Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

باحال ترین روز سال

   جدا چرا باید آخرین چهارشنبه ی سال باشه؟ نمی شد اول سال بود؟ باید آخر سال می ذاشتنش که همه خسته باشن؟ درگیر و پر دغدغه و هول؟ جدا اگه به انتخاب من بود یه while  بی نهایت می زدم روی روز های زندگی م تا آخر ... همه رو چهارشنبه سوری می کردم :))

   تازه اصلا هم موافق نیستم با اینایی که می گن چهار شنبه سوری الان دیگه خز شده و بی ارزش! بده آسمون رو نگاه می کنی انگار صد تا شمع به پرواز در اومدن؟ این لنترن ها یا به اصطلاح بالن آرزو ها واقعا خیییییلی شاهکار هستن. متاسفانه تا به حال سعادت روشن کردنش رو نداشتم (احتمالا همه ی آرزو های من قراره به فنا بره...) ولی برای IYPT (مسابقه ی ملی فیزیک دانان جوان) یادمه یه پروژه بود اسمش لنترن بود ما کلی ازین بالن ها تو مدرسه هوا کردیم تهش هم اونقدر بررسی چیزی که خواسته شده بود سخت بود که مساله رو جزو ریجکتی های ثابت گذاشتیم!:|

یا اصن بده ترقه می زنی زیر پای این و اون مردم می ترسن؟ خب اگه طرف اینقدر ترسوئه نیاد تو خیابون :| البته نه این که با مواد محترقه ی خطر ناک موافق باشم... ولی به نظرم دیگه وقتشه که نسل قدیم قبول کنن ترقه و آبشار و فشفشه و امثالهم بد که نیست خیلی هم خفن و باحاله...

متاسفانه من نه از طرف خانواده شانس اوردم نه از طرف دوستان! گروهی از گروهی ترسو تر و پخمه تر یافت می شوند در اطراف من! بدیهتا من نیز به تنهایی نمی توانم چندان خوش بگذرانم... مثلا امروز پدر جان دور ترین گوشه ی خیابان را از قبل دیتکت کرده و تمام مدت آن جا کز کرده بود به امید اتمام آتش بازی ها! برادر دست و پا چلفتی ام هم آمد خیر سرش ترقه زنبوری بزند و بیچاره ی ناشی زنبور بی نوا را روانه کرد به سمت مادر... و حالا زنبور بدو مادر بدو!!! و مادر آنقدر جیغ زد که زنبور بی نوا در نطفه خفه شد. :))) رفیق فابریک هامان هم که گویی اصلا انگار که نه انگار چهارشنبه سوری ست! امروز را معمولی تر از هر ورز دیگری می گذرانند. یا آنقدر ضایع بازی در می آورند که آدم ترجیح می دهد در افق محو شود!!! :| تهش هم تریپ ور میدارند که کار مسخره ای ست!!!! کوچه بازاری ها از این کار ها می کنند... به سطح ما نمی خورد! ولی خب شما را نمی دانم... ولی اگر در دنیا یک چیزی باشد که مطمئن باشم به سطح من می خورد همین ترقه در  کردن ها و بالا پایین پریدن وسط آتش هاست! این که می بینی یک شهر همه با هم شادند و با آن ها سهیم می شوی با وجودی که هیچ کس هیچ کس دیگری را نمی شناسد...

آخه چی از این قشنگ تر که ترق ترق شعله های آتش را ببینی و یک لحظه چشمانت را ببندی و حس کنی انگاری هر کسی در شهر دارد دق و دلی اش را حداقل با یک ترقه ی کوچک در می کند... اصلا صدای شهر با همه ی روز ها فرق دارد ... در یک لحظه ده ها صدا با بلندی های مختلف به گوشت می رسند و تو می فهمی که نه واقعا انگار خبری هست...

ای کاش همیشه چهارشنبه سوری بود و ای کاش من یه آدمی مثل خودم رو می شناختم و مجبور نبودم به زور این همه آدم نچسب رو با خودم بکشونم ترقه بازی!!!

چهار شنبه سوری خیلی خفن است... خفن! و من علی رغم کنکوری بودنم نا جور تو جَوم! تو جَو!

+جدیدا یکم کله خر شدم فکر کنم :| از کارهای خطرناک خیلیییییییییییی بیشتر از قبل خوشم میاد... اینا هم عادیه یا من دیوونه شدم :-؟


دلم یک دوست می خواهد

که اوقاتی که دلتنگم

بگوید:"خانه را ول کن...

بگو من کی، کجا باشم..؟"


+شعر مال شاعر جوانی هست به نام سید سعید صاحب علم. و من تازه کشفش کردم ...

وقت داشتین یه سرچ بدین به گوگل اسم این شاعر رو. تمثیل های خیلی باحالی داره...