و بیدار شویم با صدای باران
و بخوابیم با صدای باران
و خواب ببینیم در صدای باران
.
و به سهراب فکر کنیم
که نیست
تا باران را واژه کند...
سهراب بیا که
باران های این شهر تو را کم دارند
بیا که
کرور کرور
به صدای قطره های ناگزیر
بدهکاری
بیا که دیگر کفایت نمی کند مرا
"زیر باران چیز نوشتن
حرف زدن
و نیلوفر کاشتن"
بیا که چتر بسته ها
زیر باران رفتند
و اسید تنشان را خورد!
(همون ورژن شاعرانه ی جمله ی مدرن: با دست ماست خوردم و نشد که بشه)
سپهری... سپهری...
ب ب ب ( مخفف بیا بریم بمیریم. :دی)
و بخوابیم با صدای باران...
و بخوابیم با صدای باران...
و بخوابیم
با
صدای
باران...
اون وسطا شاعر الکن شده بود؟ :)))
نه خب هم زمان هوس ببعی بودن ریخته بود تو رگ هاش...
شاید زبون ببعی ها رو بهتر بفهمه این سپهری...
بادبادک خوردنشونو که دیده. کسی چی می دونه...
هی!
چهار هزارمین نظر. اوووف.
هزارمین*
اووووف دردناکی بود حس میکنم.
همون دیشب درستش کردم. /D:\