Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

TT

مخفف شده ی :

"Third Term"

   امروز ترم چهار شروع شد، و خب قبل از اینکه بیشتر از این دیر بشه باید بنویسم که یادم بمونه به احتمال قریب به یقین قشنگ ترین ترم دوران علوم  پایه م بود. قبل از اینکه نمره های گندم وارد سایت بشه و نظرم عوض شه باید بنویسم که چه احساسی داشتم. قبل از اینکه خاطره هام محو شن و یادم بره...


   راستش این ترم دانشجوی پزشکی بودن خوش گذشت و حس می کنم قرار نیست دیگه هیچ وقت همچین خوش گذشتنی رو دوباره تجربه کنم. عددش خیلی خوشگل بود. یه عدد فرد اوّل توی پاییز. من خیلی از وقتا زندگی م رو بر اساس علاقه ی نهان وجودم به عدد ها  می گذرونم که نمی دونم از کجا به ارث ش بردم. ولی خوب از اوّلش هم یه حس خوب خفنی به عدد سه داشتم. قبلا ها هم توی یه پستی ( فکر کنم اینجا)  براتون نوشتم که وقتی اون استاد بیوی ترم دو برگشت بهم گفت ترم سه مزخرف ترین  و سخت ترین و کشنده ترین ترم علوم پایه س یه جوری شدم و با خودم گفتم "هی... گل بود به سبزه هم آراسته شد." من همین جوری ش هم کوچک ترین علاقه ای به رشته ی مزخرفم نداشتم چه برسه که بخواد سخت تر هم بشه.

   اون زمان وقتی با سای تو اتاق اون استاده بودیم، اصلا فکرش رو نمی کردم اینقدر ترم محشری باشه. البته تجربه هم بهم ثابت کرده عموما جهت گیری هام نسبت به اموری که از قبل اطرافیانم درباره شون منفی بافی می کنن یه چیزی هست تو مایه های  صد و هشتاد درجه این ور اون ور. و خب در کل اینکه... خیلییییی ازش خوشمممم اومد. حتّی اگه بعدا نمره هام خراب شد و اومدم گفتم "گل بگیرن این ترم لعنتی رو" شما باور نکنین حرفام رو. چون واقعا عاشقش بودم.

   هیچ اتّفاق بدی نیفتاد، رویا گونه بود، همه ی درس ها رو می فهمیدم و دوستشون داشتم  و تنّفری به اون صورت در کار نبود، موضوع همه ی واحد هایی که برداشتم برام هیجان انگیز بودن، مجبور نبودم همه ش به این حقیقت فکر کنم که چرا دیگه کامپیوتر نمی خونم یعنی کمتر بهش فکر می کردم، ژنتیک یا عصب یا ایمونو یا اون جک و جونورا و بقیه... همه شون درسای خوش خوراکی بودن برام. تازه بین ان تا آدم جدید می چر خیدم و روز بعد دوباره ان تا آدم جدید دیگه بود برای کشف کردن، زندگیم نظم گرفته بود و کلا با بچه ها بیشتر جور بودم اینجا، حتّی شاید اینکه بیشتر با سال بالایی ها بودم خودش خیلی کمکم کرد چون اونا حالت بچّه بازی  ورودی خودمون رو نداشتن و همون یک سال فاصله شون با ما خیلی به چشمم می اومد و خیلی خودمونی تر بودن، کلی خرخونی کردیم دور هم و باورتون نمی شه ولی الآن به صورت پیش فرض براتون پیش بینی می کنم که معدّلم از هر دو تا ترم قبلی بالاتر می شه. :)) یعنی تقریبا یه امر خیلی مسخره که دو تا ترم قبلی که خب می گن ترم های آسونی بوده  به هزار تا زور و فلان و التماس پیش استاد کوفت و زهر مار یه معدل روی خود خود مرز شونزده و هفده جور می کردم ولی این ترم که می گن پیک بود و فلان اینا اصلا به این کارا نیازی پیدا نکردم هنوز و بای دیفالت معدلم خفن شده خودش. :)) دیگه آقا زدیم شاخ پیک رو شیکوندیم رفت پی کارش. البته اینا فعلا دیفالته ها، من رو هوا دارم حرف می زنم هیچ مدرکی ندارم از این احساس های سرخوشانه م.


   از همین الآن می دونم تو بازه ای از زمان قرار داشتم که وقتی یه مدّت بگذره به شدّت دل تنگش می شم. دقیقا مثل هفده سالگی م. نمی دونم آینده م قراره چقدر مزخرف باشه ولی هرچی که هست امید وارم زیاد مجبور نشم به این عبارت فکر کنم که "ای کاش دوباره ترم سه ای بشم!!!"


   و البتّه موقع جمع و جور کردن جزوه های اتاق جن زده م شاهد لبخند خبیثانه ی بابام بودم  و دلم خواست با دسته ی جارو برقی بزنم تو سرش که خودش رو مسخره کنه،  که البتّه  آمیگدالم غلبه کرد به این خواسته و این کارو انجام ندادم و خب تش قهقهه زد به این مضمون که :"کیلگ بالاخره داری لونه ت رو تمیز می کنی؟" یعنی همچین بهم گفت "لونه" که احساس کردم با یه شیر یا نمی دونم کفتاری یا مرغی  چیزی اشتباهم گرفته.




    و اینکه براتون این عکس رو می ذارم، هوف بکشید و کف کنید همون طور که خودم الآن کف کردم (هوووووف!) که چه جوری اینا رو خوندم تازه نصفی ش هم توی تبلته و دیگه حسش نبود پرینت بگیرم یه دسته ی عظیمی از جزوه ها رو. هیچ وقت سال کنکور فکر نمی کردم به این درجه از توانایی نایل بشم که اینجوری توی حدودا چهار ماه چنین حجمی از مطالب حفظی رو بچپونم تو کلّه ی پوکم  که هیچ استعدادی در زمینه ی حفظی جات غیر از شعر نداره.  حس می کنم این قابلیت جدید که به خاطر رشته م بهم اضافه شده یه چیز به درد بخوری هست و تش یه چیزی ازش در می آد... راضیم تا حدی! :))


+ یکی داره آهنگ سلطان قلب ها می زنه با ویولون. نمی دونم از همسایه هاست یا توی کوچه ست. ولی حس قشنگیه. :{ خوش حالم می کنه. یه حس خوش بختی زیر پوستی رو میندازه تو کلّه م.  از بچگی که مامان یا بابام برام شعرش رو می خوندن، حس خوبی نسبت بهش پیدا کردم. الآن اون خاطرات بچگی م یه جورایی زنده شدن برام. حتّی فکر کردن به این حقیقت که "توی یکی از شب های نوزده سالگی م وقتی پشت پی سی نشسته بودم و مدل موهام همونی بود که می خواستم، یکی داشت سلطان قلب ها می زد و با هر آرشه ای که می کشید من  دست بر زیر چونه م، داشتم به زندگی قاراشمیشم  فکر می کردم." سر حالم می آره.

پیک تو پیک

   یه استاد بیوشیمی داشتیم ترم دوم، یه روز برای چونه زدن سر نمره ی دوستم سای رفتیم پیشش. نمره رو نداد تهش و سای مجبور شد تابستونش رو به خاطر سه واحد بیوی ناقابل به فنا بده امسال. ولی کلییییی حرف زد واسمون. شاید به اندازه ی چهل و پنج دقیقه سخن رانی و خاطره تعریف کردن... حالا هرچی که جلو تر می رم در هر برهه ای از زندگیم یکی از خاطراتش  یا نصیحت هاش می آد جلو چشمم. انگار که تو همون چهل و پنج دقیقه سرنوشتمون رو ام پی تری کرده باشه بده دستمون. :|


   یکی از حرفاش این بود که ترم سه، ترم پیک دوران علوم پایه حساب می شه. می گفت له می شید قشنگ اینقدر بهتون فشار خواهد اومد. واحدا رو می شمرد و می گفت چهارواحد فیزیو و دو واحد جنین و سه واحد آنای سر و گردن با هم به اندازه ی کافی وحشت ناک هستن چه برسه به اینکه با ژنتیک و بهداشت و تغذیه و مخلفات دیگه قاطیش کنی. خوب می دونی کیلگ... دلم می خواست الآن می دیدمش و بهش می گفتم: "استاد شما به اون می گفتین پیک؟ اگه اون واحدا پیک بود، واحدای من الآن پیک به توان پیکه! دارم جر می خورم قشنگ."


   می دونی به همین راحتی ها نیست که یه پولی بکنی تو حلقوم دانشگاه و انتقال بگیری و بعدش به زندگی ت برسی، باید له بشی قشنگ که دانشگا ولت کنه. اسمش اینه که تو میهمانی... ولی از هر میزبانی بیشتر بد بختی می کشی. 

   جا به جایی بین دانشگاه ها خیلی ریسک داره. ریسکش با گند خوردن به تمام سال های خوش زندگیته. تو نه تنها میهمانی، بلکه باید در آن واحد تو چند تا کلاس حضور داشته باشی (مثلا مثل هرماینی یه زمان برگردونی چیزی می خوای قطعا واسه شرکت کامل تو کلاسات)، باید حجم خیلی گنده ای از پذیرفته نشدن توسط بقیه رو تحمل کنی، باید دل تنگی دانشگاه قبلی ت رو تو خودت بریزی و جیک نزنی، باید همه ش از اینور به اونور بدوی، باید نگران تموم نشدن به موقع واحدات واسه علوم پایه باشی، باید دنبال تطبیق واحد از این اتاق به اون اتاق دنبال این و اون بگردی، باید کلیییییی درس کسل کشنده ی تکراری رو دوباره بخونی چون تطبیقش نمی دن، باید برای پاس شدن بالای دوازده بیاری در حالی که همه بالای ده قبولند، باید الف بشی، باید کلییییی خر بزنی، حتی باید نماینده بشی و با سه تا ورودی مختلف برنامه ی امتحانی ت رو جور کنی، تازه باید احتمال برگشتن خودت رو هر لحظه در نظر داشته باشی، باید به کلی آدم توضیح بدی که چی شد و چرا اینجایی و هزار تا بدبختی دیگه. بعد همه ی اینا جدا، پیکی هم که استاد می فرمودن جدا.

   باورم نمی شه خودم یه تنه زدم برنامه ی ترم سه ای ها رو پوکوندم چون امتحان فاینال شش واحدم افتاده بود توی یه روز!چقد فک زدم با نماینده شون! فرض کن من، کیلگ، فک زدم! :| تهش یه برنامه واسشون طرح کردم هلو، نماینده شونم اینقدر هیجان زده بود که هی ازم تشکّر می کرد.:|

   و بعدش چی شد؟ نماینده ی مودی ترم پنج دلش خواست دوباره همه ی برنامه ها رو تغییر بده و هر چی ما ریسیده بودیم دوباره پنبه شد و همه ش دوباره افتاد رو ترم سه! اونقدرم هاره که اصن نمی شه رفت نزدیکش. :| انگار می خواد یه تنه نحوه ی کشف اکسیر زندگی رو رو نمایی کنه تو این یک ماه. حاجی خوبه همه  می دونن هیشکی علوم پایه رو نمی افته تو اینجوری واسمون کلاس می ذاری! همچین به من می گه تو حق نظر نداری چون میهمانی انگاری که از نژاد گودزیلا یا دایناسوری چیزی هستم! :|

بمیر. خسّه ام از دست اون مغز کوچولوی درک ناپذیرت که فقط بلده چرت ببافه به هم. اه.


   نمی دونم اینگار فقط من اینجوری ام. از زمانی که بچّه بودم هی سر هر قضیه ای هرچی می شد سال بالایی ها رو می دیدم فکر می کردم چه شرایط وحشت ناکی می تونن داشته باشن. مثلا فرض کن تو راهنمایی وقتی سرویس داشتیم،دوم دبیرستانی مون همچین به ما زور می گفت که "آرررره. همه تون بمیرید چون من دوم دبیرستانی ام و درسام وحشت ناکن و جیکتون در نیاد و هرچی من بگم می شه تو این سرویس راهنمایی های به درد نخور!" ما هم نه نمی آوردیم تو حرفش. می گفتیم لابد راست می گه دیگه. از حقوق عادی مون می گذشتیم که مثلا به دوم دبیرستانی مون بیشتر از این فشار نیاد.... آقا رفتیم دوم دبیرستان با شب امتحانی درس خوندن و المپیادی بودن و خوارزمی رفتن و پروژه برداشتن و هزار تا مخلفات دیگه به سادگی (تاکید می کنم به سادگی و کاملا مفتکی) شاگرد اوّل شدیم. بعد اومدیم یکم کلاس بذاریم واسه هم سرویسی هامون که "آره من دیگه دوم دبیرستانی ام می تونم زور بگم!!!" گرفتن یه پیش دانشگاهی رو انداختن تو سرویسمون. هیچی. به معنای واقعی کلمه هم ما رو سرویس کرد هم خودش رو اون سال. اصن سر هر قضیه ای شروع که می کرد بگه :"کنکووووووو..." ما لال می شدیم و دوباره بهش جاده خاکی می دادیم و می گفتیم: " بابا ولش کن بدبخته کنکور داره یارو..." گذشت. آقا ما رفتیم پیش. واقعا هیچ چی نداشت. واقعا هار نشدیم مثل بقیه. الکی زور نگفتیم به این و اون به خاطر اینکه کنکور داریم.آروم بودیم. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد چون واقعا کنکور چیز خاصی نبود. حال گندمون هم به زور نچپوندیم زیر بغل بقیه. تو سرویسمون هم کلی با سال پایینی هامون خوش می گذروندیم تهشم نفر آخر پیاده می شدیم عین بچه ی عادم. :|


   اینم قضیه ش همونه. تو خوابگا که این استاژر اینترنا فکر می کنن کوه کندن و کلّا می خورنت تموم شی. :| الآنم که این یارو نماینده ترم پنجی ه می خواد آپولو هوا کنه با قبول شدن تو علوم پایه ای که همه چشم بسته قبول می شن توش. :| یکم خود خواه نباشین دیگه. اه.