X
تبلیغات
رایتل
Everything But Nothing
#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#
به خواننده هایم

طولانی اش نمی کنم. صرفا یک چرک نویس برای انتقال فکر هایم به تویی که چشم هایت این سطر ها را می دوند...

مرا بخوان، تا حد توانت نقدم کن، با من به مباحثه بپرداز، اصلا اگر خواستی فحشم بده.

ولی فقط یک خواهش کوچک دارم؛

اگر اگر اگر اگر اپسیلون درصد حس می کنی که در دنیای واقعی من را میشناسی به من نگو. رازت را برای خودت نگه دار.

اگر حس می کنی می دانی کیلگ واقعی کیست صدایش را در نیاور! فقط نگاه کن که چه قدر برایتان نقش بازی می کنم در دنیای واقعی.

همین یک جا را دارم که برای دل خودم می نویسم نمی خواهم تعطیلش کنم.

می دانم این عین ترسویی و بزدلی ست. کل این پست... نشان از ضعفی عمیق دارد.

ولی من هم هیچ وقت ادعای شجاعت نکرده ام.

سپاس!


پ.ن نیمه ی مرداد ماه یک هزار و سی صد و نود و پنج:

دوستان دوستان!  اینو خیلی وقته می خوام اینجا بنویسم، هی یادم می ره یا شایدم شک داشتم تو نوشتنش. بحث بحث کامنت دونی اینجاست.

   من بابت هر کامنتی که دریافت می کنم خیلی خوشحال می شم که یک نفر این همه وقت گذاشته و لطف کرده و  نوشته های نه چندان پخته و خسته و کننده و شاید حتی حال به هم زننده ی من رو خونده  و باز هم بیشتر وقت گذاشته و روی اون لینک نظر بدهید پایین کلیک کرده و بعدش فکر کرده و برای لحظه ای  سلول های خاکستری مغزش رو به من اختصاص داده و بعدش انگشتاش رو به خاطر من رو کیبورد حرکت داده و نهایتا اینتر رو زده. باور بفرمایید که این اینتر ها بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنین من رو خوش حال می کنن.

   ولی نمی خوام کامنت دادن یه حالت بده بستون داشته باشه. چیزی که تو شبکه های مجازی زیاد میبینم و حالم به هم می خوره ازش. تو لایک می کنی، طرف می آد برای جبران لایک می کنه. فالو می کنه، بعد پی ام می ده تو چرا بک نمی دی؟ آن فالو می کنه.  این حال به هم زننده س. خب؟ خیلی زیاد. 

   وبلاگ نویسی بده بستون نیست، دلیه. یا حداقل من خیلی عشقی کار می کنم تو این مسئله. امکان داره تگ تون کنم تو لیست وبلاگ هایی که می خونم، ولی اصلا  انتظار ندارم که به زور پست های من رو بخونین. سر همین قضیه اوایل آدرس وبلاگ نمی ذاشتم زیر کامنت هام که به فکر جبران نیفتین. حتی اپسیلون درصد انتظار ندارم وقتی می آین می بینین آدرس بلاگتون اون پایینه فوری برین آدرس بلاگ من رو به عنوان دوست در بلاگتون اضافه کنین. اگه خوشتون اومد، اگه حال کردین با خوندم و با خودم تگم کنید خب. نه به خاطر جبران. این رابطه لزومی نداره دو طرفه باشه.

   سخنم هم واقعا با هیچ بشر خاصی نیست. خواستم بنویسم که به حساب بی مهری و بی معرفتی گذاشته نشه اگر گاهی وقتی برای وبلاگتون کم نظر می دم یا اینکه به خودتون زحمت جبران ندین اگه یهو تو بلاگتون یه کامنت طومار مانند می نویسم که از پست اصلی تون هم بلند تره. بده بستونی در کار نیست. برای حال کردن می نویسم، برای حال کردن بنویسین حتما.

   فقط این رو بدونین که احترامه همیشه هست. بهم بگین این چه اسمیه تگ شدیم، عوضش می کنم. بهم بگین دیگه نخون نمی خونم. بهم بگین بیا بخون اگه خوشم اومد میام و می خونم. ولی خواهشا تگ کردن رو به عهده ی خودم بذارین. من رو تو رودربایستی  نذارین با کامنت "تگم می کنی؟" یا "بیا تبادل لینک کنیم!!!" یا حتی "تگت کردم تو هم تگم کن پس." و امثال این ها.


پ تر.ن ششم اسفند ماه یک هزار و سی صد و نود و پنج:

    دیگه دلم نمی خواد لینک داشته باشم! حسّ م بهم می گه این جوری بهتره. با فید ریدر می خونمتون از این به بعد. فکر کنم تا مدّت ها تو منوی بلاگم  بخش "پیوند ها" نبینین دیگه. بی استفاده می زد همچین. هم خودم رو راحت کردم هم شماها رو. :]

برچسب‌ها: پست_ثابت


ارسال شده در: شنبه 28 شهریور 1394 :: 15:52 :: توسط : Kilgharrah
لاله برای مادران
دکتر هومن اردبیلی برای پنجمین سال پیاپی اقدام به کاشت لاله کرد. 
او امسال نیز برای گرامیداشت یاد مادرش، دکتر شهناز صابری، و تقدیر از مقام مادران به کاشت ۲۰۰۰۰۰ لاله در ۶۰ گونه ی متفاوت همّت گمارد تا خاطره ی مادر را با وقف زیبایی به شهر و هم وطنانش زنده نگاه دارد. 



همیشه از عنفوان نو جوانی دوست داشتم تایم لپس بگیرم. تایم لپس می گین بهش دیگه؟ خب شد بالاخره. کلا یه زمانی دوست داشتم حرفه ای کلیپ ساز بشم. به وجدم می آورد این کارای تدوین و فلان. چند تا بچّه ی این شکلی هم داشتیم تو مدرسه ولی نشد باهاشون لینک بشم هیچ وقت. هیچ وقتم نه نرم افزارش رو پیدا کردم نه تونستم کسی کتابی سایتی چیزی پیدا کنم که ازش یاد بگیرم. این سری علایقم با دیدن چند تا از کلیپ های خندوانه شدّت گرفت. مثل اون کلیپ چاووشی که میگه یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان و قس علی هذا... دوست داشتم کارم باشه حتّی. یکی زنگ بزنه بگه الو؟ سلام کیلگ واسمون با موضوع فلان کلیپ می سازی؟ بعد منم ناز کنم بگم وقتم پره هر شب تا یک بیدارم تا یه ماه دیگه وقت خالی ندارم! :)))

خب اگه بخوایم بریم سر این هنر اخیرم، باید بگم که البتّه اصلش خیلی بهتر تر از این هاست و نشد زود تر فیلم بگیرم واستون، این الآن برف و بوران هفته ی پیش به لاله هاش خورده اکثرا کرک و پرشون ریخته، ولی بازم... می بینید؟ چشم نوازه. 

کاش یاد بگیرم و قلبم رو اونقدر کش بیارم که یه روز بتونم قدر این دکتر هومن به مادرم عشق بورزم. 
مادرم رو خیلی اذیتش کردم و می کنم. خیلی... فرزند نا خلفی بودم کلا. فکر نمی کنم هیچ وقت تو کل عمرش احساس شادمانی کرده باشه بابت وجود من. روحم در عذابه ازین موضوع دائما. 

این لاله ها رو که دیدم از نزدیک... خیلی پشیمون تر شدم. حس می کنم من اگه کل زمینو که هیچ، کل کهکشان راه شیری رو لاله بکارم، بازم هیچه اینقدر اذیت کردم یه سری افراد رو. تازه گل که خیلی فانی و نحیف و چرته. خیلی وقتا به خودم می گم کاش اصلا به دنیا نمی اومدم که این قدر همه رو با وجود خودم زجر کش کنم. چون حس می کنم دیگه دست خودم نیست. غیر عمده. یه سری انتظارات رو باید برآورده کنم که نمی شه. نمی تونم. بخوام برآورده کنم خودم تلاشی پیدا می کنم.
مثلا بخوام مسیر ذهنی م رو تشریح کنم و مثال بزنم، مثل اینه که  تو تمام مدّت آرزو داشتی یه بچّه ی قد بلند و رشید داشته باشی ولی حالا یکی از هفت کوتوله های سفید برفی نصیبت شده. خب این دست خودش نیست. تو هم دست خودت نیست. چی کنیم؟ حالا سر پوش نمی ذارم رو رفتار های اشتباهم با این جمله ها. سعی می کنم. ولی نشدش با من نیست واقعا. 
خیلی وقتا هم می شینم با خودم می گم، چرا من؟ کاش یکی دیگه جای من بود. در گوشتون می گم. اتفاقا اونم خودش بارها وقتایی که دیگه رسما به ستوهش آوردم، برگشته مستقیم به چشام نگاه کرده و به خودم گفته که کیلگ واقعا چرا تو؟! که من چه گناهی کردم کیلگ؟!
 
کاش حداقل جبران که هیچ، کاش فقط می فهمید ته دلم چی حس می کنم و این حجم از داغونی وجودم... حتّی خودمم نفهمیدم از کجا اومد. کاش یه درصد راه داشت، می فهمید هیچ وقت تو سرم نبوده که رنجورش کنم و خودمم خیلی ناراحتم که فرمون بچّه ی مادرم بودن رو سپردن به من چون می دونم کار من نیست.

به هر حال، به عنوان یه هدف جدید، سِت. ما سعی می کنیم اگه آینده ای باشه، بیشتر نزدیک شیم به چیزی که دکتر هومنه.
اینم شکل و شمایل:

/خودش/


 /مامانش/


فقط چیزه. یکم (بخون یکم بیشتر از یکم) گارد دارم، نسبت به این دکتر دکتر کردناشون. لازم بود واقعا این قدر ذکر کنه که من دکترم؟ مادرم هم دکتر بوده؟ که بیخ. چی بگم. اصل کارشون قشنگه.

عرض شود که اطّلاعات بیشتر این سایت: بنیاد لاله
کسی چه می دونه، شاید هومنم بعد فوت مامانش مثل من حس کرده خیلی کم گذاشته و غذاب وژدان همین جوری _عین من_ خفه ش کرده ولی فرصت جبرانم نداشته. حداقلش اینه که من مامانم هنوز نمرده. 

# دکتر دکتر تهشه. با تو عم. احتمالش زیاده بعد پست کردن این، سر از اینجا در بیاری. ببین من بودم و اینا رو می خوندم به خودم افتخار می کردم. واقعنیا! گل هات به کنار، جنس تفکّری که پشت این کار هست، تونست منو رقیق کنه تا یکم به خودم بیام. دکتر افتخار کن به خودت. عذاب وجدان نداشته باشیا. آفرین. و ممنونتم.


ارسال شده در: یکشنبه 2 اردیبهشت 1397 :: 22:27 :: توسط : Kilgharrah
آموزش کاشت و پرورش آناناس در منزل

میوه آناناس دارای دو قسمت تاج و میوه می باشد. تاج آن دارای برگ های سوزنی شکل می باشد که همه مردم آن را دور می اندازند و فقط میوه آن را مصرف می کنند. اما بهتر است بدانید این تاج می تواند برای شما یک میوه دیگر بیاورد ! البته با کمی صبر و خوش شانسی...

پس از خرید یک میوه ی آناناس، باید دقّت کنید تاج آن را به خوبی از میوه جدا کنید. ( مانند تصویر زیر )

برای جدا کردن تاج میوه آناناس کافیست از یک نفر کمک بخواهید تا میوه را با دو دست خود گرفته و شما نیز تاج آن را بگیرید. حال کافیست دستان خود را در خلاف جهت یکدیگر بپیچانید و تاج آناناس را به طور کامل جدا کنید.

همچنین می توانید با یک چاقو تاج را از میوه برش دهید. (بهترین روش)

آموزش کاشت و پرورش آناناس در منزل


پس از جدا کردن تاج، 4 ردیف از برگ های پایینی را کنده، تاج را درون یک لیوان آب و در معرض نور خورشید قرار دهید. (آب لیوان را هر روز عوض کنید.)

توجّه داشته باشید که فقط قسمت ساقه و بدون برگ در آب قرار بگیرد. (حدود 1-2 سانتی متر کافیست.)

همانطور که در تصویر بالا می بینید پس از گذشت چند روز، ریشه های انتهایی بزرگتر شده و تاج آناناس برای کاشتن در خاک آماده می شود.

یک گلدان مناسب با ارتفاع 25 سانتی متر و پر شده با خاک مناسب را آماده کرده و تاج را به اندازه 4 سانتی متر درون خاک قرار دهید.

حال باید گلدان آناناس را در یک جای پرنور، گرم و مروطب قرار دهید تا پس از گذشت 3-4 ماه ریشه ها قوی تر و بزرگتر شوند.

اگر شما خوش شناس و صبور باشید پس از دو تا سه سال آناناس شما گل داده و تبدیل به یک میوه خوشمزه برای شما می شود !

# نکات نگهداری

دمای ایده آل : 18-30 درجه

آبیاری : در فصل های گرم هفته ای یکبار و فصل های سرد هر دو هفته یکبار

خاک مناسب : مخلوطی از خاک باغچه – کوکوپیت و خاک برگ

نور : فراوان همراه با تابش حداقل 5 ساعت آفتاب مستقیم

کود : هر دو هفته یکبار در بهار و تابستان

گلدان : حداقل 25 سانتی متر ارتفاع داشته باشد.

اگر در مناطق گرم و خشک زندگی می کنید هر هفته 3 بار برگ های آن را آب پاشی کنید.

÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷_÷÷÷

# طبیعتا منبع (یه درصد فرض کن کار من باشه این نوشته! ولی سرچش کار خودم بود. نشسته بودم و بهم الهام شد که موهای آناناس رو قطعا می شه کاشت و سرچ زدم و دیدم که عه بیا نگفتم؟!) : Coca.ir

# کوکوپیت :))) خداوندگار. این سند شش دنگشو یکی از وبلاگیا زد به اسمم. الآن مال خودمه. اگه توئیتری بودم، شک نکن! یکی از محتمل ترین اسمایی که به عنوان یه توئیت کننده شاخ ترم می کرد همین بود. و حتّی اگه یه هکر بودم:: "هکد بای کوکوپیت" با فونت چهل و چار، رنگ قرمز، وسط چین.

# خود آناناس حتّی...  به واژه ش اینقدر دقّت نکرده بودم تا حالا. تلفّظش یه حس خوبی داره. یه حس زیر پوستی نابی... آنا.../ آنانا.../ آناناس...

# حالا کی می آد تهشو بگیره که من سرشو بگیرم و بکش بکش؟ به نظرم باید باحال باشه همچین حرکتی. مثل بچّگی ها تو حیاط مدرسه. مسابقه های طناب کشی یا حتّی بچرخ بچرخ. ولی یکی هم قد و قواره ی خودم باشه که تعادل نیروهاش برابر شه و نه اون قدر قوی باشه که من پرت شم سمت اون و نه اون قدر قوی باشم که اون پخش شه طرف من. مثل آلّاکلنگه. تعادل نیروهاش ذرّه ای درست نباشه مزّه ش می پره. والا تو آلّاکلنگ هم هیچ وقت هیشکی رو پیدا نکردم هم وزن خودم. یا همیشه مثل اون وزنه های مسابقه ی مردان آهنین غیر قابل حرکت دادن بودم یا مثل پر کاه بودم واسه طرف مقابلم.  

# کاش اون کاراکتر فلان فیلمه که نمی دونم چی بود می بودم واسه یه لحظه. دستم رو می گرفتم رو سطح خاک...  می کشیدم روش... هم زمان با حرکت دستم روی خاک، دوربین از پشت دستم حرکت می کرد... و جوونه ها از خاک می زدن بیرون. که یعنی من جادویی ام و این قدرتمه. دستمو بکشم رو خاکا، فوری سبز بشه. 

# سه سال بعد یه پارتی می گیرم، همه تون دعوتید. آناناسی که امروز کلنگشو زدم به بهره برداری می رسونیم. 



ارسال شده در: جمعه 31 فروردین 1397 :: 00:43 :: توسط : Kilgharrah
بریده ای از نامه ی کارلی کاپلین به دخترش - نسخه ی مدرن شاید

ژرالدین دخترم،

من دلقک پیری بیش نیستم!

در جوانی هایم، روز های سپیدی را خیره سرانه به تباهی محض و بی ثمر کشیدم،

تو مرا نمی شناسی ژ ی عزیزم...

یک روز از بیست و یک سالگی ام را، در بست گذاشتم پای پیدا کردن چند ثانیه  از آهنگ  پس زمینه ی جام جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا...

دخترم،

در ذهنت معامله ای را تصوّر کن که ساعت ها از عمرت را بدهی برای چند ثانیه ی متناهی و کوچک.

ساعت بدهی و ثانیه بگیری... 

این معامله ای سراسر ضرر است که هیچ عقلی آن را بر نمی تابد.

باور می کنی که روزی در طرفین چنین معامله ی مضحکانه ای قرار بگیری؟

ولی بگذار  به تو بگویم ژرالدین...

زندگی، خواه یا نا خواه، تو را در طرفین معامله های وحشیانه ای قرار خواهد داد...

اوّل و آخرش مجبور می شوی یک جا، بالاخره مشت کوچک سرسختانه ات را باز کنی و ساعت هایت را بدهی و ثانیه بگیری،

ولی هیچ وقت نگذار برایت انتخاب کنند که کدام طرف معامله بایستی.

ژ!

این همان تفاوت عقل و احساس است،

من طعمش را چشیده ام...

تو باید بدانی، که تنها شبی که آن احساس پوچی همیشگی بر من مستولی نشد، همان یک شب بود.

همان تنها شبی که ساعتها  دادم... و دقیقا همان ثانیه هایی را گرفتم که می خواستم.

همیشه خودت  انتخاب کن که ثانیه های فانی کدام طرف از معامله، ارزش قمار ساعت هایت را دارد. 

شاید این تنها راه گریز از افسار بی رحمانه ی زمان باشد.

با این همه من هنوز زنده ام، و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نبایست پرچانگی کرد.

روزی من نیز خواهم مُرد، و تو به جایم خواهی زیست و مسئولیت جنگ با زمان را بر شانه هایت خواهی کشید...

تا آن روز،

روی ماهت را می بوسم.


ایران/ سال ۲۰۱۸


دانلود آهنگ پس زمینه ی جام جهانی 1990 - ایتالیا


سازنده ش آلمانیه ولی. کنراد فلان. (کنراد لورن هم یه جا داشتیم، نه؟ ژنتیک بود چی بود.) اینو تو سال هزار و نهصد و نود ساخته. واسه هفت سال بعدش که اون گوش هایی که قرار بوده با شنیدنش دیوونه بشن، تازه به وجود اومدن.


اگه هم چنان طرف محسنید و می گید باید موقع وبلاگ خوندن آهنگ گوش داد، آهنگ من امروز عوض شد. اینه من بعد. وبلاگ من با این خونده می شه.


# با درخشش جاودانه ی شن های ساحل

# به نظرم وقتی عادل فردوسی پور شنید و درجا چشم بسته گفت "آهنگ نوده ها"، ایهام داشت حرفش. ما فکر کردیم آهنگ برنامه ی خودشو می گه. ولی شاید داشت می گفت سال نود. سال هزار و نهصد و نود. راستش واسه من تو اینکه عادل فردوسی پور یه هارد اکسترنال با سرعت فراکهکشانیه، شکّی نیست. 

کسی چی می دونه. شاید اونم قدر من دچار احساسات غریب می شه با شنیدن این آهنگ. گویا اون سال، توی صدا و سیما، این آهنگ رو گذاشتن رو تیتراژ برنامه های پخش جام جهانی فوتبالشون. نودی هم در کار نبوده اون زمان. حالا اینکه بعد ها آوردنش رو تیتراژ نود یا خیر رو من هنوز نفهمیدم...


# و اینکه باران می بارد و راستی چند ساعت پیش هم، یک نفر مرحمت فرموده سرچ زده "تنگش گرفته شاش" و نهایتا به اینجا رسیده که بسی مایه ی فخر و مباهات بنده ی حقیر است.که می گویم خوش آمدی عزیز دلم.



ارسال شده در: یکشنبه 26 فروردین 1397 :: 01:31 :: توسط : Kilgharrah
پیداش کردم

وایسین برم اشک هامو بریزم باهاش،

می آم براتون آپلود می کنم.




ارسال شده در: شنبه 25 فروردین 1397 :: 21:18 :: توسط : Kilgharrah
کدوم آهنگ نود؟

بچه ها...

من نود ببین نیستم زیاد!

آخرین قسمتی که دیدم تا جایی که یادمه همونی بود که علی کریمی با کت سبزش اومد و ترکوند و رفت.

شما اگه می دونید لطفا عاجزانه می خوام که حتما بهم بگید این آهنگ که تو دور همی پخش شد و گفتن مال برنامه ی نوده رو از کجا پیدا کنم؟

تو کدوم تیکه از نود پخش می شه که ضبطش کنم اقلا؟ تیتراژه؟ میان برنامه س؟ چیه؟ چه زمانی؟


اینجا دانلود آهنگ نود



ارسال شده در: شنبه 25 فروردین 1397 :: 09:52 :: توسط : Kilgharrah
تکیه

" ابر ها به آسمان تکیه می کنند، درختان به زمین، و انسان ها به مهربانی یکدیگر..."


داشتم این بنر رو با صدای بلند می خوندم تو ذهنم و تهش ناخودآگاه اضافه کردم:


"بله بینندگان عزیز، حال با توجه به این راهنمایی ها، به نظرتان کدامشان مشنگ ترند؟"




ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1397 :: 13:15 :: توسط : Kilgharrah
من؛ وقتی تو سال جدید قراره قلّه های موفقیت رو بترکونم





ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1397 :: 18:21 :: توسط : Kilgharrah
من؛ وقتی که زندگی بهم شانس دوباره می ده با یه دروازه ی خالی





ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1397 :: 18:21 :: توسط : Kilgharrah
من؛ وقتی قراره حقّم رو بگیرم / جلو هم سن و سال هام کم نیارم / لوله کنم

اون زرده که می آد تو کادر هم،

همه ی کسایی اند که می آن دو تا می زنن پشتم می گن آفرین آفرین همینه، مستقیم برو جلو درسته نترس، تو می تونی، می شه...






ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1397 :: 18:21 :: توسط : Kilgharrah
من؛ وقتی نمی خوام قبول کنم این زندگی نشد ایشالّا زندگی بعدی





ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1397 :: 18:20 :: توسط : Kilgharrah
no rooz nameh

کیلومتر های زیادی راه قرضی بر نشیمنگاه اینجانب واجب شده بود که ادا شد  و شکوه ای نمی کنم چون سه نفر بودن  که اینجوری بهشون خوش می گذشت،

و امروز به جا می آورم تکالیف نوروزی قضا شده ی خویش را قربتا الی اللّه:




ققنوس هستن. روی سطح لینو که توسّط دستان این حقیر کنده کاری شدن. و لطف می فرمایید واسم کامنت می کنید که "خیلی خوشگل شده کیلگ!" وگرنه با همون مغار که کنار عکس هست می ندازم زیر چشاتون. دستم هم راه افتاده همچین.
با این مدل مغار های کنده کاری کار نکرده بودم تا به حال. مغار چوب فقط دستم گرفته بودم. دو ساعت واسش وقت گذاشتم. و خیلی علاقه مند شدم. حسّ می کردم با اون کنده کاری ها تمام انرژی منفی هام میریزه بیرون. ولی بگم شستم هم به فنا رفت. هرجاشم که خراب شده کار خود بچّه  و مادر بچّه س. اون تیکه ی دمش که سوراخ شده دقیقا اوّلین تلاشش بود که بعدش صدا زد مامان بیا نمی شه. اون تیکه ی دومی که که روی دمش گند خورده کار مامان بچّه س. که بعدش صدا زد کیلگ بیا، نمی شه.
اون بال سمت راست که به فنا رفته اوّلین تلاش های کیلگه. و سرش مربوط به زمانی ه که فوت کوزه گری ش دستم اومد و فهمیدم باید دقیقا مماس بر سطح بگیری دستت اون مغار رو.
تیکّه ی سوراخ شده ی بال سمت چپ مال وقتی ه که باباش اومد دید و حسودی کرد و مغار رو گرفت گفت برو بابا کاری نداره! و گند رو زد و اندک اندک در افق محو شد.

من جدّی غبطه می خورم به ایزوفاگوس. فانه این تکلیف هاشون. البتّه اگه نندازن رو دوش بچّه بزرگتره و خودشون انجام بدن.
به وضوح یادمه هم سنّش که بودم، معلّم زیستمون تکلیف داده بود در سفر نوروزی خود یک فسیل پیدا کنید و به مدرسه بیاورید. تهش هم تاکید کرده بود این نمره ی مستمرتون هست و با خودش خیال کرده بود آخ دیگه چه تکلیف خفنی دادم به بچّه های تیزهوشان! ما هم تهش یک معلّم زیست آشنا پیدا کردیم و ازش فسیل گدایی کردیم.
سخت ترین تکلیف نوروزی عمرم بود( به غیر از رنگ آمیزی پیک نوروزی های دبستان) تمام مدّت توی یه شهر کویری کف زمین به سان مارمولک دنبال فسیل می گشتم. مثل این بچّه بی خیال نبودم ک.

و حالا گذشت... بعد این پروژه ای که واسه ایزوفاگوس انجام دادم، با جدّیت دارم روی هنر معرّق فکر می کنم. یا همچین چیزی. که با چاقوی جیبی م روی چوب روس شکل های مختلف دربیارم.
اینم چیزی که قرار بود بشه وی اس چیزی که در اومد تهش. و باور بفرمایید خیلی خیلی سخت بود.  تا قبل از اینکه من برم سرش سه نفری تصمیم گرفته بودن بچّه رو بدون انجام تکلیف نوروزی بفرستن مدرسه:


بش می گم ایزوفاگوس، اینو اگه بردی معلّمه بهت گفت چرا اینقدر داغونه چی می گی بهش؟

می گه تو چشماش نگاه می کنم و می گم: ولی آقا! کیلگ هممممه ی تلاششو کرد در ضمن شما از نظر قانونی امسال نباید تکلیف می دادی.



اینم یه پروژه ی دیگه شه که به نسبت آسون تر بود. ما ساختیم، مادر رنگ کرد، باباش  جعبه ی حمل و نقل رو آماده کرد و بچّه فوتبال الرّیان استقلال نگاه کرد.

بهش می گم خب ایزوفاگوس شاید منم دلم خواست این فوتبال های زرتی ای رو که نگاه می کنی نگاه کنم یه بار این همه تکلیف می دی به من. می گه نه خودت همیشه می گی تیم ایرانی آشغاله نمی بینم.


سگ نود و هفت از نمای رو به رو:




سگ نود و هفت از نمای بالا:



سگ نود و هفت از نمای جانبی:



سگ نود و هفت از نمای ک.. ببخشید از نمای خلفی:



 
ظرافت هاشو شرح بدم یکم:
# به نوشته ی روی کلاهش دقّت می کنید.
# به زنگوله ی توی گردنش دقّت می کنید. ( و اگه تو عکس مشخّص نیست عرض می کنم که بنفشه!)
# به استخون شکسته ی روی دستش دقّت می کنید.
# به رژ لبش هم دقّت می کنید.
# اصل دقّت رو هم به دمش می کنید چون آناتومیکال پوینت بسیار جالب توجّهی هست.
اعترافم می کنم که رنگش باز رو دوش خودم افتاد. مامانش که رنگ کرد اینقدر عجله داشت که همه جاش رگه رگه  و گله به گله شده بود و عملا باز مجبور شدم خودم بر عهده بگیرم چون کار نصفه تحویل مشتری نمی رم مسئولیت قبول کنم باید صد در صد انجام بدم.

حالا نکته ش چیه؟ پرنسس خانوم (!) تشریف نبردند مدرسه! بعد اون همه زحمتی که من کشیدم امروز تشریف نبردند مدرسه اینا رو تحویل بدن. بیگ لایک. ایزوفاگوس. یو عار عه لجندری کارت.


طی سفر، ژ رو هم سپردم دست یکی، ببینین چی رو جعبه ش نوشته موقع پس دادن :



یه جور نوشته که حس می کنم هزار تا آدم موقع سفر رفتن حیوان ها و گلدان ها رو سپردن دستش و کلی سفارش کردن بهش که جون هرکی دوس داری حواست باشه بهشون ها! اینم ته ش گه گیجه گرفته بین اون همه مسئولیت گرفته برچسب گذاری شون کرده. دارم اسم جعبه های دیگه ش رو تخیّل می کنم الآن:

# گیاه گوشت خوار اینجا است.

# تنگ ماهی فایتر اینجا است.

# میمبلوس میمبله تونیا اینجا است.

# بچّه کروکودیل اینجا است.

# نهنگ قاتل اینجا است.

# درنای سیبری اینجا است.

# پنگوعن امپراتور اینجا است.

# اژدهای مرلین اینجا است.


.:. آهان یه فکت خیلی مهم که خودم چند روز پیش کشف کردم:

" اینجانب در سال گذشته (به عدد 1396 و به حروف: یک هزار و سی صد و نود و شش) یک بار هم سرما نخوردم و این طور که بوش می آد دیگه واقعا بزرگ و بالغ و  ایمن شدم و از کشف این حقیقت بسیار خرسندم."


.:. فکت شماره ی توو:

" اینجانب عادت تبریک گفتن  سال نو رو در نوروز 97  از سر خودم برانداختم."

آدم هایی داشتم که که دلم براشون تنگ می شد و نوروز تنها بهانه بود که یادشون کنم.

من دلم خیلی تنگ می شه. واسه مسخره ترین چیزا. قبلا ها خیلی نوشتم ازش. یه بار توی فرودگاه واسه سه ثانیه یه دختر با دامن زرد قناری رو دیدم سر راهم وقتی داشتم می رفتم سمت دستشویی. و هنوز که هنوزه حس می کنم چه قدر دل تنگشم.  دل تنگ کسی که تنها چیزی که ازش یادم مونده دامن زرد قناری ش بود.


درسته درسته می دونم!! می دونم! نزن! نزن! تو همه ی وبلاگ ها و چنل ها و اینستا و توییتر و اف بی و فلان و فلان تر می خونم که چه قدر همه تون متفرید و کراهت داره واستون این کار که از یه بابایی که به کفش هم نیستید پیام سال به سال تبریک عید بگیرید ولی من بهم خوش می گذشت با این کار. شده حتّی با یادآوری این گزاره به خودم که: " آره یه خاطره ازین آدمه دارم. تو گذشته م بوده. یه روز  صف صبحگاه کنارش وایستادم شوخی کردیم پس باید پیام تبریک بفرستم بهش. چون واسه یه دقیقه تو گذشته م بوده." یا حتّی "آره این یکی رو یادمه فکر کنم نیم ساعت تو نمازخونه کنار هم بودیم تا گروه بندی ها مشخّص شه..." یا افتضاح تر:"اون روزظهر بعد امتحان نهایی ادبیات پیش دانشگاهی. ماشین نبود و با این نشستیم تو یه ماشین. مدرسه ش رو یادم نیست ولی خیلی دوست داشت کنکور زودتر برگزار شه و من بهش گفتم نه خواهش می کنم ازین آرزوها نکن حاضرم بمیرم و به کنکور نرسیم!" و ازین جور آشنا ها خلاصه! چون یکی از ابتدایی ترین راه های آشنایی دادن رد و بدل کردن شماره تلفنه.

همه رو با یه تیغ زدم. نزدیک دور فامیل غیر فامیل مجازی حقیقی. واسه هیشکی هیچی نفرستادم. واسه هیشکی آرزوی گل و سنبل و بلبل و پروانه نکردم. (گرچه تو وبلاگم کردم یکم، نه؟) هیچی هم نشد. زندگی می گذره. آدما می میرن به دنیا می آن شاد می شن غمگین می شن مریض می شن بهبود پیدا می کنن زخم بر می دارن و همه چی و این آرزوی های پیزوری من دقیقا فقط در حد همون آرزو باقی می مونه. اینکه بگیرم از بین اینا شادی + سلامتی + گل+ سنبل + بلبل + پروانه رو جدا کنم و براشون بفرستم، صرفا یه رعایت فرمالیته ی آداب هست. و نه بیشتر.


کاملا مختارانه نکردم. نه که بگم حسّش خوب بود. نبود. من همیشه اون آدمی ام که باید پیش قدم بشم و حسّم به اون سمته.  پراکندن گل ها و سنبل ها و بلبل ها و پروانه ها! از همون دوران دبستان هر سال خیلی خودم رو درگیر این قضیه ی تبریک سال نو می کردم. متن ها زیر و رو می کردم. سر رسید های خودمو شخم می زدم. واسه چند نفر پیام اختصاصی آماده می کردم. اینجوری بود که حتّی سفارش می گرفتم بابت اینکه متن پیشنهاد بدم واسه تبریک سال نو. خلاصه یه چیز خیلی گنده ای بود واسم. ولی امسال نه. نچ. یهویی دیگه نبود.

یه زنجیره ی حدودا ده ساله رو کات کردم. و احساس خاصّی ندارم. نمی دونم درست بود یا نه. احساسش که نه خوب بود، نه بد بود. تموم شد دیگه. همین.


.:. فکت شماره ی تیری:

" سبزه گره نزدم!"

 ما اینورا واسه رسیدن به کسی سبزه گره نمی زنیم. یعنی اصلا واسم جالب شد وقتی فهمیدم به اصطلاح عاشق معشوقا واسه رسیدن به هم سبزه گره می زنن. به اوّلین نفری که بهم اینو گفت کم مونده بود بگم گند نزنید به رسم سبزه گره زدن با این اراجیفتون. بعد یکم که گذشت و جوک های مجازی ش در اومد فهمیدم تعداد کسایی که واسه رسیدن به عشقشون سبزه گره می زنن خیلی بیشتر از ماست.

آره خلاصه ما واسه سلامتی سبزه گره می زدیم / می زنیم.

یعنی از اون بچگی ها... کوچیک کوچیکی هام هم که یادم می آد سبزه زیر دست هر کی که می رفت درد و بلا ی خودش و خانواده ش رو گره می زد به سبزه که سلامت بمونن تو سال جدید. یا یه نفر به نیابت از بقیه ی فامیل.

از زمانی که این فوبیای مرگم شدّت گرفت... خودمو یادم می آد که به جون اون سبزه های بخت برگشته می افتادم که آدمای بیشتری رو بهش گره بدم. تا جایی که می شه. و دیروز که خاله م داشت درد و بلا  گره می داد به سبزه ها یک آن به این فکر کردم که چند تا گره واسه مینا به سبزه ی سال پیش دادم؟ چند تا واسه دوستام دادم؟ و آره دیگه. گذاشتمش کنار. یهویی. سبزه ش هم باشه مال همونایی که می خوان به عشقشون برسن یا هرچی. شاید اونوری جواب بده نمی دونم ولی در زمینه ی درد و بلا که هیچ غلط خاصّی نمی کنه. مطلقا!

یعنی حتّی من سی چهل تا گره ی اضافه تر می دادم هر سال که هر کس به ذهنم رسید رو بعدا به نامش بزنم.

واسه بعضی ها که حس می کردم مرگشون آشفته ترم می کنه چهار پنج تا گره می دادم.

تهش به این فکر می کردم که اصلا دلم نمی خواد هیچ انسانی بمیره و یه گره ی گنده واسه ی کلّ مردم کره ی خاکی می دادم. یکم بعد تر به این نتیجه می رسیدم که حیوونا خیلی شیرین ترند پس اونا هم همه شون باید سالم بمونند و بعدش یه گره گنده تر واسه حیوونای کل جهان می دادم. بعد گره ی حیوان ها که تمام می شد، یادم می افتاد که عح لعنتی تو باز گیاها رو موجود زنده حساب نکردی؟ یکی هم واسه کلّ گیاهان کره ی زمین. و تنها کسی که گره ش نمی دادم... آره. آدم فضایی ها بودن. فک کنم پارسال برای دوستای مجازی م هم سبزه گره داده باشم حتّی.


یه حالتی هست یه سری افراد مکان زیارتی که می خوان برن (مثل حرم امام رضا) لیست می نویسن می رن اونجا اون نفر های خاص رو یاد می کنن و به اصطلاح خودشون نایب الزّیاره می شند. من دقیقا همین جنس از وسواس رو و حتّی درجات خیلی بالاتری ازش رو  توی گره زدن سبزه های عید داشتم.

ولی خب امسال گذاشتم کنار دیگه. آره. گذاشتم کنار.

مثل روزه گرفتن.

و مثل اون خیمه های عاشورا.

و مثل خیلی اعتقادات پایه ای دیگه که یه زمانی خیلی وابسته شون بودی.


مادربزرگم هم امسال یه چیزی رو گذاشت کنار!

عکس هفت سینش رو دیدم. سبزه نداشت.

اونم یه اعتقادی داشت که "من دستم نمی ره سبزی بریزم!" و هر سال یه عمه خانم داشتن که براشون سبزه می ریخت با دستای خودش و رسما سبزه ی خیل عظیمی از فامیل های اونور رو همین عمّه خانم صادر می کرد. و مُرد امسال. و مادربزرگم هم که معتقده نباید با دست خودش سبزی بریزه. و یه شیش سین چیده بود بدون سبزه.

زندگیه دیگه.

می ذاریم کنار.

یه چیز دیگه جاش می آد رو کار.



ارسال شده در: سه‌شنبه 14 فروردین 1397 :: 15:28 :: توسط : Kilgharrah
وقتی که شاخه عا به هم می خورن

به مناسبت نوروز.

من اینو از شهریور تا حالا ذخیره کردم واسه نوروز امسال. نه که شهریور کشفش کنم. نه. شهریور تجدیدش کردم. مال یه سریاله. حدود هفت هشت سال پیش اینا... نسبتا قدیمیه.

کلا خیلی ارادت دارم به آهنگ هایی که امیرحسین مدّرس خونده... می خواستم همون اوّل بفرستم براتون، ولی اینقدر زیبا بود که به خودم گفتم بذار مناسبتی شه.


اینجا


الآنم دارن منو از خونه می برند بیرون _به زور! خیلی جالبه اینا در حالت عادی خونه نیستن دو روز که تعطیلند به جایی که بشینند تو خونه دور هم باشیم، آرامش منو می خراشند اینجور._  و می دونید دسترسی به اینترنتم محدود می شه. دیگه واقعا امسال باید یه فکر به حال اینترنت همراه بکنم. خیلی داغونه این دسترسی  اینترنت. به قول این صادق شفایی نویسنده ی سیب سبز، وای فای باید بره تو قاعده ی هرم نیاز های پایه ای مازلو.

به کسی هم التماس وای فای و هات اسپات  نمی کنم.

فلذا تا زمانی که کانکشن دستم بیاد دست شما رو در دست این آهنگ زیبا می گذارم.


راستی کلا من اینو بگم خیالم راحت شه. بچّه ها اگه بدون اطّلاع قبلی تعطیل کردن وبلاگ، دو سال گذشت و من پست جدید نذاشتم، بدونید مُردم و آزادید هر کدومتون حوصله تون کشید بیایید کیلگ رو تو دنیای واقعی پیدا کنید و این مهملی جات رو برسونید به دست بازمانده ها. بی رحمم نباشید بین هم قرعه بکشید به اسم هرکی افتاد مسئولیت قبول کنه دیگه. خیلی دوست دارم وقتی مُردم اینا برسه دست یه آشنا. ولی قبلش حتما مطمئن شید مُردم، نیایید گند بزنید.  مرسی اه.

آهان روندش اینه که ادمین بلاگ اسکای رو به واسطه ی همین پست متقاعد می کنید تا یوزر پسم رو بده دستتون و لاگین می کنید و یه پست چرک نویس دارم با مشخصات و شماره تلفن و آدرس خونه و جیک و پوک و ضمایم. هک نمی تونید بکنید چون ایمیل و پسورد و فلان رو خیلی به اصطلاح امنیتش رو بردم بالا. قبول دارم پروسه ی سختیه... ولی فرض کن اون زمان من مُردم یکم دلتون بسوزه سختی بدید به خودتون. قربون شوما. فدا مدا.


متن این آهنگ  رو ضمیمه می کنم.

یکی از آهنگ های مثبت پونصد بار گوش داده ی منه.

اونجا هاش که می پرسه کی ؟ کی؟ بلند از ته دلتون بگید "من". عین همون عمو پورنگ که می پرسید کی از همه خوشگل تره که از همه کسخل تره همه می گفتن من من من ! کلا این کار  انرژی می ده هر چه قدرم که فیک باشه.


بهار اگه عطر تو رو نیاره

گل از گل شوکوفه وا نمی شه

مثل پرنده عاشق بهاری

هیشکی تو دنیا مثه ما نمی شه


رود اگه عاشق نباشه اسیره

یه جا تو مرداب می مونه می میره

سر می زنه به سنگ و صخره و خاک

می خواد که دریا رو بغل بگیره


تا دل داری دنبال چیزی بگرد

که زندگی از تو نکرده پنهون

کلاف گنجشکای روی شاخه

ردیف کفترای توی ایوون


کی از تماشای جوونه سبزه؟

{اینجا بلند بگید من من من!}

کی از تولّد بنفشه شاده؟

{بازم بگید من من من!}

وقتی که شاخه عا به هم می خورن

کی عاشق زمزمه های باده؟



ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1397 :: 12:50 :: توسط : Kilgharrah
اگه گفتید امروز چه روزیه؟

ها ها روزیه که بالاخره ساعت مچی کیلگ قراره بعد شیش ماه، ساعت درست رو نشون بده.




ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1397 :: 09:23 :: توسط : Kilgharrah
مناسب ترین هدر بلاگ اسکای

والا به نظرم بهتر از این هدر غروب آفتاب، هیچ هدر اتفاقی دیگه ای نمی تونست تلاقی کنه با روز آخر سال. 



ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1396 :: 22:45 :: توسط : Kilgharrah
آنجا که زمان مفهومی ندارد

عاشق این تیکه ام.

که نه بیست و نهمه، نه یکمه.

انگار یکی برات زمان اضافی خریده باش عشق کنی.

در عوض اون سال هایی که تو تقویم روز یکمه، ولی تحویل سال سر ظهره خیلی می خوره تو پرم.

حالا امسال که نخورد و هم اکنون ما در نقطه ای میان بیست و نهم و یکم شناوریم و از این تناقض زمانی و فرصت اضافه ای که استاد پارادوکس مهمانمان کرده لذّت می بریم.


می گم اگه یکی الان بمیره... به چه تاریخی مُرده؟ بیست و نه اسفند؟ ولی این تناقضه چون طرف تحویل سال رو دیده به چشم. بهارو حس کرده و بعد مُرده! این تناقض باید یه جور حل شه. حلّش کنید، من مخم نمی کشه بیشتر از این. فقط بلدم سوال طرح کنم.



ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1396 :: 22:12 :: توسط : Kilgharrah
1397

بچّه ها بچّه ها! ساده بگم: سال سگی تون موبارک. 

کاش همه تون بخونید اینو چون دوست دارم یه تیر هزار نشون شه. 


Doggy style?

واقعن؟


حسّ سال نو و فلان... خیلی ندارم. یه قلقلکی بود موقع نوشتن مشق های عید تو پذیرایی بزرگ خونه ی عزیز داشتم... همون حس قلقلک فوتبال بازی کردن تو حیاط شون که توپ پلاستیکی بره زیر اون پرشیای همیشه پارک شده ی تو حیاط و هزار تا سیخ بکنیم زیر ماشین تا بیاد بیرون. اونو عرض می کنم. 

ولی کم کمش می تونم حسّ سال نو رو از اونایی که دارن کش برم و خودمو باهاش تغذیه کنم. حسّ تغییر و فلان هم ندارم. حس تغییر به واسطه ی تعویض سال رو می گم. ولی می تونم دست اونایی رو که واسه سال جدید و یه شروع  تازه ی توپ پر از امیدن به گرمی فشار بدم و بگم آقا جان بیا اصن ته دلم وصل به ته دلت. همونی که می خوای.


بچّه ها مرسی که این یه سال تحمّلمون کردین. خودمون می دونیم چقد گند بودیم. تو این سال جدید یه هدف بیشتر نداریم. فقط می خواییم خودمونو دوست داشته باشیم. که اگه این محقق شه، از طرف خودم یه نفر تضمین می کنم یک هفت میلیاردم تنفّر های جهان زدوده شه و کلا خیلی سبک شه دنیا. فقط همین. ما قراره تنفّر دونمون رو یکم گره بزنیم امسال.


داشتم فکر می کردم، این سگ... با سین شروع می شه. سال سگ... سین/ سین. هفت سین پلاس؟ هشت سین. سین های اضافه ی نود و هفتی یافت شد. پایان پیغام.

و آره این فتیش هفت... در سال نود و "هفت" ما رو به کجا ها که نخواهد برد. فاینالی به یه سالی رسیدیم که توش هفت داره! فاینالی.


و یک نکته ی خیلی ظریف که گور بابای همه شون، ببین من مغموم عالمم،  ولی دلیل نمی شه صدای ساز و دهل لحظه ی تحویل سال رو از کسی بگیرن به بهانه ی شهادت امام هادی. این شاید یکی از تک ترین لحظه هایی ه که داغون ترین مردمان هم واسه یه لحظه که شده سر کیسه سیاهه رو گره می زنن و سعی می کنن اگه خوب نیستن حداقل ادای آدم حال خوبا رو در بیارن. اینو حسش می کنم. پس نباید کسی بزنه تو پر کسی.

صدا و سیما انگار داشت جشن مرگ می گرفت. گه گیجه بین دو حالت اینکه ما یا باید صد درصد شاد باشیم یا صد درصد مغموم! که خب، نچ نچ. غلطه. اینو منم می فهمم با این مغز فندقی م! نباید سعی کرد غم رو از شادی غربال کرد. چون چیزی که دستم اومده اینه که غم و شادی... سالاد شیرازی اند. 


خلاصه حتما ازین لینک دانلود کنید و این سی ثانیه رو با دهن گشاد شده از خنده گوش بدید. به کسی هم بر نمی خوره، اگه خورد من به جای همه تون هیزم جهنّم بشم!


ساز و دهل تحویل سال


الآنم می دونی وضعم چه شکلیه... این سورمه ایه که دوستش دارمو پوشیدم، موهامو ژل زدم، پست می نویسم، و موقعی که نوبت تبریک گفتنم به فامیل ها می رسه ریکوردر رو روشن می کنم. دارم صدای تک تک شون رو بر می دارم. صدای یکی از پر انرژی ترین لحظه هاشونو. صدای سرطانیه... صدای پیره... صدای بچّه هه... صدای خجالتی ه... صدای مقاومه... صدای نق نقو عه... عمو.. خاله... دایی... عمّه... برای وقتی که... قراره خاطره شه.

الآن خندیدن... می گن چرا با هرکی صحبت می کنی می گی سال نود و هفتتون مبارک؟ معمولا می گن سال نو مبارک... سال جدید مبارک... که نمی دونم. ولی حال می ده وقتی رو عددش تاکید می کنم. 


و راستی مادرم یه چیزی اختراع کرده امسال. علاوه بر سبزه ی عید که اکثرا خراب می شه چون بهش نمی رسیم، گرفته دونه ی پرتقال کاشته. یه چیزی دراومده. محشره. جوونه های ده سانتی پرتقال که روی سفره ی هفت سین نود و هفت بود. 


رنگ نود و هفتم اگه فهمیدید به ما هم بگید تیپ کنیم! رنگ دو هزار و هیجده ام نمی دونم چی بود. فکر کنم یکی اند...


هفت سین :: نود و هفت ؛ سگ


پ.ن.  این وبلاگه شانس آوردا. هیچ سالی به اندازه ی سال پیش لب تیغ نذاشته بودمش کیلگو. ردش کرد. مثل اون لحظه ای که مهره ت رسیده به یه لاینی از مار پله که با چهار حالت از شیش حالت تاس، می افتی تو خونه ی مار و نیش می خوری...



ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1396 :: 22:06 :: توسط : Kilgharrah
1 2 3 4 5 ... 57 >>
درباره وبلاگ
کیلگارا هستم... نویسنده ی ناخواسته ی این وبلاگ ناخواسته... _گاهی اوقات حس می کنم زندگی هم منو تو مسیر های ناخواسته ی زیادی گذاشته... طوری که نمی دونم به کدوم راه برم!_ راستی، وبلاگ منه، حرف های منه، و دیدگاه های من. از شیر مرغ می نویسم تا جون آدمیزاد. به هر حال یه وب ناخواسته موضوع خاصّی نخواهد داشت. Kilgharrah. I would not have summoned you If there was any other choice... mnemailnadaram@protonmail.com
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 98114