربوطه نمی خوام درس بخونم؟ از ترم بعد هرچی ما بگیم باید انجام بدی..." حالا اینکه تو چه جوری می خوای تو کلّه شون کنی که "به پیر، به پیغمبر، تو دانشگاه ما احتمالا فقط یکی یا دوتا الف داشته باشیم این ترم..."به هیچ کس ربطی نداره و کسی هم ابدا باور نخواهد کرد و نهایتا می تونی اینجا بنویسیش فقط!
#هشتگ_منفور_من_واقعا_نمیخوام_درس_بخونم_تا_زمانی_که_دوباره_عشقم_بکشه

خوبه نوشتن رو ازمون نمی گیرن!

چند تا quote قابل تامل که هنوز دارن تو ذهنم می چرخن:


" تو که این رو بیشتر از المپیاد دوست نداشتی دیگه! همه ش هم به خاطر ما  اومدی تجربی. چرا داری باخودت اینجوری می کنی؟! ارزشش رو نداره..."


"می دونی با خودت چی کار کردی سر جلسه ی کنکور؟!  مثل یه اسب تو پرش از مانع. همه ی اسبا می پرّن. یکی شون مانع رو رد می کنه. یکی می خوره به مانع و حذف می شه! امّا تو... قبل از پریدن هی با خودت فکر می کنی آیا می تونم بپرم؟ نکنه نتونم ردش کنم؟ نکنه بخورم به مانع؟ نکنه خیلی بلند باشه؟ نکنه دردم بگیره؟ اینقدر خودت رو با امثال این سوالا درگیر می کنی که وقت مسابقه تموم می شه! بدون اینکه تو تلاشی برای پریدن از مانع کرده باشی..."


باورم نمی شه مادری که اون همه قربون صدقه م می رفت و هر جا می خواستم تنهایی برم بهم می گفت: "من بدون تو یه شب هم نمی تونم بخوابم!!! باید همیشه کنارم باشی..."  الان داره بهم پیشنهاد می ده که خب چه اشکالی داره؟! میری شهرستان!  :|

میدونی ایناست که یهو کل سیستمت رو به هم می ریزه. در مورد یه آدم. اینکه حرفی رو که هیچ وقت از یه نفر انتظار نداری (یا اگه داری حداقل از این یه نفر انتظار نداری) دقیقا بر می گرده پرت می کنه تو روت!


به یاد حرف  پشمک میفتم موقع ثبت نام کنکور:

"می دونی چیش زجر آوره کیلگ؟ اینکه تو دفعه ی بعدی که بخوای ثبت نام کنکور رو کنی قطعا نمی تونی گزینه ی پیش دانشگاهی رو انتخاب کنی. باید بزنی فارغ التحصیل. فکر کردن به این می تونه تا مرز جنون بکشوندت!"


به آرزو هام فکر می کنم. آرزو نه البته. چون معتقدم آرزو باید اون چیزی باشه که هیچ وقت نمی تونه اتفاق بیفته. مثلا اینکه من یهو تبدیل به حیوون بشم. این می شه یه آرزو. دست نیافتنی. پس بهتره بگم به خیال پردازی هام فکر می کنم. به اوج شهرت. می دونی کیلگ؟ خیلی مسخره ست که با یه خیال از بچگی بزرگ شده باشی بعد ببینی  همه ش الکی بوده. از زمانی که یادم میاد عشق شهرت بودم. اینکه مشهور بشم. هه. حالا وضعم به جایی رسیده که باید خودم رو از همه قایم کنم که بد نام نشم حد اقل. که حرف در نیارن پشت سرم!!! هر چند واقعا دیگه واسم مهم نیست ولی بنا به عرف...

اولین باری که اسمم رفت رو سر در مدرسه مال زمانی بود که تیزهوشان قبول شدم. پلاکارد و عکس و مخلفات این جور خفن بازیا! کار از کار گذشته. ولی هنوز هم نمی تونم باور کنم که این اولین بار، به نوعی آخرین بار هم بود. من دیگه تا آخر عمرم اسمم رو سر در هیچ مدرسه ای نمی ره. یکی از رویاهایی که از بچگی تو  سرم بود. حالا دیگه میشه اسمش رو گذاشت آرزو...


شنیدم یه دختره از بوکان به خاطر نتایج کنکور خودکشی کرده.  لعنت به من که جرئت اینم ندارم.  واقعا منم دلم می خواد بمیرم. شیرین ترین حالتش اینه که صبح وقتی از خواب بیدار می شم ببینم اصلا من وجود نداشتم. یا اصلا دنیا وجود نداشت. البته در اون صورت دیگه از خواب بیدار شدنی هم وجود نداشت. فقط خودم می دونم که چه قدر مادر و پدرم رو تو ذهنم برای به وجود آوردن خودم سرزنش کردم! من واقعا لیاقت این دنیا رو نداشتم و ندارم. تمام روز بعد دریافت نتایج داشتم فکر می کردم  که دقیقا چه جوری خودم رو بکشم. نه به خاطر نتایج کنکور. من تو زندگی م به پوچی رسیدم. از شانس خوشم این پوچیه مصادف شده با اعلام نتایج کنکور. خیلی قبل تر از اون این فکر ها تو سرم بود. بیانش نمی کردم صرفا! حالا فقط تشدید شده.

امیدوارم هیچ وقت بهش نرسید. ولی یه زمانی می فهمید که زندگی واقعا تو خالیه. پوچ و بی معنی. امیدوارم اون زمان زود نباشه براتون. که حداقل بتونید کیف زندگی رو بکنید. ولی مطمئن باشید از نقطه ای که این جمله رو درک کنید دیگه حتی توان زندگی کردن هم ندارید.

ای کاش جرئت عملی کردن این یه ایده م رو داشتم. منی که همیشه در صدر مثبت نگرای اطرافیانم قرار داشتم، تو هیجده سالگی فهمیدم که ته زندگی پوچه. خیلی زود تر از اینکه بخوام به ته زندگیم رسیده باشم. برای همین دیگه نمی خوام ادامه ش بدم. می خوام حداقل این طوری انتقام این پوچی رو ازش بگیرم. قراره هفتادد سال، صد سال، فوقش صد و بیست سال زندگی کنم تهش هم باز به همین نتیجه برسم. اگه یه دکمه جلوم باشه و بهم بگن با فشار دادن این همه چی تموم میشه انگار از اول وجود نداشته  (کان لم یکن شیئا) ، قطعا فشارش می دم.

یه عالمه راه تو ذهنم هست. ولی کو جرئتش؟!  جرئتش هم باشه می ترسم خودم رو بکشم بعد پشت سرم حرف در بیارن که به خاطر نتایج کنکورش بود! یه چاقوی دسته آبی داریم تو آشپزخونه مون. تیز ترین چاقوی خونه ست. این مدت همیشه در گوشه ای از ذهن من به سر می بره تصویرش. از طرفی راه پله های خونه. که از طبقه ی چهارم یه فراکتال خیلی خوشگل رو القا می کنه تو ذهنم. ( اگه نمی دونید فراکتال چیه یه سرچ بدید به تصاویر گوگل. مبهوت عکس هاش می شید اصن... مثل مثلث سرپینسکی یا برف دانه ی کخ که تو سال سوم دبیرستان داشتیمش) این که یک ثانیه ی آخر عمرم در حال سقوط باشم نیز جالبه. تازه اگه بتونی خودت رو از یه برج پرت کنی پایین ده ثانیه ی آخر عمرت قطعا خیلی عجیب و جالب خواهد بود.  از طرفی وقتی پدر مادر پزشک باشن انواع و اقسام قرص و دارو پیدا می شه تو خونه تون. یه پارچ از تمام داروهایی که تو خونه مون داریم. کافیه نه؟! ولی فکر اینکه بعدش بخوان شست و شوی معده بدن من رو منصرفم می کنه از این عمل.  حتی اون موقع که به زور ور داشتن من رو با چشم های پف پفی طور بعد از گریه بردن بیرون، ماشینای اتوبان بد جوری چشمک می زدن. پل هوایی هم همین طور. کلی وسایل و شرایط دیگه نیز...

فقط یه جرقه ی خیلی کوچیک می خوام که این ترسی که باقی مونده هم از بین بره.

باور کنین اونایی که خود کشی می کنن بر خلاف تصور عوام مردم جزو شجاع ترین مردم دنیا هستن. پشت سرشون گفته می شه که ترسو بودن و از زندگی می ترسیدن.

نه اینکه بخوام کار خودم رو توجیه کنم. من هنوز خیلی فاصله دارم تا اون نقطه. منظورم هم این خودکشی های مسخره ای نیست که منتظرن یکی بیاد نجاتشون بده و صرفا کمبود توجه دارن. شجاعت می خواد که یه نه  ی گنده بگی به زندگی و بی خیالش شی. شجاعت می خواد وقتی واقعا می بینی یه چیزی تهش پوچیه از همون اولش خودت رو راحت کنی. نری تا ته و بازم به همون نتیجه برسی. شجاعت می خواد.