Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

مدیر ساختمون ها وبلاگ نمی خونن؟

- برم حموم؟

- آخه سرده! سرما می خورم تا یک هفته نمی تونم برم دانشگاه.

- پس نرم حموم؟

- آخه کپک زدم! من با این وضع فردا چه جوری برم دانشگا؟

(می بینی کیلگ در هر صورت من آدم دانشگا رفتن نیستم باید بمونم خونه فردا رو...)


فرشته ی آب و هوا اصلا از عملکردت راضی نیستم. دو فرقون خاک تو کلّه ت.

 بهت گفتم بارونِ گرم می خوام لعنتی. نه بارون سگ لرز. احمق نفهم.


دیروز داشتم از جلو یه برجی رد می شدم، ازین پول دار لاکچری های تهران... یَک بخاری از موتور خونه شون می زد بیرون که یه لحظه برگشتم گفتم نیگا حیوونکی ها خونه شون آتیش گرفته. بعدش که رفتم جلو تر فهمیدم بخار موتور خونه س، عین این سگ ولگردا که غذای گرم در شب برفی می بینن تو دلم ناله کشیدم فقط.


دو حالته، 

آدم تو زندگیش

 یا باید به پوشیدن لباس گرم اعتقاد داشته باشه،

یا شانس و اقبال باید یه مدیر ساختمون غیر خسیس نصیبش کنه.

ما هم که ول معطل.


دلم واسه یکی از رفیقای دبیرستانم تنگ شده. این هوای سرد منو یادش می ندازه. بد جور.

سه سال تمام مکالمه ی سر صبحمون این شکلی بود:


- بووووو سررررده کاپشنم کو؟

- حتّی یه پولیورم باشه ممنون...

- حتّی یه پولیورم باشه ممنون...

- حتّی یه پولیورم باشه ممنون...

- حتّی یه پولیورم...

- حتّی....


شب بیرون کشیدن پتو های سال پیش از لای اشکافت

هوراااااا پتو کلّه غازیه رسید به من.


واقعا انتظاری که از فرشته ی آب و هوا دارم اینه که یکم قدر سر قاشق چای خوری به دلم راه بیاد.


"

ضمن سلام و تهنیت فراوان بابت هنر ریزی های چند روز اخیرتان،

احتراما به استحضار می رساند مگه من دل ندارم فرشته؟

هوای این روزا رو فیکس کن. بسّه دیگه. تافتی ژلی چیزی بزن بهش. همین الآن. همین الآن. همین الآن.

نامردیه که یهو از وسط جهنّم پرت شم وسط سردخونه. و هی این چرخه ادامه داشته باشه و... ادامه داشته باشه و... ادامه و... ادامه و... و...


پس اون اپیزودی که قراره هوا ملایم باشه و ملایم بمونه کجاست؟ من فیلمو زدم جلو باز؟ 

انتظار زیادیه که واسه یه مدّت هوا هیچ ویژگی خاصی نداشته باشه؟

نه سرد باشه نه گرم...

نه خشک باشه نه مرطوب...

نه آفتابی باشه نه ابری...

نه بارونی نه برفی نه بادی...

من ازت هوای یک روز کاملا معمولی رو می خوام. بی حس. طوری که اصلا از وجودش با خبر نشم و نخوام بهش فکر کنم. چرا اینقدر سخته برات؟

هوا هیچی نباشه. هیچی.

فرشته ی آب و هوا! من ازت می خوام هوا برای یه مدّت خیلی طولانی هیچ ویژگی بارزی نداشته باشه.

هیچ.

مرامتو جیگره، بای.

امضا دو نقطه دو نقطه :: اژدهای نفس آتشین شما.

"


[نامه را با زبان تف می زند و درون صندوق زرده ی پست می اندازد.]



# آقا یه سوال پایه ای. عبارت "قیمه ها رو نریزید تو ماستا" دقیقا چی شد که اومد رو کار؟ (ده نمره ی مثبت با پاسخ تشریحی کامل) یعنی من شب خوابیدم یه روز صبح که بیدار شدم دیدم جا افتاده رو زبون همه. اصلا نفهمیدم چی شد که اینجوری شد. روند ریشه دوانی ش توی فرهنگ مردم رو نفهمیدم حتّی! اوّلش کلیپ بود؟ کتاب بود؟ تیتر روزنامه بود؟ آهنگ بود؟ جک بود؟ چی شد که الآن فقط می تونیم بنویسیم لطفا قیمه ها رو نریزید تو ماستا و نتونیم معنی کنیم حالمون رو؟