X
تبلیغات
رایتل
Everything But Nothing
#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#
به خواننده هایم

طولانی اش نمی کنم. صرفا یک چرک نویس برای انتقال فکر هایم به تویی که چشم هایت این سطر ها را می دوند...

مرا بخوان، تا حد توانت نقدم کن، با من به مباحثه بپرداز، اصلا اگر خواستی فحشم بده.

ولی فقط یک خواهش کوچک دارم؛

اگر اگر اگر اگر اپسیلون درصد حس می کنی که در دنیای واقعی من را میشناسی به من نگو. رازت را برای خودت نگه دار.

اگر حس می کنی می دانی کیلگ واقعی کیست صدایش را در نیاور! فقط نگاه کن که چه قدر برایتان نقش بازی می کنم در دنیای واقعی.

همین یک جا را دارم که برای دل خودم می نویسم نمی خواهم تعطیلش کنم.

می دانم این عین ترسویی و بزدلی ست. کل این پست... نشان از ضعفی عمیق دارد.

ولی من هم هیچ وقت ادعای شجاعت نکرده ام.

سپاس!


پ.ن نیمه ی مرداد ماه یک هزار و سی صد و نود و پنج:

دوستان دوستان!  اینو خیلی وقته می خوام اینجا بنویسم، هی یادم می ره یا شایدم شک داشتم تو نوشتنش. بحث بحث کامنت دونی اینجاست.

   من بابت هر کامنتی که دریافت می کنم خیلی خوشحال می شم که یک نفر این همه وقت گذاشته و لطف کرده و  نوشته های نه چندان پخته و خسته و کننده و شاید حتی حال به هم زننده ی من رو خونده  و باز هم بیشتر وقت گذاشته و روی اون لینک نظر بدهید پایین کلیک کرده و بعدش فکر کرده و برای لحظه ای  سلول های خاکستری مغزش رو به من اختصاص داده و بعدش انگشتاش رو به خاطر من رو کیبورد حرکت داده و نهایتا اینتر رو زده. باور بفرمایید که این اینتر ها بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنین من رو خوش حال می کنن.

   ولی نمی خوام کامنت دادن یه حالت بده بستون داشته باشه. چیزی که تو شبکه های مجازی زیاد میبینم و حالم به هم می خوره ازش. تو لایک می کنی، طرف می آد برای جبران لایک می کنه. فالو می کنه، بعد پی ام می ده تو چرا بک نمی دی؟ آن فالو می کنه.  این حال به هم زننده س. خب؟ خیلی زیاد. 

   وبلاگ نویسی بده بستون نیست، دلیه. یا حداقل من خیلی عشقی کار می کنم تو این مسئله. امکان داره تگ تون کنم تو لیست وبلاگ هایی که می خونم، ولی اصلا  انتظار ندارم که به زور پست های من رو بخونین. سر همین قضیه اوایل آدرس وبلاگ نمی ذاشتم زیر کامنت هام که به فکر جبران نیفتین. حتی اپسیلون درصد انتظار ندارم وقتی می آین می بینین آدرس بلاگتون اون پایینه فوری برین آدرس بلاگ من رو به عنوان دوست در بلاگتون اضافه کنین. اگه خوشتون اومد، اگه حال کردین با خوندم و با خودم تگم کنید خب. نه به خاطر جبران. این رابطه لزومی نداره دو طرفه باشه.

   سخنم هم واقعا با هیچ بشر خاصی نیست. خواستم بنویسم که به حساب بی مهری و بی معرفتی گذاشته نشه اگر گاهی وقتی برای وبلاگتون کم نظر می دم یا اینکه به خودتون زحمت جبران ندین اگه یهو تو بلاگتون یه کامنت طومار مانند می نویسم که از پست اصلی تون هم بلند تره. بده بستونی در کار نیست. برای حال کردن می نویسم، برای حال کردن بنویسین حتما.

   فقط این رو بدونین که احترامه همیشه هست. بهم بگین این چه اسمیه تگ شدیم، عوضش می کنم. بهم بگین دیگه نخون نمی خونم. بهم بگین بیا بخون اگه خوشم اومد میام و می خونم. ولی خواهشا تگ کردن رو به عهده ی خودم بذارین. من رو تو رودربایستی  نذارین با کامنت "تگم می کنی؟" یا "بیا تبادل لینک کنیم!!!" یا حتی "تگت کردم تو هم تگم کن پس." و امثال این ها.


پ تر.ن ششم اسفند ماه یک هزار و سی صد و نود و پنج:

    دیگه دلم نمی خواد لینک داشته باشم! حسّ م بهم می گه این جوری بهتره. با فید ریدر می خونمتون از این به بعد. فکر کنم تا مدّت ها تو منوی بلاگم  بخش "پیوند ها" نبینین دیگه. بی استفاده می زد همچین. هم خودم رو راحت کردم هم شماها رو. :]

برچسب‌ها: پست_ثابت


ارسال شده در: شنبه 28 شهریور 1394 :: 15:52 :: توسط : Kilgharrah
حالمو گرفت

لعنت بهت. 

خیلی حالمو گرفت.

خیلی لعنت بهت.


چند ماه بود من اینجا ننوشته بودم  ک دعوام شده یا نشده؟ به ماه رسید؟



ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1396 :: 23:55 :: توسط : Kilgharrah
اشارت های ابرو

والّا چیزی ندارم واسه این پستم بنویسم،

ولی عنوانش رو می خواستم با قبلی جور شه.  :◇


بذار ببینم چیز میز جالب چی پیدا می کنم واستون کپی پیست کنم.

اممم. آهان کلّه ی صبح درباره ی فیزیک کوآنتوم چند خط خوندم، اوّل ک مغزم پاشید اینقدر باحال بود برام، بعدش مغموم رفتم سر در گریبان شدم ک چرا درسای رشته م این شکلی نیست و کلا خیلی حالم گرفته شد دیگه. دردناک بود، من زمانی به ریاضی دان  یا فیزیک دان شدنم اعتماد حتم داشتم. هنوزم دست نکشیدم ازش ها ینی هنوز اون قدری پیر نشدم ک بگم اوکی تمومه از من گذشته، ولی الآن کلا توی یه گوشه ی متفاوتی از دنیای دیگه ای افتادم. حس می کنم فرصت هام دارن از کف دستم می رن. مثل دونه های شن. دستمو کردم پر دونه ی شن و از لای انگشتام سر می خورن. و فقط می تونم بشینم سرخوردن دونه شن ها رو نگاه کنم. شیرجه می زنم بگیرمشون، ولی بد تر از لای دستم می ریزن پایین. اینایی ک نوشتمو تو یه کتاب نخوندم؟ یا یه وبلاگ؟ یه لحظه حس کردم خودم ننوشتمش.:))) کلیشه. 


این چند خط خیلی باحال بود:


"... پارادوکس های فیزیک کوانتومی گویی آنقدر حل ناشدنی اند که برنده ی نوبل ریچارد فاینمن دوست داشت بگوید که هیچکس واقعا از نظریه کوانتوم سر در نمی آورد. گزنده ترین مثال این معمّا عبارت است از مسئله ی مشهور « گربه شرودینگر ». شرودینگر با گفتن اینکه « اگر کسی مجبور شود که سراغ این پرسش کوانتومی لعنتی برود، آنگاه تاسّف می خورم که چرا در این کار دست داشته ام .» پاردوکس خود را بدین نحو بیان می کند: گربه ای در جعبه ای سر بسته گذاشته می شود. درون جعبه تفنگی به سمت گربه نشانه روی شده ( و ماشه ی آن به شمارنده ی گایگری در کنار تکّه ای اورانیوم متصّل است. ) بطور عادّی زمانی که اتم اورانیوم واپاشی کند، شمارنده ی گایگر و سپس ماشه ی تفنگ را بکار می اندازد و گربه کشته می شود. اتم اورانیوم می تواند واپاشی کند یا نکند. گربه یا زنده است یا مرده. عقل سلیم چنین می گوید. امّا در نظریه کوانتوم، با اطمینان نمی دانیم که اورانیوم واپاشی کرده باشد. پس مجبوریم دو احتمال را جمع بزنیم، تابع موج اتم واپاشی کرده به اضافه ی تابع اتم دست نخورده. اما این بدین معناست که، برای توصیف گربه، مجبوریم دو حالت گربه را جمع بزنیم. پس گربه نه زنده است نه مرده. جانور، بصورت مجموع گربه ی زنده و مرده ارائه می شود."


منبع اصلی هم اینجا.


می دونی کیلگ. یکم من من کنم؟

"برای توصیف کیلگ مجبوریم دو حالت کیلگ را جمع بزنیم. پس کیلگ نه زنده است و نه مرده. وی به صورت مجموعه ای از کیلگ زنده و مرده ارائه می شود."


شایدم کنار یه شمارنده ی گایگر مولر وایستادم، یه ماشه نشونه رفته شده سمتم. کی می دونه اورانیوم، تا کی دووم می آره ک واپاشی نکنه؟ 


سیمپل سال آخر بهمون می گفت ینی گربه ی شرودینگر از همه ی ما خوش شانس تر بوده بچّه ها، به واسطه ی همین مال شرودینگر بودنش تا آخر تاریخ معروف می مونه! ما چی؟ راست می گفت سیمپل.



ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1396 :: 23:39 :: توسط : Kilgharrah
پیچش مو

دو هفته س، هر کی تو این خونه می ره پای کامپیوتر، اوّل یه نق به جون من می زنه، 


"هنوز درست نکردی اینو؟"

"چرا اینجوری شده؟"

"تقصیر توئه، فقط تویی ک سرت مدام تو کامپیوتره، هر کاریش کردی بیا گندت رو جمع کن."

"ببین آب از دستت واسه بقیه می چکه؟"

"مگه نگفتم درستش کنی؟"

"فقط به فکر خودتی."

"خودخواهی!!!"

"گفتم یه نگاه بنداز ک اگه ماوسش خرابه برم یکی بخرم. همینم بلد نیستی."

"حالا اگه کار خودش بود اوّلین نفر می دوید می رفت سلام می کرد به کامپیوتر!"

"تو فقط ادّعات می شه که من بلدم من بلدم، هیچ کاری نمی کنی."

"باشه یادم می مونه نیومدی برام کلیپ فوتبال رو درستش کنی..."


ک خب من همه رو با استفاده از این حقیقت مهم ک  امتحان دارم وقت نیست، دور سرم چرخوندم تا الآن. اصلا این ها سر مسخره ترین موضوع ها خیلی دوست می دارند ک سه نفری سیخ را بکنند تو جون من. خیلی مسخره س این وضع و این نوع طرز دیدگاهشون ک انگار تو بدهکارشون هستی یا هرچی،


ولی الآن که بالاخره اومدم پای کامپیوترم تا بفهمم چه مرگشه، اومدم بگم ک:

"یعنی هیچ کدومتون حتّی قدر این مویی که گیر کرده بود لای ال ای دی ماوس خلاقیت ندارین! همه تون خشکیدید."


پ.ن. اون بچّه ی خر رو هم دیگه من مسئولش نیستم، شیش ترمه بشه اصن. عقب بیفته. بهتر.

به قول استاد پارادوکس توی انیمیشن بن تن، تا همین جاش هم  بیشتر از اختیاراتم در دستکاری کردن سیر  چرخش کیهانی شرکت کردم. 

به من چه دیگه. اصلا یک سری از وحشت ناک ترین تو دهنی های این چند سال اخیر رو از همین خود گشادش خوردم. 

بیشتر از این ارزشش رو نداره! ولی دیدی کیلگ من بهت گفتم از هفته ی پیش ورژنم عوض شده  که عوضی شدم و لاشخور بازی در می آرم. این نمونه ش. 

کار هایی ک می تونم برای بقیه انجام بدم رو نمی دم دیگه، چون به خودم می آم می بینم نچ نه ارزشش رو نداره این همون آدمیه ک فلان تاریخ فلان بلا رو به سر من آورد. من به شدّت آدم کینه ای ای هستم. کی چی؟ اصلا حال می کنم باش. تمام.

واقعا حقیقتا دیگه برام مهم نیس و تلاشی نمی کنم. من مسئول  شُل مغزی اطرافیانم نیستم. چشمای کورش رو باز کنه! از ده طرف دارن اعلامیه می کنن بچّه های سال پایینی حتّی. والّا ک یه فرآیند انتخاب طبیعی ساده س. 

حالا اینکه خودش مثل انسان های بدوی سعی می کنه با آب کش، آب برداره از تو رود خونه انتخاب خودشه. تهشم هلاک می شه. به من چه. گفتم طبق اون نظریه بازی باید یه مقلّد تمام عیار باشی واسه زنده موندن و موفّق شدن تو این دنیا. ؛)


پ.ن بعدی. من حتّی اون قدری به کفش طرف نیستم ک وقتی بهش می گم به کمکت نیاز دارم، یه نخود وقت بذاره بره سیستمش رو به خاطر کمک من باز کنه! خب همینه دیگه. اینم از قوانین جهان هستی تون. ولی شما علی الحساب با درس گرفتن از این اتّفاق که تو پشت صحنه ش هستید، روی شیار های مغزی تون حک کنید ک خیلی وقت ها اسمشه ک داری به طرف مقابل کمک می کنی ولی در باطن داری به خودت کمک می کنی صرفا! وظیفه ای نبینید این پیچ و خم های ریز زندگی رو. فکر نکنید دارید منّت می ذارید به سر بقیه وقتی یه کاری رو انجام می دید براشون. شاید صرفا یکی هست که در محترمانه ترین حالت نمی خواد بذاره به گ... سگ برین. همین. 



ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1396 :: 13:28 :: توسط : Kilgharrah
از جهت نظرسنجی

آقا این قالبی ک انداختم رو وبلاگم، علاوه بر اینکه دکمه ی لایک و دیسلاک نداره و عکس مورچه طوری رو فقط بلده پشتیبانی کنه و به عکس واید ک می رسه جیغش می ره هوا و  پس زمینه ی صفحات ثابتش سیاه رو به موته و ورژن موبایلش توضیحات زیرعنوانم رو نشون نمی ده که بگه باهاتون حرف می زنه، یه ویژگی گند دیگه ام داره ک کلا از نظر سنجی ها پشتیبانی نمی کنه. یعنی چی؟ ینی من نمی تونم فیلد نظر سنجی بذارم اون زیر با وجودی ک عاشق ایجاد کردن و به تماشا نشستن نتیجه ی فیلد های نظرسنجی ام. (حالا بماند اینکه بلاگ اسکای هم نظر سنجی هاش خیلی تف تفی ه و گزینه هاشو نمی تونی از یه حد طولانی تر بنویسی ولی بازم.)


خلاصه آره قالب خیلی تباهی ه و بسی دست و پامو می بنده ولی هنوز نتونستم با خودم کنار بیام ک عوضش کنم چوون ک خیلی دوسش دارم لعنتی رو و کلا هم اهل این نیستم یه چیزی رو ک انتخاب کردم، پسش بزنم.

اینو نوشتم ک بگم این الآن با یه نظر سنجی ساده هم حل بود، ولی پستش می کنم. چوون ک مجبورم می فهمی؟ مجبووورم!


خب چیزه. قبلا ها یکم واستون اعتراف کرده بودم ک من علاقه ی زیر پوستی وافری دارم به دزدی اطّلاعات و تماشا کردنشون. هک و فلان و چی. خب قضیه اینه ک رمز سیستم اعلام نمره ی  چند نفری از بچه ها رو دارم و از قضا یکی ش دوست صمیمی مه. 

نمره ی یه امتحانی اومده، و خب منم بر طبق عادت همیشگی م رفتم ببینم کی ماکس و مین کلاس شده و اینجور خُنُک بازی های سرگرم کننده...

آقا زد و دیدم این دوستم افتاده! خب قبلا تو سیستمِ خیلی از بچّه ها، این واژه ی مردود رو دیده بودم و با یه پوزخند و گفتن اینکه "وای تو چقد شوتی ، دیگه خودتو واس من نگیر." و فلان و اینا ول می کردم بره. 


ولی این فرق می کنه. شت. چوونکه اخلاق این دوستمو می دونم. طرف شیرازیه و رگ شیرازی ش به طرز وحشت ناکی قلمبه س. تو دانشگاه ک گهگاه درباره ی نمره و امتحان و اینا حرف می زنیم معمولا از خواب بیدار می شه و می گه من نمی دونم چند گرفتم هنوز بذا بعد از اینکه تموم شد همه ی امتحان ها، همه رو با هم چک می کنم و باز می گیره می خوابه.


از زمانی ک نمره ها اعلام شده، با اصرار بچّه ها قرار شد چون ما خیلی بدبختیم، از ترم پنجی های افتاده یه امتحان دوباره بگیرن تا ک پاس شن  بلکه شیش ترمه نشن و جا نمونن از اون امتحان علوم پایه. و الآن همه ی افتاده هامون دارن دوباره می خونن.


آقا  الآن ما اینجا دو تا بحث داریم:


شماره ی یک) این یارو خییلیی خرخونه. وقتی از امتحان اومدیم بیرون، خودش داوطلبانه اومد چند تا از بیخ دارا رو با هم چک کردیم. کامل. همه چی تموم اصن. یعنی یه علّت اینکه کلا بی خیال دنیاس، اینه ک خوب می خونه، مطمئنّه پاسه و نیازی نداره بره اون سیستم مسخره رو چک کنه به جاش می گیره مثل خرس می خوابه دانشگاهم ک نمی آد کلا!خلاصه نمره ش باید از منی ک هیجده گرفتم یکم بالاتر می شد، و حالا اون تو زده هشت و نیم خط فاصله وضعیت مساوی مردود. 


شماره ی دو) این سیستم ها یه قابلیتی دارن ک اگه بخوای بهت نشون می دن آی پی آخرین نفر بازدید کننده رو. من از سه چهار روز پیش ک نمره ها اومده دارم مال اینو هی رفرش می زنم بلکه اون عدد آی پی عوض شه و بفهمم خودش اومده چک کرده و می ره یه خاکی تو سرش کنه! که قربونش برم همه ی ده تا بازدید آخرش آی پی خودمه و طرف معلوم نیس کدامین گوریه الآن.


خب سوال اینه:

شت من الآن چی کار کنم ک نه سیخ بسوزه نه کباب؟

بگم بهش که تو رو جون همون عشقت، برو اون سیستمو یه نگا بنداز؟

آقا بحث یه دوستی هشت  ساله س تقریبا. یکم بو ببره من همچین کار وحشت ناکی باهاش کردم، تمومه فاتحه م خونده س.

اصلا لازمه کاری بکنم؟

بعد اگه کاری نکنم و مثل همیشه بشینم نگا کنم فقط، وقتی دوستم خیلی شیک و مجلسی شیش ترمه شد و از امتحانم جا موند، نکنه نتونم خودمو ببخشم؟

تقصیر منه؟

الآن من رابین هود داستانم؟ 

قضا و قدر الهی ه، چیه این؟

چی کنم؟




ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1396 :: 23:21 :: توسط : Kilgharrah
اصحاب کهفه؟

بچّه ها آخر الزّمانی چیزی شده؟ انقلاب می خواد بشه؟ سنگ کیمیایی چیزی کشف شده؟

طاقتشو دارم بگین...


شماردم.

شیش تا! شیش تا از وبلاگایی ک می خوندم تو همین چند روزی ک دل و دماغ فعّالیت نداشتم، جمع کردن رفتن.

و نه هر وبلاگی ها! ازین وبلاگایی ک آدرسشونو حفظی.

خب این دیگه خیلی آفرین داره واقعا.

آذوقه واس منم جمع کنیداااا. خواننده ثابت هر شیش تاتون بودم.

حالا در حالت عادی خر هم پر نمی زنه تو وبلاگا رسما دارم برا خودم آزادانه جولان می دم و یورتمه می رم تو وبلاگ همه شون... بعد تو همین سه چار روز...!


# شایدم باکتری "وبلاگیمیون دی اَکتیویکا" اپیدمی شده بین بلاگر های جوان. چی بگم...


ولی با این حال دستم اومد ک namer یا نام گذار خوبی می شم واقعا. اسم  بیماری تونو خوش کشف کردم. :))) 

   از بچگی هم کلا حال می کردم با این عملیات نام گذاری. رو حیوونا، رو آدما، رو اشیا، رو اماکن، رو وسایلم حتّی. خیلی از دوستامم با اسم های اختراعی خودم صدا می زنم کلا. اگه نزدیک باشن تو روی خودشونم می گم اسمشونو ک بدونن. نباشن ک هیچ. حتّی می تونم معروفشون کنم با اون اسم بین بقیه ی اعضای اجتماع، طوری ک خودشونم نفهمن چی شد. مثل یه عملیات لقب گذاریه. الآن مثلا دو تا از دوستای دبیرستانم هنوزم تو آیدی  هاشون لقبی رو یدک می کشن ک من براشون اختراع کردم موسم نوجوانی. ها ها و شایدم هیچ وقت یادشون نیاد. 


اصلا شما فهمیدید اون بالایی رو از خودم در آوردم و واقعا اسم باکتری نیست؟ :))) خب احتمالا فهمیدید ولی اگه بین اسم چند تا باکتری و انگل دیگه می نداختمش مثل یرسینیا انترکولیتیکا و آنتاموبا کلای و دی آنتاموبا فراژیلیس و اینا، احتمال فهمیدنتون کم تر می شد.


   این مرض نام گذاری از نظر محقق ها، اون قدر ها هم داغون نیست راستش. تو اینترنت یا حالا اینستاگرام بود می خوندم، گفته بود اینایی ک تا هر چی دم دستشون می آد اسم اختراعی خودشون رو می ندازن روش، یعنی آدمای به شدّت راحتی هستن و باهاتون احساس صمیمیت می کنن ک روتون اسم می ذارن، ناراحت نشید اینا دوست واقعی تونن. حالا نمی دونم صحّت داشت یا نه ولی وقتی خوندمش دیگه احساسات غریب و فلان نداشتم نسبت به این ویژگی م ک عح چرا من باید مثل آنشرلی اینقد لوس و خنک و خیال باف باشم وقتی خوشم نمی آد. برگشتم به خودم نگاه کردم دیدم واقعا تعداد خیلی کمی هستن ک تو ذهنم اسم جایگزین نداشته باشن و به خودم گفتم اوووه چه خفن، پس من آدم به شدّت صمیمی شونده ای هستم با حداقل نصف کل جهان و کیف کردم با خودم. ؛)


خب از موضوع منحرف نشم،

خلاصه به حرفمون ک گوش نمی دید بلاگرا، ولی حداقل آرشیو نپرونید عزیزانم. یه کاری نکنید حس کنیم کلا وجود نداشتید و توهم زده بودیم این همه مدّت. آدم حالش گرفته می شه دیگه؛ حس می کنه تو بیمارستان روان بستری بوده همه رو از خودش ساخته مثن!


پاره کردم خودمو به آدما بگم شازده کوچولو رو بیشتر و با دقّت تر بخونید چون بچّه بازی نیس و صرفا واسه لذّت بردن ننوشته ش طرف. ولی نمود نداره. نچ، کو؟ نمی بینم. تهش دیگه طرفم خیلی عمیق باشه،تو اینستاگرامش چند تا "گلم، گلم" می کنه و می ره پی کارش.

یکم نمود بدید به اون کتاب، آدما.


«روباه: انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی!»


لازم باشه بازم می آم این تک جمله رو نشر می دم. شده صد بار! شوخی ک نداریم. شهریار کوچولوعه، می فهمی؟



ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1396 :: 15:16 :: توسط : Kilgharrah
یو ما هارت

یکم نگران نگران کننده س،

طی دو هفته ی اخیر یکم دیگه زیاد از حد با عملکرد قلبم مشکل پیدا کردم.

الآن نمی دونم بیش از این به کفشم بگیرم یا نگیرم.

والا  تهش حوصله ی حساسیت های مامان بابامو ندارم،

اگه هم مرگی م باشه ترجیح می دم همین جوری چشم بسته باش برم جلو.

بشم کاپتان میزوگی ای ک به هیشکی نگفت قلبش خرابه. چی بود هی سوبا و تارو و کل بچّه های تیم استرس قلب میزوگی رو می کشیدن؟ ینی نصف فرسودگی الآن قلبم به خاطر استرسی بود ک به خاطر قلب کاپتان میزوگی کشیدم.


ولی خب،

استاد قلب بهمون می گفت شما هیچ وقت نباید قلبتون رو حس کنید. اگه احساسش کنید یعنی مشکلی هست از نظر فیزیولوژیکی.

یه هفته س ک قلبم رو به وضوح حس می کنم.

به ناحیه ی قفسه ی سینه ی تیشرتم ک نگاه می کنم با خشونت بالا و پایین می ره انگار ک بخواد بگه لعنتی بفهم منم هستم. ینی لباسم به وضوح با ضربان قلبم حرکت می کنه.

نبض عادی هم ندارم.

نفس کشیدن برام سخت شده. حتّی گاهی همراه با درد. انگار ک حوصله ش رو نداشته باشم. انگار ک ازم یه دنیا انرژی بگیره منبسط و منقبض کردن این اتاقک پیرامون ریه هام. 

و شب ها خوب نمی تونم بخوابم.

و جدیدا گاه شونه هام و خود همون ناحیه ی پیرامون قلبم در حد مرگ تیر می کشه. این قدر ک هی بهش بگم :" هیش لعنتی هیش هیش چیزی نیس به خدا!"

نا خن هام  یکی در میون یکم سیانوزه.

و یک شب هم اختصاصی از خواب پریدم و بلد نبودم نفس بکشم و افتضاح شد.


راستش خیلی بدبختیه علائم این بیماری ها رو حفظ کردن. نمی دونی واقعا مشکل داری یا بدنت توهم زده داره اداشو در می آره صرفا. الآن به من بگی این کیسه می گم طرف رو به موته ببرید بخوابونیدش تو بیمارستان. ولی چون خودمم...


الآن خیلی منزجر می شید ک مثلا آخرین پست اینجا بشه طرف سکته جوانان کرد و مُرد؟

خیلی پایان بندی عادی و در عین حال غیر قابل باوریه واسه کیلگ، نه؟


داشتم فکر می کردم دور از چشم مامان بابام، چه جور برم اکوی قلب؟ نمی خوام. این قلب باید یاد بگیره رئیس کیه تو این دنیا. یا آدم می شه، یا آدمش می کنم. 

ببین من تو کل این بیست سال حتّی یدونه سرم هم وصل نکردم! خیلی داغونه الآن یهو یه بیماری ای تو خودم کشف کنم و درگیر شم. والا ک پی ش رو نمی گیرم. یه چیزی می شه دیگه. 



ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1396 :: 00:34 :: توسط : Kilgharrah
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا و فلان

براش نوشتم: درک می کنم، پیش می آد به هر حال...
در حالی ک بچّه ها من دیگه هیچ کدوم از قوانین روابط انسانی رو درک نمی کنم حقیقتش.

این هفته ی گذشته خعلی خراشیده شدم. خیلی خطم انداختن.
و البتّه یه مقلّد تمام عیار بودم. دیدم دارم می شکنم و متقابلا زدم خیلی ها رو شیکوندم. 


توی اون نظریه بازی تکامل اعتماد هم گفته بود ک مقلّد ها همیشه برنده ان. 

نظریه بازی یه فیلدی از المپیاد ما بود ک تو مسئله هاش سعی می کردیم حالت نهایی رو با مدل سازی یه بازی خیلی ساده مثلا با مهره و تاس پیش بینی کنیم. این لینکی ک الآن می ذارم واستون الآن فیلد نسبتا پیشرفته ترشه ک حالا من نمی دونم می شه گفت آیا می ره تو فیلد بیوانفورماتیک یا نه (یعنی مثلا ترکیب زیست و کامپیوتر)  ولی هدفش اینه ک رفتار انسانی رو با استفاده از همون نوع مدل سازی کامپیوتری پیش بینی کنه و به نتیجه های جالبی برسه،

یه مدّت تو تابستون، این نظریه بازی  لینک ترجمه شدش رفت رو تله و دست به دست شد حالا نمی دونم زیر دست شما ها هم اومد یا نه.

اینجا : 

https://hamed.github.io/trust/


ببین وقت می خواد. حداقل یه ساعت. می خواین امتحانش کنین یه ساعت خالی رو داشته باشین. از طرفی حوصله می خواد و آدمای کم حوصله اصلا نمی فهمن چی می گه و باش حال نمی کنن. یکم حوصله سر بر باشه شاید...

تو مرحله ی اوّل ش خیلی راحت ثابت می کنه باس با آدما همون جوری ک باهات تا می کنن، تا کنی وگرنه باختی. ک باید مقلّد باشی.


ولی بازم،
خداوندگار اگه واقعا وجود داره،
منو ببخشه.
خودم احساس گناه می کنم.
فکر کنم همین کافیه.
کثافت ترین بودم. و لاشخور ترین.
حال خودم از خودم به هم می خوره حقیقتش. 

ولی بیشتر از اون حالم از آدم ها به هم می خوره. ازینایی ک این قدر ازشون خنجر خوردم ک مقلّد بودن برام شده یه واکنش غریزی. کثیف باش، چون کثیفن. 

کلا هفته ی پیش تا خرخره رفته بودم تو کثافت. بیشتر از این نمی شه توضیح داد نه درک می شم و نه حتّی می خوام براش تلاشی بکنم ک دیگه واقعا برام مهم نیست. هر تیکه شو واس یه نفر تعریف کردم و یکی مثلا بهم گفت:"خخخ" یکی دیگه  گفت :"چه مسخره" و یه واکنش هم نسبت به اون تیکه ی نهایی داشتم ک گفت "چقد عوضی!" کلیّتش همین بود.


من این قدر همیشه تو برهه های متفاوت از زندگیم خنجر خوردم، ک الآن کاملا تبدیل شدم به یه روبات بی احساس. 

کلا از بچّگی خوشم می اومد از اعتماد بی حد و مرز داشتن نسبت به افراد ک تقریبا رویاست خوب.

و تکرار این اتفاقات باعث شده ک نسبت به همه ی آدم ها جهت گیری داشته باشم و نمی تونم خوبی ها ببینم. وجود داره اصلا؟ باورم نمی شه گاه اتفاقی مسخره ترین چیز هایی می آد زیر دستم ک به خودم می گم: " آخه از این همه آدم چراااا من؟ چرا باید بیاد زیر دست من؟ چرا من باید اینو کشف کنم؟ منی ک عاشق مثبت دیدن دنیا و سفید دیدن آدما هستم؟"


خب اینم از آخرین پست دی ماه.


می گه ک از دی ک گذشت هیچ ازو یاد مکن. حالا می دونم معنیش دیروزه، ولی دوست دارم ماه دی برداشتت کنم بر حسب نیاز.

درسم ک نخوندم، ذهنم خیلی درگیر شد و حیف نمره هام. شونزده اینا می شم مثلا.


+ امروز حدود یه کیلومتر پشت سر یه ماشین عروس رانندگی کردم. توش هم عروس داش!!! :))) اوّلینِ بسیار قانع کننده ای بود.

+ و یک برفی اومد ک فکر می کنم حاصل توهم خودم بود فقط.  به حالت قندیل از دماغ آویزون رسیدم سر برگه م ولی از امتحان ک اومدم بیرون هیچی نمونده بود.


و زندگی هم همینه. به خیلی چیزا می رسی ولی به خودت می آی و می بینی هفتاد و هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت از زیر دستت رد شد رفت. می خواستم وبلاگمو غیر فعال کنم ک بگیرمش ولی بعد به خودم گفتم عح یکم بزرگ باش کیلگ مردم واس خاطر همچین چیز هایی وبلاگ غیر فعّال نمی کنن یکم ادا شاخا رو در بیار اقلّا. والا اصلا نفهمیدم دیشب چی شد ک یهو اینقدر بازدیدش غیر عادی بالا رفت. مگه شما هم شب امتحانتون بود ک اینقدر بازدید کردید؟ ساعت ده شب یه صد تایی مونده بود عدده. صبح ساعت نه چک کردم رد شده بود و دویستا بازدید گرفته بود یهو. هی به خودم می گم شاید یکی دیگه گرفته باشش! هی یکی؟ هستی؟ به سخن بیا اگه هستی. فکر کنم واسه هیچ عددی به اندازه ی این هیجان نداشتم. ک تموم شد رفت. چه پوچ.



ارسال شده در: شنبه 30 دی 1396 :: 23:59 :: توسط : Kilgharrah
تندیس

دارم فکر می کنم با توجّه به اینکه در یک چهارم پایانی سال قرار داریم،

تندیس گند ترین ماه سال،

گند ترین هفته ی سال،

و گند ترین روز و شب سال رو،

به خاطر روزی که گذشت به ترتیب اهدا کنم به روز و شب  گذشته در دی ماه نود و شیش ک خدا رو شکر تقویمم ندارم بدونم چندمه تاریخشو از تو منوی اون زیر خودتون ببینید یدونه منها کنید روش.

والّا من از بچگی سر هر چی می شد هی بهم می گفتن بیخ بابا تو یکم حسّاسی (این لفظ "یکم" رو هم با یه مهارت خاصّی می ندازن تو جمله شون ک حالا رو همین هم حساسیت پیدا نکنم و دلخور شم)، 

الآنم چند روزیه دست رفته رو جای حسّاسم :))) ،

هیچ گهی هم نمی تونم بخورم جز اینکه مثلا دیشب خوابیدم به امید اینکه حالم خوش شه یادم بره،

الآن از خواب پریدم و با فاصله ی دو دیقه از بیدار شدنم دوباره این قلب لعنتی م داره آچمز می شه. (آچمز اصطلاحی ست در شطرنج می دونستین؟)


والّا روش دفاعی جدیدم هم در برابر بدبختی هام،

فقط همینه ک گند ترین های دورانی رو  ک بهم گذشته رو می آرم جلو چشمام ک مطمئن شم دیگه هیچی ازون بدتر نمی شه و با خیال راحت بی خیال باشم.(پارادوکسو حال کردی جون من؟ با خیالِ راحت بی خیال.)

تو سیزده  چارده سالگی م این خوب جواب نمی داد. مثلا مرگ رو از نزدیک لمس نکرده بودم هنوز. ولی دیگه فکر کنم تا الآن که قدر انگشتای دست و پام از خدا عمر گرفتم، (وااااااو اینو جدّا همین الآن کشفش کردم! امسال آخرین سالیه ک می شه به کمک انگشتای دست و پام، سنّم رو نشون بدم. یوهوووو! دو تا دست و دو تا پا! هاها.) همه ی مدل های دانه های شکلاتی طور برتی بات رو یکی یه بار انداختم زیر زبونم و دیگه خیلی به طعم چیزی ک قراره از توی کلاه جادوگری بیاد بیرون واسم، اهمیت نمی دم.

ترازوم این شکلیه ک مثلا از خودم می پرسم اگه می گفتن این اتّفاق بیفته ولی مثلا عموت زنده می شه، کدومو انتخاب می کردی و خب بعدش به نتیجه می رسونم خودمو.


اینو هی با اتّفاق های مختلف قیاس می کنم تا بالاخره بره تو لیست و در جای دردناک خودش قرار بگیره و دسته بندی شه. حالا نمی دونم فکر نکنم بازدید کننده ی روشنی ک به این اصطلاح آشنا باشه داشته باشم حوصله ی توضیح هم ندارم واقعیتش، ولی آره خب یه بابِل سورت تمام عیاره از اُی n.

گاه با خودم می گم بابا من در برهه ای از زمان مسائلی رو رها کردم و بی خیال شدم، درد دوری از آدم هایی رو چشیدم مثلا، ک دیگه به قول بنی "می خواد چی بشه؟" واقعا؟ :دی


ولی هنوز به نتیجه نرسیدم که چرا سر این یکی بدنم داره همچین واکنش های بدیع و خیره کننده ای نشون می ده از خودش، کما اینکه مغزم قبول کرده  اکی این از نظر شدّت  اصلا در حدش نیست.

والا حقیقتش دیگه هیچ نمی دونم، حالم از خودم به هم می خوره. رد خور نداره.

چی کنیم؟ بریم قرص بخوریم موتاد شیم؟ 

حالا اون وبلاگم زرت زرت رفرش نکنید تا به هفتاد و هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت نرسه فعلا حالا حالا ها ک اصلا رو مودش نیستم. نفری یک بازدید حق دارید انجام بدید. دیگه خیلی درگیر و عاشقمید اون باکس نظراتو باز بذارین هی رفرش کنید. :)))



ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1396 :: 06:55 :: توسط : Kilgharrah
اناموراته ته ته - اپیزود تو

یک سال گذشت. از پست سی صد و پنجم. اینجا.

آقا جون خودم من نمی فهمم داره چی میشه. خیلی رو دور تندیم. گویی همین دی روز بود.

رسما داریم برای اناموراته سالگرد می گیریم الآن. :)))))


من یک سال پیش تو فرجه ی اون امتحان تباهه حالم خیلی خراب شد و اومدم اون ویدیویی که تازه پیدا کرده بودم رو گذاشتم تا که دور هم شاد بزنیم ورها باشیم.

جدّی یکی از  تباه ترین دوران های عمرم بود. فرض کن  یه درس چهار واحدی و روز قبل و بعدش دو تا درس دو واحدی. جووون. و معدّل الف می خواستم و فلان و بهمان. اون قدرتباه بود حال خودم و هی حالم رو خراب تر می کردن که هیچ درسی به مغزم فرو نمی رفت. و در عوض اون یکتا آهنگ رو دو سوته حفظ کردم و شاید بیشتر از بیست و پنج بار در روز نگاهش می کردم و باهاشون هم خوانی می کردم و انرژی می گرفتم. انگار که تنها دلخوشیم باشه. شاید اگه به اندازه ی مدّت زمانی که صرف حفظ کردن لیریکش کردم، درس می خوندم از اون درس خوفه چهارده نمی گرفتم. :)))


الآن که یک سال گذشته و دارم دوباره اون زمان رو مرور می کنم جدّی به خودم افتخار می کنم. و همین که دیگه مجبور نیستم به اجبار مطالبی که دوست ندارم رو مطالعه کنم یه موهبت الهی ه برام.

می بینی کیلگ؟ ما زنده بیرون اومدیم ازش. یی. :{


اون پست رو در دست بسته ترین حالتم نوشتم.

الآن این پست رو در رها ترین حالتم می نویسم.


این ویدئو ی شماره ی دو هست. از اناموراته (Enamorate) ی بند دیویسیو (Dvicio). یه بند اسپانیایی اند و ویدیو هاشون خیلی بسیار خلّاقانه س و فلان. تو پست یک سال پیش هم گفته بودم.

منتها این ورژن انگلیسی شه با کلیپ جدید. یعنی آقا اینا اومدن دیدن که خیلی از آهنگ اسپانیایی شون استقبال شد، برای اینکه مردم بقیه ی جهان هم بتونن هم ذات پنداری کنن، ورژن انگلیسی کلیپ رو دادن بیرون که می شه همین ویدیویی که الآن دارم آپلود می کنم. اسم اون قبلی رو گذاشته ن اناموراته در ماشین. اسم این یکی رو گذاشتن اناموراته در حمّام! :




حالا که دیدینش نظر خودمو بگم؟ این ویدیو کلیپش خیلی خنده دار تر و جذّاب تره. هرچند اون قبلی هم نسبت به اکثر ویدیو کلیپ هایی که دیدم یه سر و گردن بالا تر بود، ولی این دیگه حجّت رو بر من تمام کرد. من کلّا دنبال چیز میزای خلّاقانه ام و این راضی م کرد تا حد خیلی خوبی. هر چند ریتم آهنگ با لیریک اسپانیایی ش بیشتر هم خوانی داره و الآن که من هم انگلیسی ش رو از بر کردم و هم اسپانیایی ش رو حس می کنم تو انگلیسی ش ریتم آهنگ داره حیف می شه یه جور هایی.


به وضوح یادمه که یه روز بعد اینکه ورژن داخل ماشینش رو دانلود کردم (همون پست قدیمی یک سال پیش)، رفتم یه سرچ زدم و این یکی رو پیدا کردم.

اوّلین باری که بازش کردم یه روز قبل امتحانم بود و له بودم و هیچی از حرفای اون استاد لایجنده (به لیگاند می گفت لایجَند!) نمی فهمیدم و یه پونزده جلسه ای مونده بود هنوز.

اینو دانلود کردم و داشتم لایجند لایجند می کردم با خودم که یهو بومب. رسما منفجر شدم. یعنی به اون تیکه ی مسواک زدنش که رسید دیگه اینقدر سرخ و برافروخته شده بودم که نفس برام نمونده بود و اشک از چشمام می زد بیرون. حالی بود. استرسی هم که داشتم بی تاثیر نبود تو اون انفجار! یه دل سیر پشت همه ی نکبتی هایی که عصبی م می کردن خندیدم (و البتّه روز بعدش رفتم یه چهارده خیلی شیک گرفتم.)

اون زمان خونه سرد بود و خالی. دو تا پتو دور خودم پیچیده بودم و تا دلم خواست صدام رو انداختم رو سرم و خندیدم تنها تنها و دیوانه شدم و بسیار چسبید.


راستش با صداقتشون حال کردم. با خاکی بودنشون. با خلاقیتشون. دیدی مثلا  اکثر خواننده ها لباس های مخصوص سفارش می دن و ده مدل جلوه های ویژه و آرایش و پیرایش هفت قلم می کنند برای یه ویدیو کلیپ که تهش هم اونقدر غیر رئال می شه که آدم می گه اکی این یه کلیپه فقط؟ این الآن به هیچ وجه اون حس رو نداره و اینقدر خودمونی درستش کردن که من هم حس می کنم با خودشون توی حموم ام و هوس کردیم یه روز صبح که بیدار شدیم دور هم بزنیم زیر آواز. اتوپیام هم شاید تا هفتاد درصد این شکلیه حالا هرچند که باز بهم بگید فیکش می کنن.

راستش به نظرم الآن که تو عصر تکنولوژی هستیم فقط همین نوع صداقت باقی مونده که می شه باهاش مخاطب جذب کرد.


# آقا گیر ندید دیگه ببخشید که بالا تنه شون لُخته. حوصله ی شطرنج کردن نداشتم. راستی اینو نباید اوّلش می گفتم که اگه حسّاس اید رو این چیزا نگاهش نکنید؟ چ م دانم والّا! ولی دعا کنید شیلتر میلتر نشه چوون که وقت گذاشتم واسه آپلودش. صداشو هم در نیارید. آورین. هیس. لختی دیده ها فریاد نمی زنند.


# ببین من دقیقا ازهمون روز صبح که دانلودش کردم و دیدم، خواستم با شما ها هم شیر کنم که شما ها هم شاد شین ولی هی اینو با خودم می کشیدم جلو. فردا، فردا ترش و فردا تر ترش. اینقد با خودم کشیدمش جلو که الآن شد یک سااال! اصلا باورم نمی شه شده یک سال. ولی دیدی؟ حرف بزنم روش می مونم. گشاد هستم ولی همون مثل دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. واقعا فرصتی بهتر از این نمی تونستم پیدا کنم واس آپلودش. هر چند امروز به طرز ناباورانه ای زدن تو پرم ولی دیگه خیلی خاطرتونو می خواستم که اومدم نشستم پا مانیتور تا سر وقت آپلود شه. ;)


# اونی که مسواک داره تو دهنش رو می بینید؟ خوب موهام سال پیش دقیقا شکل اون بود و باور کنید وقتی کلّه ت رو مثل بز تکون میدادی با آهنگ، واقعا فاز می داد. الآن دیگه اون آپشن رو ندارم متاسّفانه هرچند از مدل اسکافیلدی هم راضی ام. ولی کاش می شد به نسبت زمان یکم طول موهام رو بلند کوتاه کنم.


# ازینجا هم می تونید دانلود کنید اگه حوصله ندارید برید دنبال آدرسش بگردین:

اینجا


# جونم موتور وبلاگ نویسی. هفسد و بیست منهای سی صد و پنج می کنه : چهارصد و پونزده تا. 415... این یعنی اینکه من بیشتر از نصف پست های این وبلاگ رو طی یک سال اخیر نوشتم. نمی دونم بخندم یا گریه کنم الآن از این نکته ای که کشف کردم. ولی عدد اصلی این پستم هفسد و هفته ها! از توی منوش دیدم. 707. اون هفت صد و بیسته فیکه. اینم از پست هفتصد و هفتمون. هفت او هفت. 


پ.ن. حالا الآن هم وضعیت خیلی تفاوتی نکرده. در فرجه ی وحشت ناک ترین درس این ترم قرار داریم. همون طور که اون ترم هم در فرجه ی وحشت ناک ترین درس اون ترم قرار داشتیم. همون درس افتادنیه. به پاس ویدیوی باحالی که آپلود کردم انرژی بفرستید اون قدر مسلّط بشم تا شنبه که درس افتادنی ملّت رو بیست بگیرم پوز ها همه به خاک مالیده شه. این راضیم می کنه فقط. :))))


پ.ن بعدی. آقا چه قدر کیفیت نمایش وبلاگی ش خرابه؟ اصل ویدیویی که من دانلود کردم اینجوری نیست. قشنگ واضح واضح مثل شیشه س. اگه کیفیت خواستین، دانلودش کنید درست می شه. حدس می زنم این کیفیت نابود الآنش به خاطر این باشه که پیش نمایش وبلاگی شه... آهان چیزه حل شد. خودتون می تونید از تو منوی پایینِ ویدیو، کیفیت رو روی هرچی عشقتون کشید بذارید. هر چی بالاتر شیشه تر.



ارسال شده در: سه‌شنبه 26 دی 1396 :: 00:00 :: توسط : Kilgharrah
من دشت کیان نیستم، تکذیب می کنم

به نظرتون منو می کشه اگه ک برم بهش بگم داداش جون هرکی دوس داری اسم وبلاگتو عوض کن؟


دشت کیان


شت کیلگ. ما باید هر فرمی از آزادی رو برای افراد جامعه متصوّر بشیم تا وقتی مشکلی برامون ایجاد نمی کنن. وبلاگ خودشه، عشقش می کشه. تو هم هیچ حرکت اضافه ای نمی زنی. آروغ روشن فکری زدن هاتو هم نگه می داری واسه وقتی ک اپسیلون تونستی خودت بهشون عمل کنی دوست دم فرفری من. هی می گه آزادی آزادی رهایی، بعد بفرما طرف اینه الآن وضعش!



ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1396 :: 16:06 :: توسط : Kilgharrah
بیا منو بخور، نازنین

روزگار غریبی ست، نازنین...

روزگار گندی ست، نازنین...

روزگار تخمی ایست، نازنین.


# شاملو فیت کیلگ.


مشابه این پک جدید از احساساتم رو ک الآن حدود دوساعته از رونمایی ش می گذره، یه بار تو دوم راهنمایی داشتم. وقتی مدرسه م عوض شد. به نزدیک تر ها گفتم ک چقد داغونم مثن، گفتن هیش باو چیزی نیست؛ درست می شه عادت می کنی. منم هی به خودم گفتم هیش باو چیزی نیس یکم بگذره عادت می کنی. سال پشت سال با همین رفتم جلو که ای جااان قراره عادته رو بکنی بالاخره یه روز. با حسرتِ کردنِ عادت، رفتم جلو. ک خب تهش نشد و عادته نیومد و  کل راهنمایی و دبیرستانم رو به فاک دادم. ذرّه ذرّه... لحظه لحظه. به همین سادگی عادته رو نتونستم بکنم. :))) کسی هم نفهمیدا. ولی زجر کشیدم. شش سال. شش سال باهاش در گیر بودم.


و این طور ک بوش می آد الآن داره از شش ساله ی دوم هم رونمایی می شه. چه شود. یوهو...


زندگی م هم می شه بریده های منقطعی از پک های "احساس های انتظار رونده به عادی شدن" در حالی ک تو مغزم هیچ وقت قرار نیست عادی بشن.


والا من عادت رو بلد نیستم بکنم. یکی بیاد این عادت رو برداره ببره بکنه تا منم به زندگیم برسم.



ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1396 :: 14:37 :: توسط : Kilgharrah
جمشید ما چرا تا این سپیدی ها رُ می بینیم بند دلمون پاره می شه؟

"بابا ازدواج سفید چیه؟"


به همین برکت دو دیقه پیش اینو از بابام پرسید! 0-0

الآنم بعد فهموندن مفهوم، دارن سر اینکه آیا واقعا عبارت رو از معلّمش یاد گرفته یا از دوستاش، گپ دوستانه می زنن با هم.


بعد اون وقت این ور اتاق، کیلگی رو داریم که هنوز طوری تو خونه رفتار می کنه که گویی بچّه ها ماحصل  گرده افشانی پدر و مادرشان هستند که اگر هم، زبانم لال  زبانم لال نباشند، قطعا لک لک ها دریغ نکرده و مسئولیت را یک تنه با توک نارنجی شان متقبل خواهند شد.

من حقیقتا مفتخرم بچّه ها. :{

شت. زمونه چقد سریع عوض شد و جا موندیم و نفهمیدیم.


.:. فلسفیش می فرماد که: نیامدی و تمام شعر های سپید من سیاه شد... ک به درک، می رم لاک غلط گیر کانکو می خرم.



ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1396 :: 23:38 :: توسط : Kilgharrah
وی عار د چایلدز آو تکنالِجی

اومد روان نویسو ور داره،

نا خودآگاه بهش گفتم حواست باشه کرم بی خود نریزی، "شارژش" تموم می شه.

اونم کاملا مفهومو گرفت و گذاشت تو کاسه م ک: باشه حالا یه روان نویسه دیگه.


حالا دیگه بیشتر از این درگیرتون نمی کنم ک دست کیا به همین روان نویسی ک الآن داره باهاش نقّاشی می کنه خورده.  انگار ک خون منو کرده باشن جا جوهرش؛ آقا داره هنر می کنه باهاش فحش ک دار می نویسه رو جزوه هام. 

نصف فحش هایی هم ک دارم پاک می کنم موقع جزوه قرض دادن، مال اینه. چون بچّه س درجه ی رکاکت رو هم درک نمی کنه لامصّب بی فیلتر موتورشو روشن می کنه اون قدر می نویسه که یا جزوه ی زیر دستش تموم شه یا قلم لا انگشتش یا جان در بدنش.



ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1396 :: 21:58 :: توسط : Kilgharrah
تست مثن - میکروبلاگ

کیلگ یه دیقه دندان به جیگر بگیر ببینم بلاگ اسکای چه جور کار می کنه.


پ.ن. خب واقعا نفهمه.

با اجازتون ک الآن هیچ فرقی بین تنظیمات اون تیکه ک نوشته دسته بندی و اون تیکه ی برچسب ها (همین هش تگی ک می زنیم) وجود نداره. هر دوتا شون یه آدرس مجزا درست می کنن ک پستهای علامت زده شده رو تو خودشون نگه می دارن. در صورتی ک این دو تا باید فلسفه ی وجودی شون متفاوت باشه.

خب بلد نیستی مجبورت کردن تقلید کنی؟

اون تیکه ی دسته بندی مثلا خیرات سرش ک نور به قبرش بباره، قرار بوده میکروبلاگ طوری باشه. نباید تو پست های صفحه ی اصلی بیاد.

احمق کوچولوی خنگ. 

نوشتم ک اگه اشتباه می زنم بهم راهنمایی بدید.


# میکروبلاگ چیست؟ خب من خودم هم ک همچین کامل اطّلاعات ندارم. اوّلین نفر از بنیامین شنیدم حدود پنج سال پیش. نیازش الآن اومده سراغم. قابلیتی ک الآن می خوام و بهم ارائه نمی شه اینه ک یه لینک می خوام ک وصل باشه به وبلاگم، بتونم توش مطلب خرده ریزه آپلود کنم ولی نه در درجه ای از اهمیت ک بیاد روی صفحه ی اوّل و پست های اصلی. 

می بینی به خاطر یه دامنه ی مخصوص نداشتن چی باس بکشیم؟ خب عمو بگو برنامه نویسات فشار بیارن به مخشون سر سوزن.

فک کنم الآن داره زیر پوستی خرم می کنه ک واسش یه وبلاگ جدا بزنم. هولی شت ماد.... فا...ر. 



ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1396 :: 19:48 :: توسط : Kilgharrah
مهمان های ناخوانده



می فرماد که: 

" من ک جیک و جیک می کنم برات، 

تخم کوچیک می کنم برات،

بذارم برم؟" 


چی بگم بش خب؟ نه نه نه، تو هم بمون.


والّا امتحان امروز هم بهم گفت:

من که بدیهی ترین بودم برات،

معدّلا رو رله می کردم برات،

ریدی بهم؟ 


نه واقعا از زمانی ک فشار از روم برداشته شده کاملا و بدیهتا وتحقیقا هرز رفتم.

هرچی چهار ترم پیش پایه معدّل کشیدم بالا، این ترم دارم آباد می کنم.

و اگه یه درصد بچّه ها می دونستن این نمره هایی که براش اینجور از جوونی شون می زنن و  حرص می خورن و بی خوابی می کشن و  حذف رقیب می کنن و یخ حوض می شکونن و فلوچارت و نمونه سوال طرح می کنن حتّی و با هفت قلم مرئی و نامرئی خلاصه نویسی می کنن، تو کامپیوتر مسئول آموزش چه برخوردی باهاش صورت می گیره و چقد رله و پوچه و صرفا به تف کلیک بنده، همین الآن ایمان می آوردن و می رفتن برگه ی انصراف از تحصیل رو می کوبیدن اوّل تو فرق سر خودشون، بعد تو فرق سر ابراهیم خدایی و به عنوان پاراف هم تو فرق سر قاضی زاده هاشمی. 

بعد هم مستقیم می رفتن اوّلین فنی حرفه ای نزدیک خونه شون، دوره ی کامپیوتر بر می داشتن.

امضا یک هرز رفته.


هی می گم وقتی قدر کلّه ی گاو فرجه داریم نیایید اینو به گوش من بگید ک وای سخته باید از همین اوّل  واسش خوند. چون حرفتون تاثیر معکوس داره منو شیر می کنه ک نخونم.

از اون ور هی ادای نخونده های تنگم در نیارید که من هوس کنم باهاتون سر نخوندن مسابقه بدم.

خب واضحه ک واسه اینکه ثابت کنم خیلی باهوشم می ذارم دو روز آخر استارت می زنم اون کیف جزوه رو ک کل بار امتحان بیفته رو حساب  حس ششم م.

یعنی قشنگ امتحانم اینجوری بود که می گفتم، آره این سوالو اون خانومه سر کلاس گفت بهمون اون روز، این سوالم تو قلب داشتیم قبلا، اینم ک تو ایمونو بود، شت اینم ک روانه، عه پسر این یکی هم مال ژنتیک ترم سه س. اوووف اینم که تغذیه س اصلا. اینم مال دبیرستانه. عه بیا اینم از رو معلومات راهنمایی می زنیم جووون. تازه توش تکنیک ضربدر منفی و حذف گزینه هم پیاده سازی کردم. مراقبم از زیر دستم کشید نرسیدم شانسی بزنم.

والا.


اصلا من نمی فهمم شما ملّت چه اصراری دارید با هم شیر کنید کی چقد خونده. بی خیال. گور خودتو بکن باو. بعدم برو مستقیم توش بخواب سنگ لحدو بکش روت سوز نیاد!


ببین من وقتی می گم نخوندم، یعنی حجمم به نصف حجم رسمی هم نرسیده هنوز. یعنی شیش صبحی می شه ک شبش فقط نیم ساعت یا نهایتا یک ساعت خواب دریافت کردم و  اردر ده جلسه م مونده هنوز . شوخی هم ندارم با کسی.  


بعد یارو سر جلسه کنار دستم می گه: "آره من تا بیست و چهار خوندم بقیه شو بهم برسون، اکیپی تولّد بودیم، تو ک درست خوبه."

ک دلم می خواد از همون اکیپ آویزونشون کنم.


یا مثلا بد ترینش اینه: " وای من جلسه ی ۲۰ رو همین امروز صبح خوندم. فرض کن همین امروز صبح ساعت هشت. برسونید ها!"

ک دوست داشتم مدادمو فرو کنم به حلقش، بهش بگم وای ببین من جلسه ی ۱۳ و ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ رو همین امروز صبح خوندم. فرض کن همین امروز صبح تا ساعت هشت. جذّابه؟ دوس داری؟ 


واقعا هم نمی فهمم چی می شه ک حرف منو باور نمی کنید حرف اینا رو باور می کنید. یکی از همین روزا این عینکو ک تنها یادگاری کامپیوتری بودنمه می ندازم تو شومینه. شومینه هم نداریم. سیب! 


کاش مثلا نمودار نمره بر حسب ساعت مطالعه می زدین واسه افراد. ببینم کی جرئتشو داره؟ اصلا جرئتشو دارین تو روی همچین نموداری رو نیگاه کنید؟ والّا ک من مطمئنّم نفر اوّل می شم توش. دقّت کن افتخار هم نمی کنم به نخوندنم. می گم حسّش نبود جهنّم در گیر بودم نخوندم ولی بازم به همین نسبت خفن نمره می گیرم و از این مطمئنّم. خیلیه ک تهش نمره ی منی ک اینجور تفی می خونم میفته رو میانگین یا حتّی بالاترش. ولی افتخار نداره ک. اینا به خیال خودشون مثلا نمی خونن و افتخار می کنن. اینا نخوندنو  ندیدن... مسخره ها. 

در هر حال از من بپذیرید ک درس خر خونی رو نخونی خر اعظمی! (واج آرایی به خ مثل خیزید و خز آرید ک هنگام خزان است.)


کاش جزوه ها رو جمع می کردن از دست همه، شیش صبح روز امتحان تازه پخش می کردن واسه خوندن، ببینم کی می تونه اینقدر ک من خوب درسو جمع می کنم جمش کنه؟ کی عرضه شو داره واقعنی نخونه و نمره بگیره؟


بعد جالبه هی هر سری به خودم می گم آره دیگه این تو بمیری ازوناش نیست. این بارو می خونم تو فرجه ک حسرت نمونه به دلم. ولی باز همون سیب! می دونی چرا؟ چون ته همه ش اینو به خودم می گم ک بیخ من واقعا علاقه ندارم به این رشته. این سردم می کنه. 


حیف. حیف درس به این قشنگی. والا تو هر درسی به جز آنّا رو خر بزنی واست قشنگ می شه کیلگ.

قشنگی واقعی همون هندسه و حسابان و فیزیک سوم بود. تموم شد. پر. چهار ساله ک پر. تو هنوز عادت نکردی لعنتی؟ فکر کردی می شینی سر جلسه فکر می کنی خودش اثبات می شه؟  من واقعا نمی فهمم الآن دارم چه گهی می خورم بین این بچّه ها. 

بعد این تناقض با بیرونش زجرم می ده که ژیگولشونم مثلا. همونی ک همه بهش می گن:" باشه باور کردم یکی هم بخواد بیفته خود خودتی!"


پ.ن. پشماااام. بیایید واس پنگوئنه اسم بذاریم کارش دارم ازین به بعد. هفسد. چوونکه. دارارام. پست هفتصدم گایز... تقدیم می کند.



ارسال شده در: یکشنبه 24 دی 1396 :: 01:50 :: توسط : Kilgharrah
امپراطوره

مثلا تو مایه های فکر کردن به این فکت،

ک درسته من الآن تو آنتارکتیکا نیستم،

و به جای سرما دارم از گرما هلاک می شم و غلت زنان به خودم می لولم،

و نمی تونم پنگوئن امپراطور بغل بزنم،

و فرصتش هم نیست اون حجم از سفیدی رو بندازم روی شبکیه م تا که غرق بشم توش،

که منطقا به احتمال زیاد شاید فرصتش هیچ وقتم پیش نیاد برام،


ولی اون آقا عکّاسه الآن دقیقا همونجاست،

و امروز عشقی منو فالو کرد،

که این خودش یه کانکشن با آنتارکتیکا برقرار می کنه،

و من با خیال همین دیگه ایشالّا می رم ک سرم رو بذارم رو بالشتم امشب،

خواب هاتون پنگوئنی. 


نه خب جون من یه دیقه عمیق شیم؛ من الآن تو لیست فالوئر هام یکی رو دارم ک دقیقا همون جاست!!!  می فهمی طرف تو خود خود آنتارکتیکاس...! و در شعاع چند کیلومتری ش قطعا پنگوئن امپراطور وجود داره. خب این واقعا رزق روحم شده است... جرئتم می بخشد و روشنم می دارد.


راستش از زمانی ک عکس اون پنگوئن های امپراطور رو آپلود کردم اینجا، اون قدر پنگوئن  لایک زدم، دیدم، حرف زدم، تصوّر کردم، کشیدم، خندیدم و خواب دیدم که حد نداره.

الآن سرم رو می ذارم رو بالشت به امید اینکه وقتی بیدار می شم، از لا به لای امواج الکترومغناطیس شوت شده باشم کنار دیوایسی ک امروز به من فالو دادن ازش. و مثلا بهم بگن: "اوه پسر سلام بالاخره از ماتریکس اومدی بیرون..."


پ.ن. مجازی جات. آره هه واقعا مجازی جات. مجازی جات واسه آدمای متخیّل مثل در کمد نارنیا می مونه. شیر، کمد و جادوگر...!!



ارسال شده در: پنج‌شنبه 21 دی 1396 :: 03:27 :: توسط : Kilgharrah
1 2 3 4 5 ... 41 >>
درباره وبلاگ
کیلگارا هستم... نویسنده ی ناخواسته ی این وبلاگ ناخواسته... _گاهی اوقات حس می کنم زندگی هم منو تو مسیر های ناخواسته ی زیادی گذاشته... طوری که نمی دونم به کدوم راه برم!_ راستی، وبلاگ منه، حرف های منه، و دیدگاه های من. از شیر مرغ می نویسم تا جون آدمیزاد. به هر حال یه وب ناخواسته موضوع خاصّی نخواهد داشت. Kilgharrah. I would not have summoned you If there was any other choice... mnemailnadaram@protonmail.com
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 78731