Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

سناریوی شوم هجده پایان می یابد.

+طولانی ه! می دونم. :))) چیز مهمی توش ننوشتم. خواستین نخونین ای بازدید کننده های اندک و عزیز. صرفا هرز نویسی قبل از زادروز.


می خوام بنویسم ولی نمی تونم. کیلگ نتونه بنویسه؟ وا عجبا! کیلگ که تو کل زندگیش همین یه کارو بلد بود آخه!!! دقیقا چهل و هفت دقیقا ست به صفحه ی خالی پست جدید بلاگ اسکای خیره شدم، حرف هایی که می خوام بزنم رو مرور می کنم و بازم نمی تونم بنویسم.


دو روز بعد تولّد نوزده سالگی منه. دو روز پیش تولد 113 سالگی صادق هدایت بود. { الآن دارم سعی می کنم که به اینکه 13 عدد نحسیه فکر نکنم.}

راستش بیشتر از خبر تولد خودم ذوق گذاشتن خبر تولد هدایت رو تو بلاگم داشتم. اولین زادروزش بعد از زمانی که من شناختمش. منتها روزی که دقیقا اومده بودم خبر رو پست کنم به یکی از نظرات خواننده هام برخوردم که ابراز خوشحالی کرده بود از اینکه دیگه تو فکر منحرف از راه هایی مثل هدایت نیستم. و خب از اون روز تا به امروز به تناقض رسیدم. قرار بود اینجا فقط متعلق به نوشته های من باشه. جایی برای زدن حرفایی که نمی تونم به زبونشون بیارم. جراتش رو ندارم، شرمم می شه، می ترسم و امثالهم.فکرایی که فقط بلدن تو سرم بچرخن و از درون مثل اسید سرم رو بخورن. ولی بعد از این اتفاق دیدم که به خاطر همین یه نفر خواننده هم که شده دارم بازم سعی می کنم افکارم رو  تو خودم دفن کنم. کاری که یکی از خط قرمز های این بلاگ بود! بگذریم. هر چه قدر با خودم  کلنجار رفتم دیدم دیگه دوست ندارم تا به این حد خویشتن دار باشم. شاید اون خواننده م راست بگه. شاید من یه روزی به حرفاش برسم که نباید می رفتم سمت هدایت. ولی آره. من در این لحظه ی زمانی فقط خوشحالم از اینکه تاریخ تولد هدایت اینقدر نزدیک مال منه. همین!


دو روز بعد در دوم اسفند هزار و سیصد و نود و چهار، هجده سالگی من تموم می شه.

دو روز بعد  من اینترنتی ندارم که بخوام از احساسات خاص اون روزم بنویسم. برای همین دارم سعی می کنم جلو جلو باز سازی کنم احساسات اون روزم رو. که خاطره بشه مثلا! البته بدون شک یه دفتر خاطراتی هست که کاربردش اکثرا  توی همون روز خاصه. ولی اینجا هم نباید خالی بمونه به هر حال.


دو روز بعد من توی یه شهرستان خیلی کوچیکم.


صبحش یحتمل از خواب بیدار می شم و دوباره به همون حس پوچی ای می رسم که اکثر روزا می رسیدم. بازم حوصله م نمی آد چایی درست کنم.

احتمالا مادر مثل هر روز زنگ می زنه. میگه می خواستم مطمئن شم از کلاسات جا نمی مونی. شایدم تازه از خواب بیدار شده باشه و صداش بازم مثل گیج و منگ ها باشه. دقیقا همون لحنی که شنیدنش حال منو به هم می زنه. قبل از کوبوندن گوشی و اعلام اینکه مثل همیشه دیرش شده و ایزوفاگوس هم باهاشه و باید ببرش مدرسه شاید بهم بگه:راستی کیلگ! تولدت مبارک... و من هم شاید جواب بدم: آره. باشه. مرسی. و بازم من مثل هر روز تایمر گوشی رو نگاه می کنم و می بینم مکالمه مون بازم  حتی به یک دقیقه نرسیده.


بازم قبل اینکه از خونه بزنم بیرون استرس جا گذاشتن کلید رو خواهم گرفت. سه بار چک می کنم که کلید یادم نرفته باشه.

در حالی که دارم پام رو از در خونه می ذارم  بیرون بازم  یه جرقه تو ذهنم زده می شه طبق عادت هر روزه. اینکه جنس مخالف کلاس در مورد سر و وضع امروز من چه فکری می کنه. بر می گردم داخل. به گردنم همون عطری رو می زنم که شکوف میگه بوی آلوئه ورا می ده. و دوباره بند کفش هام رو می بندم در حالی بازم دارم خودم رو لعنت می کنم چرا زودتر یادم نیفتاد تا نخوام دوبار بند کفش ببندم.


بازم می رم دانشگا. تو راه دانشگاه بازم سرم رو می گیرم رو به آسمون. بازم به صدای مینا های وحشی تو راه دانشگا گوش می کنم و دلم برای جغل دون و مینای خودم تنگ میشه.

طبق عادت معمول بازم از روی جوب می پرم و دوباره چشمم می افته به لاشه ی پرنده ای که کنار جوب توسط گربه یا حیوان مشابه ای از هم دریده شده. دلم ریش ریش می شه. با خودم دوباره عهد می کنم که فردا مسیرم رو به سمت دانشگاه عوض کنم. ولی ته دلم می دونم که اوّل و آخرش هر کاری بکنم روزی یه بار در تقدیر من نوشته شده این صحنه رو ببینم.

تو راه دانشگاه بازم از کنار اون دیواری که حاج آقای مذکور مزینش کرده بود می گذرم. بازم با خودم می گم مگه قرار نبود دیگه از این جا رد نشم؟!

بازم پرچم اسراییل رو اجبارا  لقد کوب می کنم وقتی دارم از در حراست میام داخل.


تو راه رسیدن به کلاس همه ش به استادای آن تایم لعنت می فرستم. و به جفت چشم های دوستانی که  اگه دوباره مثل همیشه دیر برسم قراره از سر تا پام و بازرسی کنن.بازم استرس می گیرم. وقتی به کلاس می رسم دوباره مثل همیشه با یه حالت آشفته ی همراه با خجالت می دوم ته کلاس. اولش اکثر آدما نا آشنا به نظر می آن. شاید مثل بعضی از روزها فکر کنم کلاس رو اشتباه وارد شدم حتی. ولی می دونم که این حالت ها مثل همیشه با خوردن یه قلپ از بطری آب معدنی ای که صبح زود از آب سرد پرش کردم  درست می شه.


و بقیه ی روز... بازم وسط تمام کلاس هام دارم به این فکر می کنم که تا کی باید دانش اینقدر به گا بره. اجبارا دوباره چیزایی رو که اپسیلون فهمی ازشون ندارم یادداشت می کنم و لعنت می فرستم. و تمام روز رو مثل همیشه به غرق بودن تو خاطره هام ادامه می دم. اکثرا هم دریا و MGH می آن جلوی چشمام. چشمام رو گاهی می بندم و با خودم می گم وقتی چشمام رو باز کنم استاد رو به روم به یه وزغ گنده تبدیل شده و به جاش دریا داره درس می ده. چشمام رو باز می کنم. ولی دیگه استاد رو نگاه نمی کنم. وانمود می کنم که استاد دریاست. به نت برداری ادامه می دم...


زنگ ناهار چون بازم طبق معمول یادم رفته غذا بگیرم می رم توی بوفه ی شلوغ و یه چیزی می خرم که از گشنگی نمیرم. اکثرا هم مثل همیشه شانسم تو زرد از آب در می آد و سس سفید ندارن. اگه سس سفید داشته باشن، حتما تو غذاشون فلفل دارن. فلفل نداشته باشه غذام، دیگه قطعا قطعا روغنش ماسیده خواهد بود. خلاصه به زور می بلعم. در کنار به اصطلاح دوستانی که بازم به خاطر  انگ منزوی نخوردن، مجبورم زر زر های مفتشون رو تحمل کنم و بعد برای سورپرایز روز تولدم آماده شم.



سورپرایز شدن باحال ترین قسمت روز تولده. اکثر آدما هم انتظارش رو دارن. در واقع اگه روز تولدشون سورپرایز نشن می خوره تو برجکشون. منتها من این دفعه سوپرایزم رو جلو جلو می دونم.


می دونی کیلگ... من امسال خیلی با خودم خیال بافی کردم واسه سورپرایز رو تولدم.

تو دانشگاه نمی تونم خیال بافی کنم که کسی بهم تبریک بگه. چون کسی نمی دونه روز تولدم رو. مگر اون دو تا اسفندی کلاس که یکیشون یه روز از من کوچیک تره و یکیشون یه روز از من بزرگ تر. اونا هم یادشون نیست یحتمل.

با خودم خیال بافی کردم شاید این آخر هفته بابام  به خاطر من هم که شده داداش مریضش رو ول کنه و بیاد خونه پیش ما. ولی اون فقط زنگ زد و سفارش کرد که:

"بابا جان خیالم راحت باشه؟ درست رو می خونی؟ من خیلی بد بختی دارم خودما. تو دیگه نگرانم نکنی ها." منم فقط جواب دادم: "آهان. آره. باشه. خیالت تخت..." مثل همیشه.

من با خودم خیال بافی کردم که این آخر هفته که می رسم تهران حتی اگه بابام نباشه، مامانم یه جشن تولد برام می گیره. ولی مامانم قبل از اینکه برسم تهران زنگ زد و بهم گفت: "کیلگ! راستی تولدته هفته ی بعد. کاری باید واست بکنیم ما؟" منم فقط جواب دادم:" نه بابا. چی کار می خواین بکنین مثلا؟ مگه بچه بازیه؟ هه..." مثل چند تا تولد اخیرم.

من حتی با این وجود بازم با خودم خیال بافی کردم وقتی رسیدم تهران و دیدم دستگاه چسب رو روی مبل پذیرایی ه. خیال بافی و ذوق و شوق یه جعبه ی کادوپیچ شده. هر چند خالی... ولی همون روزش مامان هم رفت دنبال کاراش و مسئولیت برگردوندن اون دستگاه چسب به جای اصلیش افتاد روی دوش خودم.

من حتی خیال بافی کردم که شاید  این دو روز  بخوام با ایزو فاگوس خوش بگذرونم. ولی مامان رفت سمینار. من حتی اعتراض کردم. چون داشت به کوچیک ترین خیال بافی هام هم گند خورده می شد. ولی مامان فقط تو صورتم این حرف رو پرت کرد که:" تو برنامه های شخصی من دخالت نکن. به تو مربوط نیست. من که همه ش نباید در اختیار شما ها باشم. این سمینار خیلی مهمی هست برای پزشکایی مثل من." منم فقط جواب دادم:" آهان. آره. باشه. ببخشید... "

من بازم خیال بافی کردم. برای سورپرایزم. به هر حال روز تولد که بدون سورپرایز نمی شه. برای همین به این فکر کردم که وقتی بیام تهران دوستام و خانواده م بهم می گن این دو روز دانشگاه رو قیدش رو بزن. فکر کردم نمی ذارن روز تولدم تو اون شهر غریب بگذره. نمی ذارن برم... ولی الآن جمعه ست و من دارم کم کم ساکم رو جمع می کنم که برگردم به شهر غریبانه ی خودم.

می دونی کیلگ.... خیال بافی من بازم جا داشت. نمی خواست مغلوب بشه. من با خودم خیال بافی کردم که احتمالا یک شنبه شب مامان و ایزوفاگوس از تهران می آن که شب تولدم پیش من باشن. ولی صبح که شنیدم گویا اون روز سر هردوتاشون خیلی شلوغه. مامان با مریضاش... ایزو فاگوس با درساش. کسی قرار نیست بیاد پیشم و سورپرایزی این چنینی برام خلق کنه.


و این جا بود که یادم افتاد سورپرایز روز تولدم قراره چی باشه. پی پت پر کن. بله. اعتراف می کنم که فیلتر پی پت پر کن آز بیوشیمی رو خراب کردم و یکشنبه روزی ه که باید برم و از کلاس پرتم کنن بیرون به خاطر همین کارم. این یکتا سورپریزی ه که می تونست برای من وجود داشته باشه. احتمالا دویست هزار تومنی هم پیاده م می کنه اون مسئول چشم ورقلمبیده ی آز بیوشیمی. بعدش هم یه دو نمره ای از فاینالم کم می کنه. داریم هیجان انگیز تر از این؟ ^-^


دو روز بعد داستان روز تولد من به اینجا ختم نمی شه. فقط دانشگاه تموم می شه. و من باز راه می افتم به یکتا پناهگاه امنم. احتمالا برای خودم یک بسته لواشک کادو می گیرم تو راه. و تمام مدت احساس گناه دارم. چون تو خونه بهم دستور داده شده لواشک نخورم. بعدش که می تونم خودم رو راضی کنم بابت این کارم، یه احساس گناه دیگه میاد سراغم: چه جوری می تونی بدون ایزوفاگوس لواشک بخوری؟ و خب لواشک رو نخورده می چپونم تو زیپ جلویی کیفم. بمونه برای آخر هفته با ایزوفاگوس بخوریمش.

تو راه به این فکر می کنم که مهاجرت روزانه ی کلاغ ها رو ببینم. ولی باز طبق معمول یا خیلی زود رسیدم یا خیلی دیر.

و از این نقطه ی زمانی به بعد در دو روز بعد سکوته و سکوت. منی ام که کل بعد از ظهر رو فکر می کنم به آخرین لحظات هجده سالگیم. دفتر خاطراتی ه که جرات خوندنش رو ندارم امسال بر خلاف سال های پیش. فیلم هایی ه که همشون تو تولد های گذشته م در تنهایی گرفته شدن و تو اکثرشون یا مثل ابله ها می خندم یا مثل احمقا گریه می کنم. و فیلم جدیدی که دو روز بعد بازم قراره پرش کنم و توش بازم یا مثل احمقا بخندم و یا مثل ابله ها گریه کنم.  احتمالا آهنگ هستی چه بود هست و دل تنگی برای سنتوری که در دو روز بعد نمی تونم کنارش باشم. مسائله های کد فورسز هست و کله مکعبی ای که کنارم نیست تا کدش رو بزنم.  1984 جورج اورول هست و تبلتی که اکثرا شارژ نداره. آرزوهایی هست که برای خودم دوباره مثل سال پیش ردیفشون می کنم و آرزوهایی که از لیست سال پیش خط می خورن. میل چکینگ هایی هست که ثابت می کنه حتی تو روز تولد هم اینباکست باید پر از پیام تبلیغاتی باشه.

و نهایتا دقیقا ساعت دوازده شب در دو روز دیگه... منم که از هیجده تا یک می شمارم. و در آخرین لحظه به هیجده م می گم: "لعنتی! مرسی که تموم شدی."

دیگه هم با 19 م شرط نمی بندم که دیگه قرار نیست گریه کنم امسال رو. دیگه شرط نمی بندم که قرار نیست ناخن بجوم امسال. دیگه شرط نمی بندم که پوز همه رو با قبولی تو کنکورم بزنم. دیگه با نوزده سالگی م شرط نمی بندم که هر شب مسواک بزنم. من دیگه هیچ شرطی با هیچ کدوم از عدد های زندگیم نمی بندم. شد شد، نشد به درک!

19 یه عدد اوله. امیدوارم گند نزنه به علاقه ی وافرم به عدد های اوّل. ملتمسانه نوزده جان!!!

19 آخرین سالیه که من توش احساس جوون بودن می کنم. بیست خیلی زیاده. همیشه با خودم فکر می کنم که آدمای بالای بیست سال چه قدر پیرن.


شب دو روز بعد، من توی رخت خواب دارم به این فکر میکنم که آخرین عدد شب تولدم رو چه عددی می ایسته. ناراحت می شم از اینکه خیلی نزدیک تر شدم به اون نقطه. به اون نقطه ی ترس ناک. حتی فکر کردن به اینکه بدترین سال زندگیم تموم شده هم دردی رو دوا نمی کنه... به سرعت آرزوی برگشتن می کنم. برگشتن به همون 18 لعنتی خودم. نمی شه. چشمام رو چند بار باز و بسته می کنم. بازم نمی شه. برای همین آرزو می کنم ای کاش همون لحظه به اون نقطه ی پایان برسم و تموم شه همه چی... راحت شم از این همه دغدغه. بازم نمی شه.  واحتمالا روز تولد من با آرزوی مرگی از طرف خودم تموم می شه. و شاید با این دیالوگ هدایت که من زیر لب زمزمه ش می کنم:

همه از مرگ می ترسند. من از زندگی سمج خودم.



+دیدی کیلگ؟ هیجده تموم شد و تو گواهی نامه نداری! :|


+این هیجده با اون هیجده تا تایید نشده ی بخش نظرات ربطی داره آیا؟ :-"


+پست نظر خوری نیست. چون طویله. خود من هم معمولا تو اکثر وبلاگا از پستای طویل می پرم. ولی اگه هوس کردین  نظر بدین، اگه شد خاطره های خودتون رو بگید از تولد نوزده سالگیتون. تبریک ها رو می دونم که ته دل همه هست. نیازی به بیانش نیست. پیشاپیشم از همه ی همه متشکرم. حتی اگه بازم کسی نخواد تبریک بگه من باز تشکرم رو می کنم. هر چند اکثرا حسودی می کنم به کسایی که ته پستای تولدشون تو شبکه های اجتماعی کلی تبریک و لایک و کامنت می گیرن، ولی بازم ته ته دلم به نظرم حرکات خیلی پوچی هست. پست بذاری. همه بیان بگن اچ بی دی. تو هم هی بخوای بگی مرسی. لطف کردین! خب که چی. هیچ وقت هم همچین کار مسخره ای نمی کنم. شایدم به خاطر ترسم از کم بودن تعداد تبریک هاست. به هر حال هیچ وقت دل و دماغ گذاشتن پست تولد ندارم. هیچ جا. این وبلاگم اگه می بینید وضعش اینه، به خاطر ابراز وجود نیست. مثل هدف مسخره ی اون پستای کذا... صرفا حرفایی ه که کیلگی مثل من حس می کنه باید در چنین روزی ثبت بشن.


+احتمالا آخرین به علاوه ی این پست: اضافه می کنم که از چهار عدد دندان عقل، یک عدد از پارسال دی ماه شروع به در آمدن کرده و اکنون بعد از یک سال و گذر از هجده سالگی من هم چنان بی عقلم ولنگ این دندان نیمه نصفه ام که نه می شود چیزی با آن خورد نه می شود تمیزش کرد!  نصفه نیمه تاجش را به زور از زیر لثه داده بیرون و اعلام حضور می کند. من امّا به این دندان نیمه نصفه در آمده ام و دوستان خفته اش می گویم: عجله ای نیست. نوزده هم مثل هیجده خیلی کم است برای عاقل شدن. یک وقت هوس بی جا نکنید...


واقعا امکان داره که...؟!

حسش می کنی کیلگ؟

چی رو؟

درد رو دیگه!

آره!

تو هم به همو چیزی که من فکر می کنم فکر می کنی؟

دقیقا!

یعنی امکان داره همین یه بار رو خدا بخواد در حقمون لطف کنه؟!

بعید می دونم. ولی شاید بشه امیدی داشت...


از بعد از ظهر بعد از زد و خورد لفظی شدیدی که بین من و مامان خانوم پیش اومد سمت چپ قفسه ی سینه ام شدیدا درد گرفته.

و از اون موقع چنان ذوق زده شدم که دقیقا نمی دونم چی کار باید بکنم!

فقط یه کلمه به ذهنم هجوم میاره: سکته ی قلبی در جوانان زیر بیست سال.

یه مطلب که قبلا نمی دونم کجا خوندمش...

برای مطمئن شدن تن در دادم به اینکه کل خونه به این بزرگی رو با جارو برقی بپیمایم... و کاشف به عمل اومد که دقیقا با هر قدمی که بر می دارم این درد بیشتر می شه. یکی از اندک نشانه هایی که درمورد بیماری های قلبی می دونم!

یعنی واقعا می شه که من بمیرم؟! مثلا امشب تا فردا صبح سکته کنم و بیدار نشم. داریم ایده آل تر از این؟

اونقدری بالا پایین پریدم تا الان که به اصطلاح از قلبم کار بیش از حد کشیده باشم. می شه که جواب بده؟ می شه سریع تر راحت بشم؟!

یا من ابلهانه مثل دانشجو های تازه کار دچار سندرم سال اوّل پزشکی شدم و همه ی اینا توهمه و هیچ جاییم هم درد نمی کنه؟

ولی دردش واقعیه ها کیلگ! شاید جدی جدی می خوای بمیری!


+خبر رسیده که عمو کوچیکه هم دقیقا قلبش همون بیماری ای که عمو احمد رو کشت گرفته و بهش گفتن باید سریع عمل کنه! باورتون می شه تا این حد چرت و غیر قابل باور و غیر منطقی؟! همه که دارن می میرن. اینم روش. بمیره.


+ دیروز یک نفر دیگر هم داشت می مُرد.  مثل مرده هایی که این روز ها خیلی دور و بر من زیاد از حدند: جوجه ی سیاه قبل کنکور من! یک عدد جوجه را دو هفته قبل از کنکور بنا به اصرار نگهبان ساختمانمان در بالکن خانه جا دادیم.  اسمش را گذاشتم جوجه ی سیاه قبل از کنکور. به سان کلاغ سیاه است و بی نهایت با معرفت و با مرام. این روز ها با او بیشتر از همه ی دور و بری هایم حال می کنم جدا. بگذریم.

دیروز در بین اشک ها لبخند های این روز های من که برای همه عادی شده کاشف به عمل آمد که جوجه نیست. و حدسیات بود که می بارید که جوجه کجاست؟ در آن میان من داشتم به آن جرقه ای که گفتم فکر می کردم. یک جرقه برای جرئت دادن به من تا خودم را بکشم. آن لحظه که فهمیدم جوجه ی سیاه قبل کنکور نیست شده تا حدی تونستم پیداش کنم. همان جرقه ای که می خواستم را. با خودم می گفتم الان شاید هنوز بتونی کاری واسش بکنی. اگه مطمئن شدی که مُرده تو هم خودت رو بکش اینم جرقه.

و رفتم حیاط. گشتم و گشتم به امید پیدا کردن جسد جوجه ی سیاه قبل از کنکور و بعدش راحت شدن خودم. بین بوته ها را که می گشتم می گفتم همین را کم داشتی که توهم زده شده باشی و صدای جوجه ی مرده ای  را بشنوی با اینکه حتی جسدش را پیدا نمی کنی... صدایش را به وضوح می شنیدم. حس می کردم در حال جان دادن است. مگر می شد از آن ارتفاع یک عدد جوجه ساختمان نوردی کند و زنده بماند؟! هرگز. خلاصه بعدش که دقیق تر گوش دادم فهمیدم صدا از بالکن طبقه ی پایین  ما به گوش می رسد... همان همسایه ای که با ما کارد و شمشیر اند! فقط کافی بود که بگویم جوجه مال خانواده ی ماست. دقیقا همان لحظه سرش را با چاقو می بریدند و جوجه کباب را تحویلم می دادند. خلاصه پس از کلیییییی دروغ و سلام و صلوات  و به کمک نگهبان ساختمان یک عدد جوجه به ما تحویل داده شد که انگار نه انگار از چنین ارتفاعی پرت شده پایین. خیلی شیک باز هم دور پر پای من می پیچید و نوکش را به هر چیزی که گیر می آورد می کوباند! همین احمق بودنش شیرین است دیگر. شاید خدا صرفا می خواست خاطر نشان کند که کیلگ ببین چیز های خیلی بیشتری رو می تونم بر سرت نازل کنم. یا دست از این خر بازی هات بر دار یا سریع تر خودت رو راحت کن که من فرصت این کار ها دستم نیاد دیگه... :|


+داشتم فکر می کردم به عنوان وصیت نامه دوست دارم این وبلاگ رو آشنا هام بخونن. فقط این که چه طوری عملی شه شک برانگیزه! چون خودم که اون موقع مُردم. پس دقیقا باید چی کار کرد که فقط وقتی من مُرده باشم این اطلاعات بیفته دست خانواده م؟! آیا باید بسپرم وقتی مُردم یکی بیاد هکم کنه؟ به یه آدم آشنا ی نزدیک هم که نمی تونم بگم اومدیم و نمردم اون وقت موقعیتم لو می ره! آیا باید به یکی از بازدید کننده هام بسپرم این کار رو؟ خوب اون طوری شاید بازم نمیرم و هویت اصلیم پیش خواننده هام فاش می شه. ای کاش واقعا راهی پیدا می شد. اگه فرصتش پیش نیامد و دیدید دیگه خبری از من نیست بدونید همچین تزی در سرم داشتم.


+عادیه حالا که تصمیم گرفتم بمیرم یه چیز های خیلی عجیبی درباره ی مرگ میان زیر دست و بالم؟! مثلا طبق عادت همیشگی ده بلاگ به روز شده ی بلاگ اسکای رو باز کردیم دیشب. یه لینک آمد زیر دستمان از یکی از کتاب های ممنوع الچاپ صادق هدایت به نام زنده به گور. اتفاقا قسمتی از آن شرح خودکشی هدایت است به قلم خودش. فرض کن یک کیلگ باشی و تا به حال تا به این زمان هدایت نخوانده باشی و خیلی اتفاقی در زمانی که فکرش را هم نمی کنی همین یک اثر هدایت که در باره ی خودکشی اش است بیفتد زیر دستت و تو هی بخوانی و با خودت بگویی: این لامصب از کجا حال الآن مرا نوشته؟ نکند خود من این را نوشته ام؟ نکند قبلا به شکل هدایت در این دنیا زندگی کرده ام؟ و خیلی فکر های سر به هوای دیگر.  اگه می خواید شما هم بخونیدش، حال کردم باهاش. صرفا داستان اوّل:

(رمز خود منم. مثل همیشه و همه ی فایل های این بلاگ! این دم آخری هم از خودشیفتگی دست بر نمی داریم.)


زنده به گور- صادق هدایت

 میدانی خطر ناک ترین چیز ممکن همین بود. که هدایت خوان بشوم.  آن هم در این بازه ی زمانی... یک جور هایی از زیرش در میرفتم. چون می دانستم دیوانه تر از اینی که هستم می کند مرا. ولی هرچه من دوری می کنم خودش می آید پیشم. هدایت، هدایت می شود به سمت کیلگی که می خواهد خودکشی کند! می دانید با کدام تکه ی داستان بیشتر از همه حال کردم؟ کجایش دقیقا حرف دل من بود از زبان هدایت؟ حوصله اش را دارید بخوانید:

لحاف را جلوی چشمم نگه می دارم. فکر می کنم خسته شدم. خوب بود می توانستم کاسه ی سر خودم را باز کنم و همه ی این توده ی نرم خاکستری پیچ پیچ کله ی خودم را در آورده بیندازم دور، بیندازم جلوی سگ.

هیچ کس نمی تواند پی ببرد. هیچ کس باور نخواهد کرد.به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود می گویند: برو سرت را بگذار بمیر! امّا وقتی مرگ هم آدم را نمی خواهد، وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می کند،می گی که نمی آید و نمی خواهد که بیاید...!

همه از مرگ می ترسند من از زندگی سمج خودم.

+یا مثلا شعرهایی با محتوای زیر خیلی فرز و زرنگ می پرند در میان دامنمان:


مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی؟

اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان!

دعای زنده ماندن چیست وقتی عشق با ما نیست؟

خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان!

 فاضل نظری


راست گر خواهی عزاداریم ما تا زنده ایم

زان که باشد زندگی از پایه تا پایان عزا

ابولقاسم حالت