-
#اعدام_نکنید
چهارشنبه 25 تیر 1399 04:12
الان می خواستم هشتگ های اعدام رو ببینم، عکس وحشیگری با مرغ و خروس ها وقتی می کشندشون برای خورد و خوراک امد زیر دستم. یکی بود پوست بدنش کنده شده بود، سر نداشت ولی بدنش هم چنان حرکت می کرد! درد رو می دیدی توی اون حرکات. آقا سر همین بنده پنج دقیقه ست دارم زور می زنم فقط اشکامو نگه ندارم اینقدر دلم ریش شد. کدوم خری جریت...
-
#اعدام_نکنید!
چهارشنبه 25 تیر 1399 03:29
حالا من که خودم سر قضایایی دارم در مقیاس خیلییییی کوچیک می کشم مشابه درد این بنده خدا ها رو، و فهمیدم وقتی صاحب قدرت نفهم باشه دردتو هیچ جا نمی تونی ببری، تازه رفیق هاتم ماست ماست نگاهت می کنند. من به صورت عملی آموختم تاوان اعتراض در جامعه ی کبک های سر در برف چیه دقیقا. مرگه. تروره. حذفه. فریاد خفه کردن تو بالشته. منم...
-
تعویق
دوشنبه 23 تیر 1399 13:24
فکر کنم فقط منم از لغو و تعویق ازمون خوشحال می شم. بچه ها هم دیگر رو به دندون گرفتند رسما. یعنی اماده ترین هم که باشم هیچ وقت انتخاب شخصی خودم شرکت توی امتحان نیست. پ.ن. والا یک سری دانشجو ها تعطیلند نشستند تو خونه نق هم می زنند. خب بشین درست رو بخون بچه فارغ از غم دنیا. هر وقت گفتند ازمون هم مثل دسته ی گل مدادتو...
-
بوی مایع ماشین لباسشویی
یکشنبه 22 تیر 1399 01:25
بوی ملافه و لباس تازه شسته شده رو با چی تاخت می زنید؟ من با هیچی. اصلا برای همینه شنبه ها کلا روز روال و قشنگیه. که ملافه ها و لباس های جدید رو بکشی تو سرت و لا به لاشون بیهوش بشی. یا حتی برای همینه از نظرم خوابیدن تو تخت هتل ها یک حال عجیبی داره. چون ملافه هاشون بوی مایع شوینده می ده. بیایید با بوی ملافه و لباس تازه...
-
فقط اگه یک ماشین زمان داشتم
یکشنبه 22 تیر 1399 00:17
حاضرم خیلی کارها کنم که یک ماشین زمان بهم بدهند، برگردم دقیقا ده سال پیش چنین روزی. ده سال پیش یازده جولای. روزی که اسپانیا در خاک افریقای جنوبی بر بام جهان ایستاد. هیچ وقت اون روز رو تا اخر عمرم فراموش نمی کنم... اشکای کاسیاسو.. بچه بغل کردنای تورسو.. دست رو شونه زدن های پویولو... ارین روبنو که هی مثل پرتقال تمارض می...
-
تکه هایی از یک کل منسجم
شنبه 21 تیر 1399 21:32
این ها الآن تو اینترنت امد زیر دستم، دوستش داشتم گفتم با شما به اشتراک بگذارم. " اندوهگین شدن در مقابل هر نوع از دست دادنی درد است. اندوه را حس کردن دردناک است اما اندوه را زندانی کردن و حس کردنش را به تعویق انداختن رنج است و این به تعویق انداختن برای هر فرد روشی شخصی و متفاوت دارد. تنها یک راه ما را در زندگی به...
-
آیا لیاقتش را دارید؟ همیشه!
دوشنبه 16 تیر 1399 21:48
شما هم این طور بودید؟ خیلی وقت ها در ارتباط با ادمیزاد ها حس می کنید لیاقت خوبی شون را ندارید. یک طور حس خود گناه پنداری. که مثلا چرا فلانی به من محبت می کنه؟ من اصلا لیاقتش رو ندارم. چرا خوبی می کنه هوام رو داره؟ چون من خیلی بدم. چرا دوستم داره؟ چون من چندش اورم. چرا یک نفر به اون همه چی تمامی می اید همراهی منی که...
-
حتی اگه فیلید
شنبه 14 تیر 1399 00:03
پ.ن. ولی انصافا هایپر ونتیله شدن و خفگی و گرمای زیر ماسک رو که در نظر نگیریم، بنده ماسک زدن خیلی مورد علاقه ام بود از بچگی. حالا هر ماسکی. از اون ماسکِ ماسک (اون شخصیت زرد و سبزه کارتون بچگی ها) و اسپایدرمن ها و بن تن و کدو هالوین ها بگیر تا ماسک جراحی و الان هم که به مناسبت کرونا. جان خودم اینقدر برای اساتید و بچه...
-
ارتباط هوش و روابط اجتماعی
جمعه 13 تیر 1399 02:23
خاک بر سرش کنند. دیگه حسش نیست واقعا. کلی نوشتم برای شما از یک مقاله که الان خوندم زیرش از خود مقاله رفرنس اوردم و به خاطر رفرنس زدن و کپی پیست کردن همه اش پرید و سیو هم نشده. خواستم بگم الکی مثلا ما خیلی باهوشیم و تمام. تو خود حدیث مفصل... خاک بر سرش کنند واقعا یعنی چی تصمیم گیری می کنه من چی انتشار بدم؟ کلی خاطره می...
-
البرز زارعی
پنجشنبه 12 تیر 1399 16:11
می خواهید از این به بعد بشمارید چند تا از پستای اینجا مربوط به مرگ نمی شن یا به نحوی به زور ربطشون نمی دم به مردن! لعنتی، سنگ قبرشو خیلی دوست دارم... که یه پرستو باشه، و "سراغ مرا از بلوط های زاگرس بگیرید". همین قدر ساده، سفید و بی نهایت. چند تا این مدلی تولید می کنم الان: "سراغ مرا از باد لا به لای...
-
سیروس گرجستانی
پنجشنبه 12 تیر 1399 15:38
می گم مردن سیروس گرجستانی هم خیلی خر و مسخره و بی معناست. سیروس گرجستانی توی ذهن من همیشه صحنه ی آخر و نهایی سریال زن بابا بود وقتی که صفحه فریز می شد و تیتراژ می اومد بالا، و امیر حسین مدرس روی تصویرش می زد زیر خواندن "بهار اگه عطر تو رو نیاره" و می نوشت کارگردان سعید آقاخانی شاعر عبدالجبارکاکایی. یادتونه...
-
ای جلاد ننگت باد!
پنجشنبه 12 تیر 1399 13:08
می خواهند روح الله زم رو اعدام کنند. حکم اعدام دادند برایش. کاش طناب دار حلقه بشه دور گردن خودتون. نه اون قدر سفت باشه که درجا بمیرید، نه اون قدر شل باشه که بتونید یک لحظه نفس بکشید. دوست دارم ذره ذره زجر بکشید. هر لحظه که نفس کم می آرید قتل هایی که کردید بیاید جلوی چشمتان. هر لحظه بهتون گلوله شلیک بشه، تو هواپیما...
-
آن لحظه هزار بار تقدیم تو
دوشنبه 9 تیر 1399 19:58
که با اکراه گازش بزنی بفهمی خربزه نیست و طالبیه. پ.ن. کلا از بچگی در تشخیص شکل خورد شده ی خربزه و طالبی از هم مشکل داشتم. مشکل اونجاییه که یکیش رو دوست می دارم ولی اون یکی خیلی مورد علاقه ام نیست.
-
نظریه پردازی
شنبه 7 تیر 1399 21:29
هر چی بیشتر تو زندگی جلو می روم و با نظریه ها و فرضیه های ادم های عصر های قبلی آشنا می شوم، حسم به خودم بهتر می شه. چون یهو می فهمم چیزی که سال ها با منطق خودم پردازشش کردم و به عنوان یک اعتقاد فردی گوشه ی ذهنم داشتمش، یک اصل جهان شموله که باقی دانش مندان هم بهش رسیده بودند. این یعنی من کافی بود چند قرن زود تر به دنیا...
-
مادر سمانه
پنجشنبه 5 تیر 1399 15:19
دست خودم نبود، می دانی یاد مادربزرگ هایم افتادم که ماه هاست ندیدمشان. چین های صورتش را که دیدم، کبودی های روی دستش را که نشانم داد، چشم های کرختش هنگام تعریف کردن داستان پر پیچ و خم زندگی شان، دلم می خواست بگویم همه شان را ول کن، گور بابای همه چیز، مگر تو چه قدر توان داشتی زن؟ چرا این قدر قوی هستی؟ به چه حقی خم به...
-
در باب زندگی
سهشنبه 3 تیر 1399 01:39
من زندگی را دوست دارم، گاهی دوست ندارم... من مرگ را دوست ندارم، گاهی دوست دارم... امشب شبی ست که زندگی را دوست دارم و برای مکیدنش له له می زنم. پ.ن. من ماه هایی را که با یکشنبه شروع می شوند را خیلی دوست دارم. که یک شنبه یکم باشد و دوشنبه دوم باشد و سه شنبه سوم و الی آخر...
-
92950
جمعه 30 خرداد 1399 16:41
سلام در لحظه خیییییلی دوستتون دارم، بی تملق! در این حد که اگه کنارم تو خونه بودید، اول صفتون می کردم و بعد فارغ از هرچی، نفری یک بغل جانانه ی سفت استخوان شکن و بوس مهمون کیلگ بودید. (تازه از ماچ و بغل هم خوشم نمی آد هیچ و وضعتون اینه. دیگه عمق ماجرا رو دریاب. ماچ و بغل یه اسفندی انتی سوشال؟ errr.) یه سری هاتونم باید...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 دی 1398 01:46
کشتنش
-
باز هم هواپیما
چهارشنبه 18 دی 1398 18:37
شما فقط خبر های بد می شنوید،ما لا به لای خبر بد ها" زندگی" می کنیم.تو سالن مورنینگ بودیم. روز آخر بخش. بچا گفتن هواپیما. من با خودم فکر کردم که عه چه جالب بازم هواپیما. بعد ترامپ و قاسم و الک و بلک بازم یه هواپیما.خلاصه باز با بچا به تباهی های خودمون و امپراطوری بیمارستان ادامه دادیم.یک ساعت بعد پیامِ ها...
-
ترس
چهارشنبه 18 دی 1398 06:50
ایران پایگاه آمریکا رو زد!خاک بر سر تویی که نشستی اونجا، برای هشتاد میلیون نفر با مغز پر از شن و ماسه ات تصمیم می گیری.آقا خوبی بدی ای دیدید حلال کنید.بنزین برید بزنید اگر ندارید.به شخصه خیلی گرخیدم.از جنگ تنفر دارم.تنفر.این ها با این حمله برای میلیون ها نفر تصمیم گرفتند. خیلی نامردیه. البته پدرم امید داره که اتفاقی...
-
Cuteness overload
چهارشنبه 18 دی 1398 00:33
نه جان منشما کیوت تر از عکس های آتش نشان های کوآلا به بغل استرالیا دیدید؟رواست آدم بمیره قشنگچه قدر بد که آتیش گرفته، ولی عکس هاش...لعنت بهش، واقعا چشم نواز اند"مثلا فرض کن، تو و رفیق فابریکت و آتش جنگل های استرالیا. ""تو و کوآلا. وقتی دیگه نه تو کسی رو داری، نه کوآلا کسی رو داره."چقد قشنگ چقد...
-
نمی خوام
دوشنبه 16 دی 1398 18:12
آقا امروز واقعا تهران شلوغ بود.آیم سو پیسد آفاینا حالا حالا ها انقلاب بکن نیستنمن و دوستم ها تصمیم گرفتیم...می خواهیم اگه شد جمع کنیم بریم لندنزیر پاهامان هم که فرش قرمز انداختند من واقعا باورم نمی شد... ولی راه ها بسته بود... و پر آدم بوداوجش اونجاست که ما از تهران انتظار انتلکت بودن داریم نه از شهرستان هاوقتی تهرانش...
-
گوشه ی راست تابوت حاج قاسم مال من
دوشنبه 16 دی 1398 01:52
وای ببخشید ولی مصاحبه ی دخترشو که دیدم فقط داشتم بالا می آوردم
-
نام گذاری
یکشنبه 15 دی 1398 17:03
من عمیقا با تمام وجودم از مسیولین متشکرم که رسالت رو به اسم حاج قاسم زدند و نه همت رو.با همین فرمان یه روز خیلی زود می آد،به غیر از اسمای جفنگ، چیزی نمونده برای تهران.بزرگراه داریوشی، که رسالت بود و قاسم سلیمانی خواهد بود. این سیر تحول ماست. از داریوش ها به قاسم سلیمانی ها.من تو همین مدت محدود کوتاهی که زندگی کردم،...
-
به پدر و مادر خود نیکی کنید
شنبه 14 دی 1398 01:33
هی یارو، این پستم را برای تو می نویسم. که یادم بماند، قبل از تنفر دوستت داشتم.. برای تو که اسفندی بودی و یک آب معدنی پرست بالقوه، ته لهجه ی اصفهانی ات آدمیزاد را مست انگبین می کرد، اسبی ترین دمب تین تینی جهان را داشتی، مظلوم ترین چشم ها را، و لرزش دست هایت در عنفوان جوانی کیوت ترین و آدم کش ترین بود. - سپاااس گزااارم....
-
موی زائد سپهبد
شنبه 14 دی 1398 00:58
پشم بشم، قاسم سلیمانی شدن بلدی؟پ.ن. ابوبکر یادتونه مرده بود؟ من واقعا یک غمی ته های دلم حس می کردم. اما از الآن نگم براتان. که چی ته دلم احساس می کنم..
-
تو چه دانی که پس از هر تبریکی... چه جنونی چه نیازی چه غمی ست؟
جمعه 13 دی 1398 21:56
انا لله و انا علیه راجعونبدین وسیله شهادت سردار سپهبد قاسم سلیمانی را خدمت جامعه ی وبلاگ نویس مملکت تبریک و تسلیت عرض می کنم. شایسته است که تمامی دولت مردان عزیزمان من جمله رهبر عالی مقام، راه ان مرحوم مغفور را الگوی خویش قرار داده و به چنین درجه ی رفیعی نایل شوند. از خداوند منان خواستاریم سریع تر این عزیزان را در...
-
پاراوان ۲
پنجشنبه 12 دی 1398 18:40
پاراوان یکم را می توانید بخوانید.از اینجا.و بعد از یک سال و اندی می رسیم به پاراوان دو...اگر فرض کنیم قانون کارما این هست که هرکس تو سال ۹۸ یک روز مخصوص خود خود خود خودش داشته باشه،سهم من از امسال،یازدهم دی ماه بود. شب کریسمس. که من تلاقی شان نداده بودم ولی به طرز قشنگی خودشان تلاقی کردند.یازدهم دی ماه ایده آل بود....
-
جشن برگزار کنِ گروپ
پنجشنبه 12 دی 1398 18:04
داشتیم با ها در مورد پول گذاشتن روی هم و خانه مجردی گرفتن صحبت می کردیم. و بیش از حدی که بتوانم وصف کنم علاقه مند به خانه ی مجردیه. بهش گفتم برای من فرقی نداره چون همین الانش هم من خانه ام مجردیه و پرنده پر نمی زنه با این تفاوت که چون زیاد پول نداریم یا به عبارتی خانه های تهران خیلی گرانه، خیلی کوچیک میشه و روح من در...
-
چهارشنبه، یکم ژانویه بیست بیست
چهارشنبه 11 دی 1398 03:24
را با پیامی آغاز می کنم، که نوشته:"کیلگ! سال نوی میلادی ات مبارک."و به قلب های انتهای پیغام می اندیشم. قلب ها خطرناک اند. همیشه خطرناک بودند. اینکه چرا بعد از هفت هشت سال باید برای هم قلب بگذاریم. و اینکه اصلا چرا یکهو امسال بند کردیم به قلب گذاشتن. که حالم را به هم می زند این ننر بازی ها. مایی که هیچ وقت...