Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

کمبود مهمات

فردا چهارشنبه سوریه و هنوز ترقه ندارم! هیچ ندارم. کی زندگی اینقدر بی مزه و از دهن افتاده شد؟

تازه می خواستم دوستم رو هم دعوت کنم بیاد اینور چهارشنبه سوری پیش هم باشیم! حالا الان واسه خودم هم حتی مهمات ندارم.

یه جمعی هستند از بچه های کوچه، من اینا رو فقط هرسال یک بار اونم چهارشنبه سوری ها می بینمشون. تنها روزی که حس زنده بودن واقعی دارم. تنها جشنیه که اینقدر خودمونیه و خوش می گذره! 

و یکم ناراحتم چون حس می کنم از نظر روحی و جسمی امسال هنوز امادگی شرکت در این جشن رو ندارم و دوست دارم حالم حال تر باشه روز برگزاری. دوست دارم دو سه روز بعد باشه اقلا!

این یک دو هفته بعد پره درگیر بودم ناجور... یک عالم قول و قرار و دید و بازدید و فعالیت های معوق بود که البته هنوز نصفش هم ادا نشده. اینا همه حاصل یک سال خانه نشینی اینجانب هست. :)))

اگه یه روز  برم خارج کشور، فکر کنم اخرین سه شنبه ی هر سال شمسی قلبم شدیدا از ده جهت جر بخوره و پاره پوره باشه.


پ.ن. ترقه رو می خرم. از زیر سنگم شده.:)))