Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

Everything but Nothing

#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#

دانی و من - اپیزود اوّل

   همین ترم بود. ترم چهار. فرجه ی باکتری. یه درس حجیم سه واحدی که اگه تو طول ترم نخونده باشیش حالت می شه شبیه اون شب من. فرض کن اون قدر حجیمه که حدود ده روز واسش فرجه می ذارن.

   وضعیتم اینجوری بود که تمام انرژی م رو می ذاشتم بعد از دو ساعت به خودم می اومدم می دیدم  فقط پنج صفحه رو موفّق شدم بکنم تو کلّه م. همه ش جدید بود واسم لعنتی. غافل گیر شده بودم. انتظار همچین چیزی رو نداشتم انصافا. هی جزوه رو از اوّل به آخر، از آخر به اوّل ورق می زدم رو کاغذ عدد ها رو جمع و منها می کردم و با فرض اینکه کلّ شب بیدار بمونم، تقسیم بر تعداد دقیقه هایی که تا امتحان دوازده ظهر فردا باقی مونده بود می کردم تا ببینم هر دقیقه باید در حالت مطلوب چند صفحه بخونم که حداقل یه دور تموم شه.

   این دو ساعت ها که می گذشت، هی عددی که به دست می آوردم گنده تر و گنده تر می شد. انگار که ساعت دنبالم کرده باشه. هفت صفحه در ساعت... ده صفحه در ساعت... پونزده صفحه در ساعت... تهش که عدد رسیده بود به حدود بیست صفحه در ساعت، تقریبا به مرز بالا آوردن و جنون رسیده بودم از استرس. حتّی همون دقیقه های اندکی که باقی مونده بود رو نمی تونستم استفاده کنم. سرم گیج می رفت. چشمام از عمق کاسه می سوخت. یه لحظه که می بستمشون انگار تمام دردای عالم رو می ریختن ته چشمم که قُل بخوره رو آتیش. دنیا هم که دور سرم می چرخید کلا. از فرط خستگی نمی تونستم معنی درس رو بفهمم حتّی، چه برسه به اینکه بخوام طبقه بندیش کنم تو مغزم واسه امتحان. هر جمله رو لازم داشتم پنج بار بخونم تا دستم بیاد چی می خواد بگه. سه چهار روزم بود فقط پنج ساعت در روز خوابیده بودم چون همه ی امتحان هام رو هم افتاده بود و فرجه نداشتم اصلا. خلاصه خسته ای بودم وحشتناک. حتّی نمی تونستم کلمه ها رو بچینم پشت هم که چند جمله حرف بزنم. یعنی بخونید و باور کنید که اون شب توانایی صحبت کردنم رو واقعا از دست داده بودم و حتّی نمی تونستم از نظر مغزی فرآیند ایجاد کلام رو اجرا کنم. مغزم قاطی کرده بود کلا.

  

یک همچو شب دراماتیکی بود. حالا کاری ندارم که تهش حدود یک سوم مطالب رو اصلا نرسیدم بخونم حتّی و خود به خود حذفش کردم.کاری ندارم که به خاطر شرایط انتقالی نمره ش واسم خیلی مهم بود چون واحدش زیاده و معدل رو قشنگ جا به جا می کنه و در عوض من داشتم به خودم نهیب می زدم انتقالی به درک نکنه بیفتم اصلا پاس نشم؟ کاری ندارم که به خاطر نور هم که شده دلم می خواست یه نمره ی خفن بگیرم ازش چون واقعا مدیون این استاد بودم. کاری ندارم که تهش خوش شانسی آوردم و بچّه های خنگمون همون نمره ی منم نگرفتن و نمره م اون قدرا در مقایسه با بقیه داغون نشد و حتّی بسی جای فخر و مباهات داشت. چهارده و نیم گرفتمش. ولی به هر حال اون شب داشتم استرس مرگ می شدم قشنگ.


   بعد صحنه ی اونور خونه چه شکلی بود؟ هیچی. خانواده در عین سعادت و خوشبختی نشسته بودن گل می گفتن گل می شنفتن. یک نصفه شب. از ترک سقف دیوار هم حرف می زدن. با هم شوخی می کردن، می خندیدن، از کارهای روز مرّه شون می گفتن و چیز میز می خوردن و کلا خیلی حالت لاکچری ای بود که هیچ وقت زمان هایی که من بی کار بودم تو خونه مشاهده ش نکردم. انگار که فقط اون شب رو مود خوش گذرونی باشن همه.  احساس بدبختی و ناتوانی تمام و کمال می کردم در اون لحظه. دلم می خواست بزنم دم گوش شون بگم تو رو خدا می شه هرکدومتون فقط چند دقیقه به جای من بخوابین آخه من دارم می میرم؟ _ نمردم البتّه و الآن دارم اینا رو می نویسم._

اون وسط ایزوفاگوس کنترل تلویزیون رو گرفته بود دستش، این شبکه اون شبکه می کرد. سریع. طوری که از هر شبکه فقط یه کلمه بشنوی. خود همین کار آشفته ترم می کرد و بیشتر به لحظه ی جدا شدن روح از بدنم نزدیک می شدم.


  وسط این شبکه عوض کردن ها یهو مامانم گفت: "عه. بزن عقب... بزن عقب..." صدای کودکانه ی برنامه های شبکه پویا. جیغ زیر لوس طوری. همون جوری که با بچّه کوچولو ها حرف می زنن. با خودم می گفتم این احمق ها پیش خودشون چی فکر کردن واقعا؟ یک نصفه شب دارن برنامه کودک پخش می کنن؟ واسه کی؟ کدوم کودک ابلهی الآن می شینه پای برنامه های صد من یه غاز زاغارت تاریخ مصرف گذشته ی یک نصفه شبی شبکه پویا؟

خلاصه داشتم علّت اختلاس ها رو هم قشنگ از توی شبکه پویا استخراج می کردم بیرون که مامانم گفت: "کیییییلگ!"


   این جوری بودم که: "چه عجب بالاخره وسط عیش تون فهمیدین منم وجود دارم!" (یه چیزی تو مایه های دیالوگ رون به هری و هرمیون تو چادر جنگلی شون وقتی که دلش پر بود و قاب آویز تو گردنش. هری پاتر نخوندین اسکیپ کنین این پرانتز رو. متاسّفانه عمرا نمی تونین درک کنین. :سوز به دل)

خودم رو زدم به نشنیدن و سعی کردم ویژگی های یه گونه ی باکتریایی جدید رو با فشار بچپونم تو مغزم. دوباره مامانم گفت: "کیییییییلگ!"

منم از این ور خونه داد زدم که: "عح چیهههههههه؟"

- کیلگ!!!! دانی ه!

- چی ه؟

- دانی ه!!!!

- ن م ن؟ چی می گی؟

- بیا یه لحظه!

- وقت ندارم.

- ای بابا بیا یه لحظه!

- برو بابا گفتم وقت ندارم. چرا درک نمی کنی؟ دارم می میرم.

- یه لحظه س کیلگ! بیا!


   خلاصه با بدبختی ده تا نشونه گذاشتم لای جزوه ها که گم نکنم جاهایی رو که داشتم می خوندم. آخه کلا این جوری ه مدل درس خوندنم که از هر مبحث دو سه صفحه ی وسط رو می خونم و مثلا پنج تا انگشتم هم زمان به عنوان نشانه بین صفحه های مختلف کتابه. هی ازین مبحث می پرم به یه مبحث دیگه.

   رفتم پای تلویزیون. دیدم یه دایناسور زشت بی ریخت غول آسای وحشت ناک رو عروسک کردن دارن با صدای زیر بچگونه جاش حرف می زنن اسمشم گذاشتن برنامه ی کودکان. از نظرم یه طوری بود که بچّه با دیدنش بیشتر خودشو خیس می کرد از ترس به جای اینکه از برنامه ی کودک لذّت ببره.


- مامان این چیه منو به خاطرش کشیدی این سر خونه؟

- کیلگ! دانی ه.

- یعنی چه؟ به خاطر این مسخره بازی ها منو تا اینجا کشوندی؟

- کیلگ!!!!

- ای بابا. خب من حتّی وقت ندارم سرم رو بخارونم. صدام کردی بشینم برنامه کودک احمقانه ی ایران رو ببینم؟ نمی بینی چقد حالم بده؟ وقت این چیزا رو دارم به نظرت؟

- کیلگ یعنی می گی دانی رو یادت نمی آد؟

- چرا یه چیزای موهومی یادمه. همون موقع هم خوشم نمی اومد ازش. مسخره بود. این ایرانی ها که بلد نیستن فیلم بسازن اصلا. نگاش کن تو رو خدا. بچّه وحشت می کنه ازش.

- کیلگ یادت نیست که اینجوری می گی.

- چرا یادمه خوبم یادمه.


   بعدش هم راهم رو کشیدم رفتم سراغ جزوه ها که یه خاکی تو سرم بکنم. ولی خوب کاملا دیالوگ های اون عروسک دایناسوری رو می شنیدم. بدک نبودن. می دیدم که سه نفری نشستن دارن یک نصفه شب نگاش می کنن  و لذّت می برن. و با هم می خندن. قهقهه می زدن بعضی جا ها. دلم می خواست پیششون باشم. حتّی بابای همیشه عبوسم اون شب رد داده بود و داشت به یه برنامه کودک قاه قاه می خندید.

   با خودم گفتم امتحانام که تموم شد می رم دان ش می کنم ببینم چیه. سرم رو با درس گرم کردم و سعی کردم اون ور خونه ای ها رو نادیده بگیرم.



که یهو... برنامه کودک تموم شد. تیتراژش بالا اومد. یه آهنگ بود. یه آهنگ غریب آشنا. مثل این می موند که حافظه م رو با یه دستگاهی پاک کردن و حالا خودش داره بر می گرده. بیت به بیت.

یه حس آشنایی داشتم بهش. یه حس غریب وصف نکردنی ای. نمی دونستم این احساسم رو از کجا آورده بودم، مثل این می موند که تو همه ی لحظه های زندگی م باهام بوده، فقط متوجّه ش نبودم. انگار که باهاش بزرگ شده باشم ولی یادم رفته باشه. عین آلیس که سرزمین عجایبش رو یادش رفته بود.

یه خاطره ی خیلی دور. خیلی خیلی دور. اون قدر که از وجودش خبر نداشته باشی. انگار که تا اون لحظه ندونی همچین خاطره ای هم داشتی ولی یهو از زیر زمین بزنه بیرون و بهت بگه منم وجود دارما احمق جون.

هر لحظه تو ذهنم پر رنگ تر می شد. شادم می کرد. صحنه ها جلو چشمم جون می گرفتن. چشمام رو که بستم به صورت موقتی هیچ دردی نداشتم. انگار که یه قابلمه نور خالی کرده باشن ته چشمام. وصف نا پذیر و سکر آور.

انرژی می گرفتم ازش. در آن لحظه چپ و راست شده بودم. احساس می کردم خوش بختی رو تو مشتم گرفتم. عین یه اسنیچ. خواننده ی آهنگ که شروع کرد به خوندن، من کاملا می دونستم کلمه ی بعدی که می خواد بخونه چیه. ولی حفظ نبودم. ریتم آهنگ بود که مثل بارون رو شکنج های مغزم می بارید. اصلا نمی دونستم آهنگ رو کی و کجا شنیدم حتّی. ولی آشنا بود. یه آشنا که نمی شناسیش. حالتی که یه نفر رو می بینی و تو صورتش زل می زنی و می دونی که آدم مهمی بوده واست ولی حافظه ت یاری نمی کنه.

این بار خودم بودم که داوطلبانه جزوه و ضمائم رو پرت کردم (بدون ترس از نشانه گذاری و اینکه صفحه ش از دستم می ره) و رفتم/ شاید هم تقریبا دویدم پای تلویزیون.

با لب و لوچه ی آویزون زل زدم به تلویزیون. ماتم برده بود.


-  این آهنگ...!

- آره کیلگ یادت اومد؟ آهنگ دانی ه.

- ولی آخه این آهنگ...

.

.

.

- این آهنگ چیه؟ می شناسمش.

- کیلگارا! هنوزم یادت نیومده؟

- من فقط می دونم که این آهنگ رو حفظم. ولی نمی دونم از کجا. چه طور. برای اوّلین باره دارم می شنومش... ولی می تونم باهاش زمزمه کنم. هیچ ایده ای ندارم که چیه! هوم؟

- تقریبا دو ساله ت بود. تو خونه اوّلیه مون... با این آهنگ دستت رو می گرفتی دور ستون وسط خونه، می چرخیدی و می چرخیدی و شعر می خوندی باهاش.


هیچی یادم نمی آد از اینایی که می گه. خیره تر نگاش می کنم.

- رو این فیلم خیلی تعصّب داشتی. از دو ساعت قبل ترش تلویزیون رو قُرُق می کردی که شروع شه و با آهنگ یه دقیقه ایش شادی کنی و بچرخی دور ستون و بالا پایین بپری.


   اینا رو که گفت دیگه اونجا نموندم. خیلی منقلب شده بودم. گر گرفته بودم. با خودم می گفتم ببین یه زمانی چه قدر همه چی واست قشنگ بوده و الآن حتّی حافظه ت هم همینو یادش نمونده احمق جون. رفتم اون سر خونه... یه نگاه به جزوه ی حجیم باکتری انداختم.



   آهنگ هنوز به پایان نرسیده بود. ولی نزدیک آخراش بود. ریتمش داشت آروم می شد. می شندیدمش هنوز. دید چشمم کم کم تار شد. اون شب چند قطره اشک ریختم. در خفا. پیش دل خودم. یک آن دلم وحشت ناک تنگ شده بود. خالی شدن ته دل بهش می گم. ته دلم. ته ته دلم. ته دلم خالی شده بود یهو. نمی دونم واسه چی. نمی دونم واسه کی. نمی دونم واسه چه زمانی. نمی دونم به چه علّت حتّی. هیچی یادم نمی اومد و همین بود که بی قرار و عصبی م کرده بود.


   دستم رو گذاشته بودم گوشه ی چشمام و اصلا درک نمی کردم که چرا باید همچین حالی داشته باشم.کلا دیگه  فاز درس و همه چی از سرم پرید. گور بابای همه شون. یه غم بزرگ تر اومده بود سراغم. حس خفگی می کردم. بغض گلوم رو گرفته بود.  احساس بد بختی شدید تری نسبت به حالت قبل می کردم. اصلا نمی دونم چم بود. هنوزم نمی دونم اون شب چم شده بود. ولی کاملا مشخّص بود که آب روغنم قاطی شده.   البتّه کلا از قبلش هم حالم درست حسابی نبود. کم خوابی و حال خراب اون چند روزم و هجوم خاطره ها و اون آهنگ همه با هم دست به یکی کردن. داشتم با آهنگ یه برنامه کودک اشک می ریختم و بعدش به سنّم فکر می کردم و آخرین باری که گریه کرده بودم و خود همین واسه م مسخره بود و باعث شد مثل دیوونه ها بعدش بشینم یه دل سیر بخندم. 


   عجب شبی شد اون شب. یه خاطره ی عجیب غریب. دو ساعت دیگه رو هم از دست داده بودم. و حتّی همون پنج صفحه ی حالت عادی رو هم نخونده بودم و این بار واقعا به کفشم نبود. :)))) گور پدر دنیایی که هر جور دلش می خواد می گذره فقط. رفتم دانلودش کردم و دو ساعت تمام شب امتحان سه واحدی م نشستم به اون آهنگ گوش دادم. تا سه ی نصف شب. بعدش هم که خوابیدم تا پنج صبح بیدار شم ببینم چه خاکی به سرم بریزم با اون باکتری های عجق وجق.

   بعد از اون شب، هر شبی که حس می کردم نمی کشم دیگه، هر شبی که حس می کردم افکارم دارن به سمت اسیدی شدن میرن، هندز فری م رو در می آوردم و این آهنگ رو با ماکسیمم صدایی که تبلتم می کشید تو گوشم پلی می کردم. آهنگ یه برنامه کودک. خخخ. شاید این حجم از احساسات دم دستی براتون عجیب باشه. برای خودم هم گاهی عجیبه. وجدانا  نمی دونم چی دارم تو مغزم. یعنی هیچ کس فکرش رو نمی کرد که دارم آهنگ برنامه کودک گوش می دم با اون ریخت و قیافه. ولی انصافا  زود تند سریع سرحالم می آورد.

کلا جالبه واسم... هر ترم یه آهنگ اینجوری هست که سر حالم می آره و باهاش سعی می کنم تو سختی ها غرق نشم و خودم رو بکشم جلو که بگذره فقط. این آهنگ ها به شدّت برام نوستالژیک و خاطره انگیز می شن به سرعت. شایدم به خاطر اینه که تو اون زمان مغزم کاملا آماده ی پذیرش یه همچین آهنگ هایی هست برای آرامش پیدا کردن. ترم پیش اون موزیک ویدیوی باند اسپانیایی دیویسیو بود با مسخره بازی هاشون، ترم چهارم هم که این آهنگ دانی. یعنی حتّی یادمه یه زمانی به این وضعیت رسیده بودم که به خودم می گفتم سی صفحه بخون تو یک ساعت، تا آهنگ دانی رو پخش کنم واست. خلاصه بگم که یک همچو دیوانه ای.



   بعد از اینکه امتحان هام تموم شد یکی از اوّلین چیز هایی که رفتم سراغش همین آهنگ دانی بود. ولی تلویزیون دیگه پخشش نکرد. انگار فقط همون یه نصفه شب بلد بود خون منو اون جوری بکنه تو شیشه و حالم رو به هم بریزه. دیگه هیچ چی پخش نشد. رفتم  اینترنت رو زیر و رو کردم. بیل زدم رسما. هیچ کوفتی نبود. همه بی کیفیت و آشغال. صدای خش خش و البتّه صدا های  اضافه ای از خود فیلم. خود فیلم هم که اصلا نبود و گیر نمی اومد. خود متن تیتراژ رو یه جاهایی نمی فهمیدم چی می گه که اونم هرچی سرچ زدم نبود متنش. کلا اینترنت خالی ه در رابطه با این مجموعه ی کودکان.


   خلاصه بگم که خودم دست به کار شدم... این آهنگ... این فیلم. این خاطره ها باید روی فضای وب در دسترس باشن. حیفه این همه اطّلاعات عجق وجق داشته باشیم ولی این یه رقم توش نباشه. باید منتقل شه به نسل های بعد حتما. ارزشش رو داره. نوستالژی غیر قابل وصفی ه. ساعت ها دام پهن کردم پای شبکه پویا و آی فیلم و بالاخره چند روز پیش موفق شدم کیفیت قابل تحمّل ترش خودم رو فلش خودم ضبط کنم. براتون نوشته بودم تلویزیون  همکاری نمی کنه که براتون پست بذارم. همین بود دغدغه م اون زمان.

فلذا وبلاگ من _کیلگارا! :))) _ می شه اوّلین وبلاگی که این قدر با کیفیت داره پوشش میده این مجموعه رو تو کل فضای وب بدون شیلترینگ. آهنگش مهمه، ولی باید فیلم هم روش باشه. نمی تونستم این جفا رو در حقشون کنم و فقط براتون ویس بگیرم و بفرستم. باید فیلم تیتراژ باشه که همه بدونن چه کسایی این مجموعه رو ساختن. باید با اون آهنگ اسم تک تک دست اندر کارانشون ثبت بشه تا اینا جاودانه بشن تو زمان. من به نوبه ی خودم سعی م رو کردم که جاودانه شون کنم. که اسمشون پاک نشه. باید واستون می نوشتم این پست رو. خیلی وقته منتظرشم. خوش حالم که دارم دونه دونه کار هایی که تو ذهنم هستن رو کم کم به فرجام می رسونم.

   نمی دونین که حدودا چند تا نرم افزار دانلود کردم برای اینکه بتونم همین فایلهای چند دقیقه ای رو تبدیل فرمت کنم. ده تا شاید. فرمت گندی بود. صدا نداشت... نمی دونم فقط با کا ام پلیر باز می شد... خیلی گند بود خلاصه. چه قدر نرم افزار های مختلف رو تست کردم که بتونم اون جوری که دلم می خواد فیلم رو برش بدم. پروسه ی وقت گیر وحشت ناکی بود. واسه ی سر جمع ده دقیقه شاید. یعنی از هر مسیری می رفتم به بن بست خوردم. ولی بالاخره موفق شدم. این شما و این تیتراژ ابتدایی مجموعه ی دانی و من. لذّت ببرین. البتّه احتمالش زیاده که شما لذّت نبرین یا به اندازه ی من براتون جالب نباشه، ولی خودم که کاملا عشق می کنم وقتی دکمه ی ثبت این پست رو بزنم و بیام ببینمش رو وبلاگم:





متن شعر (که اینم بهتون قول می دم کاملش هیچ کجا نیست و کلا گوشی نوشتمش و اگه فکر می کنید  جایی رو اشتباه نوشتم کمکم کنید، راستش فهمیدن حرفای بچّه گونه ی گاهی خیلی سخت می شه.):


یه قصّه ای دارم بچّه ها

از غزل و غم شادی ها

این دختر کوچیک افسوس

تنها بود با عروسک ها


نه یه ستاره تو آسمون

نه یه رنگ از این رنگین کمون

نه یه دوستی داشت که باشه

هم بازی و هم زبون


با رنگ مداداش

از توی نقّاشی هاش

اومد مثل جادو

یه دانی کوچولو


دیری نپایید این شادی

مریض حال شد غزل جون

رفت به سفر، رفت ازین شهر

مونده این دانی حیرون


در برابرم نشسته

غمگین و دل شکسته

من تنها... او تنها...

تنها تو باغ گل ها


همیشه با او بودم

غزل غزل سرودم

چی شد چی شد ای خدا

رفت و از ما شد جدا...

رفت و از ما شد جدا...


یه روزی با لب خندون

می آد به خونمون مهمون

بر می گرده غزل از سفر

ساده پیش دانی جون.


   داستان این فیلم کودکانه توی همین شعر اوّلش خلاصه شده. فکر نمی کنم نیازی باشه من بیشتر تعریف کنم. دانی یه دایناسوره که از توی نقاشی های غزل زنده می شه و می پره بیرون و بعد از هم جدا می شن و دوباره بعد یه مدّت به هم می رسن. این سریال شرح اتفاقاتی ه که طی این مدّت برای این خانواده توسط حضور این دایناسور می افته.


*موقع شنیدن این آهنگ حس می کنم که چه قدر شبیه غزلم. چه قدر. خصوصا اون جا که داره می گه نه یه ستاره تو آسمون... من قشنگ غزل رو پرت می کنم کنار، به خودم فکر می کنم. هاه. همین روزا یه دایناسور می کشم تو دفتر نقّاشی م. شاید مال منم زنده شد.


   این مجموعه در سه دوره ساخته شده. اینا رو از تو ویکی پدیا می نویسم. به نظرم لازمه رو وبلاگم باشن. یکیش سال هفتاد و هفت ساخته شده که من یک ساله بودم. یکیش سال هفتاد و هشت که من دوساله بودم. یکیش هم سال هشتاد و نه که من سوم راهنمای ای چیزی بودم. سری اوّل و دوم رو علی عبد العلی زاده ساخته و سری سوم رو ارژنگ امیر فضلی که این روزا تو خندوانه دیدینش شاید. خواننده ی همه ی آهنگ ها  یا خود دانی ه یا حمید گودرزی که یکی از بازیگر های فیلم هم هست. خیلی های دیگه هستن تو این فیلم. مثل زنده یاد مرتضی احمدی که هر وقت می بینمش غمم می گیره. مثل مریم سعادت که همین الآن یه فیلم رو شبکه دو داره فکر کنم. مثل خود حمید گودرزی که قیافه ی بشاش سرحال اینجاش کجا، قیافه ی الآن و چروک دور چشمش کجا. مثل حمید لولایی حتّی. انگار که یه سری آدم خفن برای کودک ها ارزش قائل باشن و تولید محتوا کنن واسشون. اینو دیگه تو دنیای امروز نمی بینیم. صدا و سیما مون داره هر لحظه بیشتر از قبل به یغما می ره. صنف کودک که دیگه بره  سرش رو بذاره بمیره. اینا حتّی صنف بزرگسال رو نمی تونن راضی کنن. کودک که خیلی سخت تره.

تو هر فصل عروسک نقش دانی عوض شده و یه عروسک دیگه ساختن که من به شدّت عاشق دانی شماره یکم که قیافه ش وحشت ناک تر از همه ست.  اینه:




دانی شماره ی دو اونی ه که توی همین ویدیوی بالا دیدین. دانی شماره ی سه رو خودم هم ندیدم و اگه دیدم هم یادم نیست.

سه تا ویدیو ساختم کلا. تو سه تا پست جدا می ذارم براتون.

این اوّلیش بود.


   دیگه بیشتر از این حوصله متن نوشتن رو ندارم. دو پست باقی در آینده به زودی. چون باید سرحال باشم که بتونم فکر هام رو درست بنویسم و براتون توضیح بدم.

فقط اینکه مجموعه ی دانی و من این روز ها داره از شبکه ی پویا پخش می شه هر روز. ساعت سه و نیم ظهر. اگه دلتون خواست گفتم. :))) فقط بدیش اینه که مسئولین گل و بلبل شبکه پویا به کفششون نیست هیچ. دکمه ی پخش فیلم رو می زنن و می رن لالا دایورت. یه قسمت از آخر پخش می کنن یه قسمت از اوّل یه قسمت از وسط. سریال این طوری نیست که اگه آشفته پخش شه چیزی ازش نفهمی. ولی در عین حال یه پیوستگی داره که اینا رعایتش نمی کنن. خودتون باید خلّاقیت رو ببرین بالا و قسمت ها رو به هم ربط بدین.من که دارم آرشیو جمع می کنم ازش و شدیدا از این حرکتم راضی ام. هر روز رو فلش ضبط می کنم، با نرم افزار تغییر فرمت می دم یک ساعت،نهایتا رو هارد پیاده می کنم. دنیای خوشیه. :{

نظرات 9 + ارسال نظر
امیر شنبه 11 شهریور 1396 ساعت 21:42 http://seire-takamole-man.blogsky.com

واقعا کارهایی که سال های دهه هفتاد واسه کودکان میساختن کارهای فوق العاده ساده ولی نوستالژیک و خفنیه

از حسی که توی این پستت بود بی نهایت لذت بردم . (و البته خوشحالم که با این وجود تونستی اون امتحانت رو خوب بدی )

ای کاش این ویدئویی که گذاشتی رو یجوری میذاشتی که میشد دانلودش کرد

عمیقا امیدوارم همیشه این حس خوب و قشنگت رو همراه خودت داشته باشی

امیر می شه دان ش کرد.
اصلا هدف همین بوده که در دسترس بقیه باشه و فیل تر هم نباشه.
دانلود منجر که داشته باشی خودش دو سوت اون پایین بهت پیشنهاد می ده دلت می خواد برات دان ش کنم یا نه. راحت ترین راهه.
نداشته باشی هم، راه زیاد داره که واقعا سخت نیست یه دقیقه هم زمان نمی بره.
یکیش سرچ گوگله. من تو سایت نماشا آپلودش کردم که با بلاگ اسکای هم خونی داره و سرویس ویدئویی میده بهش.
می تونی حتّی بری تو خود نماشا (namasha.com) و دانی رو که سرچ کنی توش که راحت برات می آره قابلیت دانلود هم داره.

راه سریع ترش اینه که بری تو سورس وبلاگم، (کلیک چپ، ویو پیج سورس) بعد تو سورسش یه کنترل اف بزنی na,masha رو سرچ کنی. قشنگ رو خود لینک ویدیو پیاده ت می کنه. از اون جا هم واردصفحه ی ویدیو می شی و خرج کارش یه سیو ویدیو ازه .
مثلا من الآن لینک این ویدیو رو از تو سورس پیدا کردم برات اگه خواستی:
http://s5.namasha.com/videos/7135793117.mp4

و پ.ن: دوباره نظرت رو خودم دیدم خیلی ابراز امیدواری های خوب کردی برام. فکر کنم ادب حکم می کنه بگم متشکرم کلّی.

شایان یکشنبه 12 شهریور 1396 ساعت 02:11

ببین من له م الان..فردا بیکار شدم میخونم. ولی سوال پیش اومد برام...رمان بود این؟؟

انگار که من کمربند در می آرم سیاه و کبودش می کنم اگه نخونه که می آد همچین کامنتی می ذاره نصف شب. چرا اینجوری می کنی تو.

آره ولی. خودشه. رمّانه. :))) سعی کردم یکی از خاطره هام رو رمّانی طور بنویسم ببینم چی از آب در می آد. خودم که راضی م. هر چه قدر قابلیت خلاصه نویسی نهاده نشده تو وجودم، بطری بسط موضوع و ملو از این شاخه به اون شاخه پریدن طوری که طرف حس نکنه و دنبالت راه بیفته رو خدا شرّه داده تو وجودم. ازون ور برای خودم هم جالبه که چرا نمی تونم حرف بزنم. یعنی حتّی بحث خجالت هم نیست. کلا حرفم نمی آد. فقط می تونم بنویسمشون.
هیچ وقت هم نفهمیدم بلند ترین پست وبلاگم کدوماست.
من که رمّان نویس می شم یه روزی... شما ها باورم نمی کنین. امضا می خواید همین الآن وقت اقدامه.

شایان یکشنبه 12 شهریور 1396 ساعت 02:53

نه داداچ..حس مسئولیت دارم در قبال وبلاگهایی که میخونم..اگه اولین بار یه پستو ببینم و نخونم عذاب وجدان میگیرم.‌الان تا نصفشو خوندم..فردا تو تعمیرگاه بیکارم باقیشو میخونم.
امضا رو هم بفرست کیلگارای بزرگ!

دمت گرم حس مسئولیت. ولی سختی نده به خودت سر این چیزا زیاد. عشقی کار کن وگرنه همین یه ذره حس خوب هم برات حالت وظیفه پیدا می کنه، مثل خیلی دیگه از تیکّه های زورکی زندگی.

امضا هم ک... من با نفس آتشین اژدهایی م امضا می کنم. جزغاله می شی... سوختگی درجه سه موردی نداره؟

امیر یکشنبه 12 شهریور 1396 ساعت 09:42 http://seire-takamole-man.blogsky.com

خیلی خیلی ممنون بابت لینک

و خیلی خیلی قابلی نداشت اون امیدواری دادنام
حرفای ته دلم بودن

چه قدر ما ته دل ته دل می کنیم تو این وبلاگ جدیدا. :))))
مرسی از تو بابت پیگیر بودنت. ازین به بعد احتمالا لینک ها رو بذارم تو خود پست هام که راحت باشه واسه همه.

نارنجی یکشنبه 12 شهریور 1396 ساعت 13:49

چرا من هرچی نگاه میکنم هیچی یادم نمیاد؟
احتمالا ندیدمش در دوران طفولیت
ولی آهنگش یجوریه
انگار یه آهنگ پاپ تقریبا تو مایه های این شنیدم ولی هرچی فکر میکنم نمیدونم کدوم آهنگه

احتمالش زیاده ندیده باشی. فکر کنم خیلی معروف نبوده. چون اگه بود رو اینترت هم آثار بیشتری ازش یافت می شد... به نظرم ازین کشف نشده هاست که بهش توجّه نکردن در برهه ی خودش.
اگه فهمیدی کدوم آهنگ به ما هم بگو.

شایان یکشنبه 12 شهریور 1396 ساعت 17:37 http://florentino.blogsky.com

کیلگ بمیری تو...
.
.
اون حس اول پستت رو دارم..یه جوری تو دلم خالی شد

میسی عشقم نظر لطفته. بریم مرگ:

(:{)-《-《

بین خودمون باشه ولی من خیلی زور می زنم با کار های مختلف ته دلم رو پر کنم یعنی واقعا انرژی می ذارم واسش منتها گویا نشتی داره. همیشه بعد یه مدّت خالی ترین می شه.

motahare دوشنبه 13 شهریور 1396 ساعت 17:50

خیلی جالبه. من وقتی یک ودوش ساخته شد هنوز دنیا نیومده بودم یکم بعد دنیا اومدم ولی چن روز پیش همین ساعت سه و نیم بود ک من تو اتاق بودم داشتم بند کتونیای جدیدمو ی مدل خوب میبستم، ک یهو صدای ی اهنگی از تو سالن اومد گفتم خدایا این اهنگ چرا اینقد بر من آشناس؟! فک کردم فک کردم ب هیچ نتیجه ای نرسیدم بعد اومدم بیرون تی وی رو دیدم. دیدم عه این ک برنامه کودکه. چقدم قدیمیه پس چجوری اینقد این آهنگ برام اشناس! و نشستم رو مبل و تا اخرشم دیدم ، بعد فهمیدم ن اصلا حتی داستانشم برام اشنا نیست. ولی مطمئنم تو ضمیر ناخودآگاهم بوده.چون بطرر عجیبی منم بعضی جاهارو باهاش میخوندم! خخ پنج صبح روزی ک امروز فیزیک داشتم از کل کتاب و جزوه هام یک سوم فقط خونده بودم و مامانم بخاطر من از دیشب بیدار مونده بود و مامانم بخاطر من کل قرانو ختم کرد ک ارومم کنه ک جهنم هرچی میگیری و اینا . فقط یاد اونروز افتادم با این باکتری ای ک گفتی.

برای منم تقریبا همین حالت بود. کلا از حافظه م پاک شده بود، ولی آهنگ بهم کمک کرد که خودش رو هم به یاد بیارم.

می گم، چه مامانایی دارین شما ها. من مامانم تنبیهم می کرد می گفت چراغو روشن می ذاری با ورق زدن کتابت بیدارم می کنی. :/ اون وقت ملّت مامانشون واسشون بیدار می مونه. هعی. :-حسودی

motahare پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 ساعت 01:30

امروز منتظر موندم شروع شه دیدم ی فصل چی میگن هرچیز دیگشه اهنگ شروعش هم این نبود :|
خخ راسشو بخای همه دوستامم تعجب میکنن. مامان من خیلی روم زیادی حساسه ن البته در این مورد. در همه موارد. من ک خودم حس نمیکنم ولی همه میگن مامانم منو لوسم کرده:) تو ک اینطور فک نمیکنی؟ :|

وای اه دیدیش؟ (می خواستم یکم فحش بدم ولی حس می کنم درست نیست جلو کوچیک تر از خودم فحش بنویسم پس به همین جمله اکتفا می کنم.)
فصل سوم بود خیرات سرشون.
من اصلا از سری سوم خوشم نیومده شاید هم همین باعث شده که اون دو تا پست دیگه ای که درمورد دانی می خواستم بنویسم رو به تاخیر بندازم.
خیلی... لوس... شده.
ببین دانی قبلی رو که نیگا می کردم یه حالت شازده کوچولو طوری داشت واسم. بچّه گونه بودنش تو ذوقم نمی زد. انگار که با کودک درونت حرف بزنه. یه طوری بود که حس کنم منم می تونم بچّه باشم.
ولی این سری جدید... کاوه و کیمیا و نمی دونم دانی و اون دایناسور پاپیون به سر احمق که حالم رو به هم می زنه و همه ی اینا... خیلی مزخرفه. خیلی.

آهنگ شروعش همینه. ریتمش همونه. دا رارا دا رارا دام دادام... ولی ترانه ای که روش می خونن عوض شده. خواننده ش هم عوض شده. با صدای نا هنجار اعصاب خورد کن یه دختر بچّه که به نظرم حتّی سعی نکردن تیزی صداش رو با نرم افزاری چیزی بگیرن. جالب نیس دیگه. تف بزنن توش. فکر کنم قانونه که هیچ مجموعه ی دوباره ساخته شده ای مثل سری اوّلش نمی شه عمرا.

و در مورد لوسی. راستش به عنوان یه نفر که شانس لوس شدن رو نداشته هیچ وقت. به نظر من لازمه اتفاقا. نه اون قدری که دست و پا گیر باشه، ولی اون قدری که حس کنی وجودت برای همین دو سه نفر دور وبری ت مهمّه. خب... من این احساسا رو ندارم زیاد. دوست دارم که می داشتم ولی ندارم به لطف پر مشغله بودن والدین.
ولی زیادش هم حال به هم زننده س خب؟ روی پای خودت ایستادن هم یه مزه ی ناب دیگه ای داره.

فاطمه شنبه 15 دی 1397 ساعت 09:18 http://Divuneyekholochel.blog.ir

مرسی مرسی مرسی
نمیدونم چی بگم از حسم وقتی دیوانه‌وار می‌گشتم دنبال این آهنگ و هیچ جا با کیفیتش رو پیدا نمی‌کردم
با تمام وجودم ازت ممنونممممم کلییگ

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد