رفتم از لای یه خروار جزوه ی خاک گرفته ی قدیمی
جزوه های سه سال پیش همین استاد تو فیزیوپاتو پیدا کردم از تو کارتن و هارد کشیدم بیرون
این وقت شب نشستم به خوندن :)))) و دعا می کنم تموم نشه!
که اگه فردا ازم چیزی پرسید، بلد باشم.
استادا هم معمولا یک سری حرف تکراری می گند...
یعنی کلاس یه مبحثشون رو شرکت کنی بار دوم تقریبا تکراریه نوع روایت...
و این خوبه.
اون زمان ما نمی دونستیم استادهای فیزیوپات چه قدر محبوبمون می شن روزی... کاش از همین اول می اومدیم بیمارستان. فیزیوپات من به خواب و افسردگی و مفت کاری گذشت. پشیمونم.
یکی از بچه ها هست تازه اومده تو گروهمون، از قدیم هم دوستم بود... سال بالاعه.
هر بار منو می بینه، به من می گه کیلگ ما باید اساسی یه بار با هم حرف بزنیم خلوت کنیم من ببینم تو دقیقا داری چی کار می کنی که تو بقیه ی زمینه ها اینقدر ول معطلی ان لاین نیستی درست هم که به قول خودت خوب نیست و فلان... فکر می کنه مثلا من سرم جایی گرمه. :)))) می گم هیچی به خدا خوابم اکثرا... یا دارم کارایی که به عقل جن نمی رسه می کنم. این حرکت امشبم الان دقیقا کاریه که به عقل جن نمی رسه. هیچ اسکلی چهار صبح یاد خونه تکونی جزوه های سه سال پیش نمی افته.
تازه ساعت یک نصفه شب هم با ایزوفاگوس دعوام شد رفتم نوشابه مشکی خریدم براش!
بیا بازم از استادت بگو :)
می گممممم
تو نمی دونی
نمی دونی من باید تا اخر جهان از این بشر تعریف کنم
بهم می گن این علاقه دیگه نرمال نیست باید حواست به خودت باشه!
واله و شیدا شدم.
من مریدم، او مراد است...