X
تبلیغات
زولا
Everything but Nothing
#خب عنوان با آدم حرف می زنه دیگه#
 
به خواننده هایم

طولانی اش نمی کنم. صرفا یک چرک نویس برای انتقال فکر هایم به تویی که چشم هایت این سطر ها را می دوند...

مرا بخوان، تا حد توانت نقدم کن، با من به مباحثه بپرداز، اصلا اگر خواستی فحشم بده.

ولی فقط یک خواهش کوچک دارم؛

اگر اگر اگر اگر اپسیلون درصد حس می کنی که در دنیای واقعی من را میشناسی به من نگو. رازت را برای خودت نگه دار.

اگر حس می کنی می دانی کیلگ واقعی کیست صدایش را در نیاور! فقط نگاه کن که چه قدر برایتان نقش بازی می کنم در دنیای واقعی.

همین یک جا را دارم که برای دل خودم می نویسم نمی خواهم تعطیلش کنم.

می دانم این عین ترسویی و بزدلی ست. کل این پست... نشان از ضعفی عمیق دارد.

ولی من هم هیچ وقت ادعای شجاعت نکرده ام.

سپاس!


پ.ن نیمه ی مرداد ماه یک هزار و سی صد و نود و پنج:

دوستان دوستان!  اینو خیلی وقته می خوام اینجا بنویسم، هی یادم می ره یا شایدم شک داشتم تو نوشتنش. بحث بحث کامنت دونی اینجاست.

   من بابت هر کامنتی که دریافت می کنم خیلی خوشحال می شم که یک نفر این همه وقت گذاشته و لطف کرده و  نوشته های نه چندان پخته و خسته و کننده و شاید حتی حال به هم زننده ی من رو خونده  و باز هم بیشتر وقت گذاشته و روی اون لینک نظر بدهید پایین کلیک کرده و بعدش فکر کرده و برای لحظه ای  سلول های خاکستری مغزش رو به من اختصاص داده و بعدش انگشتاش رو به خاطر من رو کیبورد حرکت داده و نهایتا اینتر رو زده. باور بفرمایید که این اینتر ها بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنین من رو خوش حال می کنن.

   ولی نمی خوام کامنت دادن یه حالت بده بستون داشته باشه. چیزی که تو شبکه های مجازی زیاد میبینم و حالم به هم می خوره ازش. تو لایک می کنی، طرف می آد برای جبران لایک می کنه. فالو می کنه، بعد پی ام می ده تو چرا بک نمی دی؟ آن فالو می کنه.  این حال به هم زننده س. خب؟ خیلی زیاد. 

   وبلاگ نویسی بده بستون نیست، دلیه. یا حداقل من خیلی عشقی کار می کنم تو این مسئله. امکان داره تگ تون کنم تو لیست وبلاگ هایی که می خونم، ولی اصلا  انتظار ندارم که به زور پست های من رو بخونین. سر همین قضیه اوایل آدرس وبلاگ نمی ذاشتم زیر کامنت هام که به فکر جبران نیفتین. حتی اپسیلون درصد انتظار ندارم وقتی می آین می بینین آدرس بلاگتون اون پایینه فوری برین آدرس بلاگ من رو به عنوان دوست در بلاگتون اضافه کنین. اگه خوشتون اومد، اگه حال کردین با خوندم و با خودم تگم کنید خب. نه به خاطر جبران. این رابطه لزومی نداره دو طرفه باشه.

   سخنم هم واقعا با هیچ بشر خاصی نیست. خواستم بنویسم که به حساب بی مهری و بی معرفتی گذاشته نشه اگر گاهی وقتی برای وبلاگتون کم نظر می دم یا اینکه به خودتون زحمت جبران ندین اگه یهو تو بلاگتون یه کامنت طومار مانند می نویسم که از پست اصلی تون هم بلند تره. بده بستونی در کار نیست. برای حال کردن می نویسم، برای حال کردن بنویسین حتما.

   فقط این رو بدونین که احترامه همیشه هست. بهم بگین این چه اسمیه تگ شدیم، عوضش می کنم. بهم بگین دیگه نخون نمی خونم. بهم بگین بیا بخون اگه خوشم اومد میام و می خونم. ولی خواهشا تگ کردن رو به عهده ی خودم بذارین. من رو تو رودربایستی  نذارین با کامنت "تگم می کنی؟" یا "بیا تبادل لینک کنیم!!!" یا حتی "تگت کردم تو هم تگم کن پس." و امثال این ها.


پ تر.ن ششم اسفند ماه یک هزار و سی صد و نود و پنج:

    دیگه دلم نمی خواد لینک داشته باشم! حسّ م بهم می گه این جوری بهتره. با فید ریدر می خونمتون از این به بعد. فکر کنم تا مدّت ها تو منوی بلاگم  بخش "پیوند ها" نبینین دیگه. بی استفاده می زد همچین. هم خودم رو راحت کردم هم شماها رو. :]

برچسب‌ها: پست_ثابت


ارسال شده در: شنبه 28 شهریور 1394 :: 15:52 :: توسط : Kilgharrah
بوی چسب یک دو سه

بوی کارگاه مکانیک مدرسه مون می آد.

تک تک مولکول های این اتاق با بویی مشابه چسب یک دو سه آغشته شده.

می بره

به دور دور ها...

اینجا شاهد شکافت خطوط زمانی هستیم.

تا کجا؟

تا چند؟

ایده ای ندارم.


آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان...

هزار قناری خاموش در گلوی من...

نه تو پیدا نه من پیدا نه آن دم...



ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 :: 08:11 :: توسط : Kilgharrah
Ghrrrrr roariiiiing

بی وژدانا یخ انداختند تو لباسم. 

قبلش که با دستای پر از یخ هجوم می آوردن سمتم،  کاملا ریلکس نشسته بودم رو کاناپه و فقط یک کلام بهشون گفتم اگه همچین کاری کنید، شلواراتونو می کشم پایین.

شوخی گرفتن،

نتیجه اینکه تا الآن یکی شون از ترسش، خودش داوطلبانه شلوارشو در آورده و اون دو تای دیگه هم به زودی هانت می شن.

الآن دارم با پست گذاشتن ادا در می آرم مثلا حواسم نیست، تا یکی شون از جلوم رد شه و شلوارش رو بکشم پایین.

من جدّی ام عزیزان.

و این دمب اژدهاس.

دخلتون اومده. 

Wasted!!


پ.ن. بعد از هفده ساعت استمرار در نشانه گیری، نفر سوم هم وا داد و شلوارشو داوطلبانه کشید پایین. اینه اقتدار. یس.

اگه گفتید چرا داوطلب می شن؟ :))) می ترسن وقتی من می کشم، دوتاش رو با هم بیارم پایین.

خلاصه آره، این است سرنوشت کسایی که پند نمی گیرن.



ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1397 :: 00:15 :: توسط : Kilgharrah
سری مذاکرات نوترونی، اپیزود دوم

Shafaf.

شفاف نه، شَفَف.

داشتم سعی می کردم نام کاربری اختراع کنم (یکتا تفریح مورد علاقه م از طفولیت) به این ترکیب واژه رسیدم و جالبه، دوسش دارم.

بهتره قبل اینکه برم اون پایین و کیلگ رو عوضش کنم، از وبلاگ بپرم بیرون تا جوم بخوابه.

سرچ زدم یه معنی های نه چندان درخوری هم داره. به هر حال ولش کنا. 

ولی باحال بود. :)))


شَفَف. همچین لوطیانه ست نحوه ی ادا شدنش.

و البته یه مشکلی هست تو مغزم یکی داره می پرسه بلدید بهش جواب بدید،

۱) طرف می گه اگه کیبورد فارسی نمی داشتم، چه جوری بهتون با حروف انگلیسی می گفتم که منظورم شفف هست و نه شفاف با دو تا a متمایز می کردم مثلا؟ زشت و بی ریخت نمی شد؟ درست مثل تفاوت دَمر و دمار. اصلا من کلی فینگلیش تایپ کردم ها... قبل اینکه اینجا بنویسم و جاهل تر بودم حس می کردم فینگلیش نوشتن شاخ می کنه و کلا فینگلیش ارتباط برقرار می کردم، ولی همیشه هم این سوالم بوده کسی هم جواب نداده! نمی دونم چه جوری به فینگلیش بنویسم "دمر از دمارش درآوردم!" 

۲) شوت الآن فهمیدم که حتی بلد نیستم دمر و دمار یعنی چی! یعنی چی؟ 

۳) حتی دیگه مطمئن نیستم ضرب المثل بالا رو درست نوشتم یا نه. دمارش را در آوردم یا دمر از دمارش در آوردم یا هر دو تاش؟ چرت نوشتم؟

Damar az damarash daravardam?!

بالایی هم مخفف کنیم می شه :دی :دی :دی.


شِفُف هم دوست دادم حتّی. Shefof/ chevof/ shephoph/ chephof

که خب دیگه داره به چی پف می رسه واقعا!! برم بیرون تا خودمو تبدیل به یه بسته چی پف نکردم.



ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397 :: 01:33 :: توسط : Kilgharrah
از ریخت و قیافه ی آدما چیزای زیادی می شه فهمید

مثلا از ریخت و قیافه ی منم،  هر کی رد می شه برداشت می کنه که خر بسیار مطیع و خوبی برای سواری دادن هستم.

کولم شیکست حاجی، نمی آیی پایین؟


نیم ساعته نشستم جلو آینه تو قیافه ی خودم زل زدم و به نتیجه ی خاصی نمی رسم. چرا گوش دراز ندارم پس؟ 


از خانواده م نظر سنجی کردم، می گم به نظرتون مشکل چیه الآن؟ از قیافه س ؟ زیادی بچه می زنم؟

می گه: نچ. به قیافه نیست. از رفتارته. شُلی احتمالا.


خلاصه که آقا پنج شیش ساله دارم آزمون خطا می کنم، تش نفهمیدم باید شل کرد یا سفت. تهشم مطمئنم هر چی که هست، هرز می ره اینقدر به من می گید شلش کن سفتش کن. بدبختی نمی دونم دکمه ی شل کن سفت کنش کجاست اصلا! صرفا رندوم دکمه می فشارم فقط.


خودم که فکر می کنم به خاطر اینه که خب، راستش من هیچ وقت بلد نبودم دست بالا برخورد کنم و خودمو پف بدم و غبغب گنده داشته باشم. بلد نیستم با یه سری رفتار خاص خودم رو بُلد کنم و برای خودم شخصیت بسازم که روم حساب کنن. بلد نیستم خودمو بگیرم.

با هیچ کس. حتّی با گدای سر چهار راه. روشو ندارم و بلد نیستم وقتی خودشو می ماله به ماشینم و نمی ذاره رد شم تا پول بگیره، بهش بگم برو کنار! بر می گردم توام با حس ترحم که نکنه بهش بر بخوره، بهشون می گم "می شه لطفا یکم برید کنار بچه ها؟" و خب گدا ها هم به این ادبیات عادت ندارن دیگه. هی اینجوری می شه. این قدر سعی می کنم احترام بذارم به همه که رسما داره جون خودم کم می شه در سطح جامعه. هیشکی آدم حسابم نمی کنه! یا اگه هم می کنن من این طور حسی ندارم.

از نظر انسانی و ایناش خوبه. شاید خیلی خواستنی و انسان دوستانه باشه از زاویه سوم شخص این رفتار، ولی همون طور که مشاهده می کنید بینندگان عزیز اینجا زاویه ی اول شخصه و آخ کمرم! همه سوارند.


من به شدّت نیاز دارم در حد و حدود یک آدم بیست و تک ساله حرفامو بخونن در سطح جامعه، که البته بیست سالشو نادیده می گیرند مردم. 

چه کنم با چه کنم های دل بی هدفم؟


درس اینکه،

نذارید مثل خر سوارتون بشن،

آخه مگه این رفیقتون مُرده؟ هر کی سواری خواست بگید بیاد در خدمتم، چاکرشم هستم!



ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1397 :: 01:04 :: توسط : Kilgharrah
مُخی داره تو ترانه نویسی

که نمی فهمم چرا هدرش می ده گاها.

خب بشین ترانه و تکستت رو بنویس وقتی اینقد خوبی بشر!


قسمتایی شو که دوست داشتم گذاشتم که اگه به فازتون خورد برید دانلود کنید.

نچ موافق فاز افسرده پراکنی نیستم. موافق فاز غم نیستم. موافق پراکندن محتوایی که ذره ای موج غیر مثبت توش داشته باشه نیستم حتی! موافق هیچ کدومش نیستم. موافق این کاری که می کنم هم نیستم. که بیام اینجا بذارم همچین پستی رو. اصلا موافق شیر کردن این شکلی (تینیجری) آهنگم نیستم حتی. اتفاقا همه شونم مسخره می کنم همیشه. 

هاه. ولی می ذارم دیگه. آدم همیشه مصداق بارز چیه؟ تنفراتشه، آفرین. 

ما هم خیلی نیست از تین بودنمون خارج شدیم، اون زمانی هم که تین بودیم زیاد به حد کافی اداشو در نیاوردیم. بد نیست یکم تجدید خاطره کنیم با اون دوران.


حالا اگه نشنیدید تا الآن و نمی دونید کی خونده، سرچش ندید که اسمشو ببینید گارد بگیرید. وایسید و بگید خودم شب بیام بی اسمشو واستون آپلود کنم اگه خواستید.



همه چی در رفت از دستم نفهمیدم
چیشدش اصلا انگار یهویی برق رفت
هر کی اومد از همون اول هی ور رفت
با دلمونو بعد رفت شد سردردا بدتر
همش عقب گرد جا پیشر
فتو هر کس 
که اومد یه نیش زد یه نیش خند به ریشم...
...
نمی دونم کی بود، کِی؟ انگار همین دیروز هی 
یه عالمه بی روح یه آدم دیوونه
یه مغز پنچر، یه دست به خودکار، یه دست به خنجر
یه بغض که وصل حنجرستو یه جغد که پشت پنجرست
دنیا داشته مزه بد واس من 
الکی معذرت خواستم
حتّی واسه کاری که نکردم 
عذرمو واسه مغز رد خواستن...
....
من از همه خستم از همه کندم 
من دیگه دورم از همه میبینی اینجوری عمدنه عمدن
...
من کاریش ندارم دنیارو تکراری شده بازیش برا من
دنیا یه لوپه سادست یه صبح ظهر شب
...
شبای بارونی اینو یادم دادن یه وقتا گریه میده ارامش به آدم واقعا.


پ.ن. آره بابا شعر خودخواهیانه ی من من دار. چیه مگه.



ارسال شده در: پنج‌شنبه 25 مرداد 1397 :: 14:55 :: توسط : Kilgharrah
استند آپ کمدی سری دوم

بی شوخی من فقط چهار نفر رو فرصت کردم بشناسم تو این دور از خنداننده شو،

که تازه دو تاشونم با اسم نبود،

و تازه نه همه ی اجرا ها،

از هر کدوم یه اجرای نیمه خالی!

از طرفی خودم هم انگیزه نداشتم دیگه دنبال کنم و دلم زده شده بود و خورد به جام جهانی و درس ها و کار ها و فلان و فلان تر.


حالا امشب دو نفر از اونا حذف شدن و اون یکی باقی مونده هم به طرز مفتضحانه ای همین الآن زد زیر  گریه.


بخوام جمع بندی کنم:


یکی شون که ورژن شنگول  گذشته م بود و تمام مدت دست زیر چونه، با حسرت نگاش می کردم و می زدم تو سرم.


اون یکی آینده ی (اگه دوام بیارم) ورژن فیلسوف افسرده ی الآنم هست و دقیقا هرچی گفت هی به خودم گفتم آخ اوووخ لامصب خودش کشیده، چقد خوب می فهمه! مرسی فهم! کاش یه روز بیاد که مثل بی غم، همین جنس حرفا رو درمورد خودم بزنم.


و می مونه سومی که زد زیر گریه. دارم سعی می کنم با اینم وجه اشتراکی پیدا کنم و بفهمم این کدوم ورژنمه ولی به نتیجه نمی رسم. چون نیست. ابدا نیست.


ببین دقت کن خودشو کاری ندارم،

آزادی مطلقه تو ذهن من. کویته.


ولی اینقدر متنفرم از بیرون ریختن خودم جلو بقیه،

که الآن از گریه هاش دارم اعتماد به نفس می گیرم.

مثل یک هیولا که از سلاخی کردن بقیه لذت می بره.

به خودم می گم هر وقت از خودت، جلوی جمعی ناامید شدی، فقط یاد این بیفت و تضمینی اعتماد به نفست فواره می زنه در جا.


نه که به این خاطر بخوام مسخره ش کنم یا چی...

حق خودشه به من چه مربوط.


ولی خیلی لحظه ها هست دقیقا به همین خنکی دلم می خواد خودمو بیرون بریزم،

که دستامو بذارم رو چشام،

بمالونم،

لوزر بازی در بیارم،

دهنم قدر تمساح باز شه،

کج شه،

دماغم گنده و قرمز شه،

همه نگام کنن،

ترحم کنن،

تمسخر کنن،

انگشت نما بشم،

مثل بچه کوچولو ها شه قیافم در حالی که به قد و قواره م نمی خوره،

و حرکات این چنینی...


و خب چون هیچ وقت چنین اجازه ای رو به خودم ندادم،

الآن تقریبا گمان می کنم که دارم از خورد شدنش جلو دوربین لذت می برم!!!


وای این حس رو چه جور بگم،

هم زمان زجر هم می کشم، دوست دارم برق ها بره و تو هیچ خونه ای این طرز گریه کردنش رو نبینه کسی.

بهم طپش قلب می ده این جنس گریه!

گریه ی قشنگی نیست از دید من. قشنگه ولی فقط با خودت. تو تنهایی هات. نه حتّی جلوی یک نفر، چه برسه جلوی دوربین! 

بعضی ها خیلی باحال می شن موقع گریه. بهش بگیم گریه ی آرتیستی، ولی خب این گریه ابدا آرتیستی نبود. گریه دهاتی بهش بگیم مثلا؟ 


و درک نمی کنم، که چرا الآن باید خجالت بکشم. 

یکی دیگه گریه می کنه و من دارم به جاش خجالت می کشم.

به جای خودم کم خجالت کشیدم، این احساس هم پیدا شده.

حتی احساس می کنم با نگاه کردنش وقتی که داشت این شکلی گریه می کرد، گناهی مرتکب شدم.

دقیقا مشابه حسی که موقع دیدن فیلم مستهجن یکی مچت رو گرفته باشه.


خجالت می کشم! واقعا خجالت می کشم.

یعنی نه تنها از بیرون ریختن خودم جلو بقیه خجالت می کشم،

ده برابر اون از بیرون ریختن بقیه جلو خودم خجالت می کشم و در تمام حالات فشارش رو به خودم وارد می کنم.



البته یه اصلی هست تو روان شناسی،

می گه تو در اصل به اون نمی خندی...

به این می خندی که جای اون نیستی.


و ای کاش بمیرم قبل اینکه روزی این جوری بخوام جلو کسی، این فرمی بشم.

هیچ نوعی از صمیمیت و نزدیکی رو با کسی نمی تونم تو ذهنم متصور بشم که توش بتونم به خودم اجازه بدم جلوی فرد به خصوصی این شکلی باشم. 

تو مخیله م نمی گنجه با کسی غیر از خودم این شکلی باشم!

این که بقیه بخوان بفهمند چی این داخله!

فکرشم داغونم می کنه.

دیگه همین دیگه.

هنوزم احساس عجیبی دارم.




ارسال شده در: پنج‌شنبه 25 مرداد 1397 :: 02:07 :: توسط : Kilgharrah
کنوانسیون

اصن دریا اینا رو ولش،

زیر هیجده حرف بزن ظریف.

واسه منه عامی حرف بزن. من حقشو دارم که بتونم بفهمم چه جور می خوای بپیچونی.


تو به من بگو کنوانسیون یعنی چی؟!!!

به قول شیر فرهاد، ها ای کنوانسیون که وَگفتی، ها ای یعنی چَه؟

این کلمه رو ازت بگیرن،

بازم بلدی اینجوری دفاع کنی؟



این تن بمیره، اگه بخوای کلمه های با کلاس لاکچری ای رو که تازه یاد گرفتی هی پشت هم زرت زرت تکرار کنی،

منم چشامو می بندم،

 پشت هر کنوانسیونی که می گی، تکرار می کنم:

سفسطه!


- کنوانسیون!

- سفسطه!

- کنوانسیون!

- سفسطه!

- کنوانسیون!

- سفسطه!

...


* منم تازه سفسطه رو یاد گرفتم آخه.


پ.ن. جدا هنوزم نمی دونم کنوانسیون یعنی چی. بلد بودید لطف کنید این جاهل رو از جهل برهانید. قضیه تو مایه های آنکس که نداند و بداند که ندانده.


پ.ن تر. خب دیگه واقعا رسما نمی فهمم. 

رفتم که خاموشش کنم جاش بشینم یکم رویال بازی کنم، کتابی روزنامه ای بخونم اقلا عمرم هدر نرفته باشه.

خداوندگارا این خنگی رو از ما نگیر. 

حداقل می گیم خدادادی خنگ بودیم نفهمیدیم مملکت چه جور به باد رفت. 

البته این حقیقت هم هست که تو وقتی خنگ باشی، اصلا نمی فهمی که مملکت به باد رفته که بخوای خط بالا رو بگی.

ای کاش به عنوان نماینده ی خنگ ها می شد به سبک خودم ازش مصاحبه بگیرم.

این جوجویی که کنارشه، به جای مصاحبه داره گل به خودی می زنه. 



ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1397 :: 23:20 :: توسط : Kilgharrah
قالب رنگی رنگیه، بلاگ اسکای

و اینم می دونم که احتمالا اکثرتون گول خوردید این همون قالب قبلیه،

ولی نیست و منو اذیت می کنه راستش.

حالم به هم می خوره ازش.

چون با دیدنش درگیر جزئیاتی می شم و دوباره یادم می افته که انگار از این همه آدم فقط خودم خلق شدم تا به همچین چیز بی اهمیتی، اهمیت بدم.

یه خط لعنتیه ها. ولی اعصاب منو خورد می کنه.

جزئیات...

جزئیات...


"زندگی ای که از کلیات هیچ کم نداشت، ولی جزئیاتش به کل قناس بود."





ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1397 :: 14:07 :: توسط : Kilgharrah
Skyrim

 و تو یک هفته ی اخیر حس می کنم تمام کائنات دارن هلم می دن که : "برو اسکایریم بازی کن."

می گن ک تا سه نشه بازی نشه،

سه شد... بازی شروع شد.


کاملا برام قابل هضمه اگه امروز ظهر یکی بیاد خونه، تو دستش دی وی دی اسکایریم باشه بگه اینو سی دی فروش سر چهار راه خیلی اصرار کرد، خریدم، بیا ببین چیه. حالا درسته سر چهارراه گیم نمی فروشن و بیشتر مودشون آهنگ اشکین دو صفر نود و هشتیه (که اینم روش تعصب داریم)، ولی از این درجه از هل داده شدگی حرف می زنم.


"کیلگارا! 

اسکای ریم تو را به خود می خواند..."


اسمشم می ذاریم شبیخون تابستانه ی ادونچر گیمر به چادر اکشنی ها. :-"

اینم بگم  از گرافیک واقعا چیزی نمی دونم و اینکه چی میشه که می گن مثلا گرافیک یه چیزی فک افکننده س، 

ولی صحنه هاش تا اینجایی که دیدم بسی چشم نوازه. 

اینم بازخورد مثبت اولیه، که باز بهم نگن تو کلا گارد داری نسبت به گیمای اکشن. گارد رو پرت کردیم دور لختی! بفرما.

 



برچسب‌ها: اسکایریم، گیم، اکشن، Skyrim


ارسال شده در: چهارشنبه 24 مرداد 1397 :: 14:00 :: توسط : Kilgharrah
آپدیت

خیلی غلط های بی جا کردی بدون اجازه ی من آپدیت شدی آشغال بی مصرف.

چرا اینا نمی فهمن اینجا رئیس کیه؟

ای فغان آقا رسما گند خورده بهش. 

من موندم. واقعا موندم تو مغز اونایی که ورژن آپدیت رو کد می زنن یا طراحی می کنن چیه. آبه؟ خاک اره س؟ چغلی کفتره؟ بردنش زیر آفتاب تابستون گفتن همین جا بشین طرح بریز و کد بزن وگرنه به سیخت می کشیم؟


عزیزم تو قراره باگ فیکس کنی! و تنها کاری که نمی کنی همینه. جاش می شینی با خودت فکر می کنی چه جوری جفت پا برینم وسطش؟


متنای فارسی  نوتم تا الآن راست چین بود. الآن فارسی رو چپ چین می نویسه! این اگه افول نیست چیه پس؟ ورژن قبلی فارسی رو می فهمید این الآن نمی فهمه! خدایا خدایا این احمق یه ورژن بالاتره و فارسی رو نمی فهمه. 

کلید بک مرور گرم قبلا تا وقتی می شد بک بزنی آبی بود، الآن رنگ بار بالاش شده اصلا نمی فهمی می شه بک زد یا نه!

اپلیکیشن نقاشی م دیگه باز نمی شه!

پس زمینه ی اپ هام بلور شده اونم چه بلوری، کاملا مات. در حالی که قبلا شفاف بود و عکس پشتش خیلی عالی دیده می شد!

بار تنظیم نورم با دو حرکت قابل دسترسیه. بکشی پایین بعد بکشی پایین تر ولی قبلا با تک حرکت دسترسی داشتم بهش!

ساعت اسکرین کوچک شده در حد موورچه!


و اینا تنها چیزایی هست که فقط طی پنج دقیقه ی گذشته فهمیدم.

هر بار که این ریدمان رو می بینم دلم می خواد گوشت کوب بردارم و با پیاز و جعفری به صرف دیزی بکوبمش!


جالبش چیه؟ اینکه هنوز رینگ تون بالا پایین می شه وقتی می خوای مدیا رو بالا پایین کنی. 

همین یه رقم رو که باید درست می کردن، هیچ!

تف رواست؟

نمی دونم چرا به زور می کنن تو پاچه ی آدم.



ارسال شده در: سه‌شنبه 23 مرداد 1397 :: 16:35 :: توسط : Kilgharrah
و آن قدر لای روزمرگی ها جا می مانی

که نمی فهمی، انجمن محبوب نوجوانی هات... ماه هاست تخته شده.

و دریغ از هیچی... حتی یک اسکرین شات.

دیگه هیشکی نمی فهمه اون آنلاین سبزه ی ۲۰۱۰ من بودم. همون آنلاین لاله که هیشکی نمی شناختش ولی آمار همه شون رو داشت. هیشکی دیگه از چت های نصف شبی که توش استراق سمع کردم و فکر می کردن روبات اینترنتی ام، خبر نداره. از رمز و راز هایی که کشف کردم و جیک نزدم و پیش خودم تنها تنها زیرزیرکی خندیدم. 

همه ی خاطره هایی که یادم هست و یادم نیست، به محض اینکه بمیرم برای همیشه فراموش می شه. یه پیام واسه یکی گذاشته بودم. مطمئن بودم یه روز تو آینده بر می گرده و می خوندش و چشماش پره اشک می شه. الآن ولی می دونم که اون روز دیگه هیچ وقت نمی آد. 

من همیشه فکر می کردم هرچی بشه انجمن پا برجاست. فکر می کردم بعد سال ها دوباره دور هم جمع می شیم...


بچه ها، ما خاطره شدیم! ما حباب روی آب شدیم و زمان ترکوندمون. 


منم دیگه دلم نمی خواد جلو برم تو زمان.

آیدی اونایی که یادم می آد رو روی کاغذ می نویسم تا بیشتر از این یادم نره. همین الآنش هم اسما رو یادم نمی آد دیگه. 


که جهان جمله سراب است...


.:.  یه روزم درباره ی جمع وبلاگامون این کلمه ها رو پشت هم ردیف می کنیم؟ آره. مطمئنم. اون روز هم می آد. و بدونید، اون روز... دقیقا همون روز...  این دوست مجازی تون، با وجودی که هیچ وقت نمی فهمید چی داره براتون می نویسه.... دلتنگ ترینه. و یه مزه های عجیب غریبی زیر دندوناش حس می کنه که از نوشتنشون عاجزه. بدونید تو اون روز، حسرت لحظه هایی رو داره که قدرشو درست حسابی ندونست. اینم بدونید که جای خاطره هاتون، تو مغز کرم زده ش محفوظه. حتی اگه اون قدری پیر شده باشه که هندل هاتون رو یادش نیاد!


برچسب‌ها: مجازی


ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1397 :: 14:46 :: توسط : Kilgharrah
PB6

 بچه ها،

فرار از زندان شیش بیاد.

امروز عکسی که دومینیک پارسل (بازیگر لینکلن باروز) از صحنه ی فیلم شیر کرده بود رو صفحه اینستاگرامش رو دیدم.

فقط بیاد.

ای کاش مثل میلر و پارسل بودم. تو جریان فیلم کم کم با رفیقام پیر می شدم. تو هر رده ی سنی م یه قسمت  فیلم رو می بردیم جلو. خیلی زندگی هیجان انگیزی می شد. یه زمانی هم دوست داشتم مثل روپرت گرینت باشم دقیقا به همین دلیل مشابه. ماهیت این خواسته م عوض نمی شه.


بیاد فقط سریع تر!

حوصله ی داستان جدید فهمیدن ندارم دیگه. دوست دارم همون داستان های قدیمی رو ادامه بدم. شده کاراکترا بشه دویست و چهل سالشون ولی بازم ادامه داشته باشه.


بیاد دیگه.



ارسال شده در: شنبه 20 مرداد 1397 :: 01:11 :: توسط : Kilgharrah
انگشت سومی از چپ/راست

هی کیلگ! ببین کی امروز فحش انگشتی خورده و جواب نداده و الآن به جاش اومده زیر پتوش دچار افکار فلسفانه شده.

منو مجبور می کنید خودمو تا حدتون پایین بیارم؟ چی بگم والا... آفرین بهتون.

لابد بلاگر و عشق موزیک و پیوند خورده با هنر و ادبیات هم هستید. صفحه های اینستاتون هم کیلو کیلو فالو داره؟! واو سلبریتی هم هستید؟!!!چار پنج تا لیسانسم دارید؟!!!! طلا یک المپیاد هم هستید؟!! کیمیاگر کوئیلو هم کتاب مورد علاقه تونه؟!! ملت عشق رو با امضای فصیحی از نمایشگا کتاب لوله کردید و رو طاقچه ی کتابخونه تون دارید؟!!! از فرهنگ نابود ما ایرانی ها هم خسته شدید و می خواهید هرچه سریع تر کوچ کنید برید خارج از کشور که تو این لجن نلولید؟!!! شخصیت محبوبتون هم کوروش هخامنشیه؟!! آخر هفته ها هم برنامه می کنید با فامیل می رید چغازنبیل؟!! شعار زندگی تونم گفتار نیک پندار نیک کردار نیکه؟!! 


وای خنده داره، من می شینم با خودم فکر می کنم که بی خیالش کیلگ، حالا تو که بهت بر نمی خوره با این چیزا دیگه عادی شده اصلا فحش برات معنی نداره دیگه تو این سن اگه کل بندازی یا واکنش نشون بدی یعنی در حد همینا سخیف و شل مغزی! بعد یکی دیگه همون لحظه می آد تو مغزم می گه : "شاید خودت فحش دادن واست مهم نباشه، ولی اونی که فحش داد دقیقا می دونست که داره فحش می ده." بعد از همین  صدای دومی اعصابم به فنا می ره.

مبارکا باشه. گیلیلیلیلیلیلیلی.


.:. عنوان پست رو که می خونم یاد شعر مولانا می افتم. "هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست" جدی وقتی تو دبیرستان مجبورمون کردن حفظش کنیم، فکر می کردید یه روز یکی مثل چاووشی بتونه مدلی بخونه شعرو که ملت باهاش حال کنن و حفظ باشنش؟ 



ارسال شده در: جمعه 19 مرداد 1397 :: 02:16 :: توسط : Kilgharrah
شماره بدم؟

شما اینجوری نیستین؟

____________________________

می شینم با خودم فکر می کنم،

می بینم من به شخصه روزی حداقل دویست تا آدم کاملا جدید رو از فیلتر ذهنیم و از جلوی چشمام رد می کنم تو جامعه. تازه احتمالا خیلی بیشتر. آدمای جدید با ویژگی های جدید و منحصر به فرد. با قد و قواره های متفاوت، چهره های جدید، اخلاقای مخصوص.

با بعضی ها در حد یه نگاه گذرا ارتباط دارم،

با بعضی ها در حد یه تنه زدن توی شلوغی ها،

با بعضی ها در حد چند دقیقه هم نشینی،

با بعضی ها در حد چند کلام حرف ...


یه احساسی دارم  که خودمم زیاد درکش نمی کنم.

خیلی وقتا که یه آدم جدید رو می بینم تو خیابون، یهو توجّه م رو جلب می کنه و دقیق نگاهش می کنم... به این فکر می کنم اگه جمعیت جهان هشت میلیارد باشه، این احتمالا اولین و آخرین شانس منه که این آدم رو باهاش آشنا بشم. چون به هر حال اگه معیار جغرافیا رو فاکتور بگیریم، احتمال اینکه دو نفر از بین هشت میلیارد نفر، رندوم با هم ملاقات کنن و بعدا دوباره بازم هم دیگه رو ببینن، در حد صفره! 


هم زمان که آدمه از کنارم رد می شه و دور شدنش رو به تماشا می شینم، به این فکر می کنم که امکان داره چه گنجینه های کشف نشده ای تو وجودش داشته باشه و از کنار من رد بشه و من نفهمم و از دستش بدم. چی رو از دست بدم؟ شانس آشنایی با همین آدمی که رندوم داره از کنارم رد می شه.

و راستش دروغ نیست اگه بگم دوست دارم راه بیفتم تو خیابون به خیلی ها شماره تلفنی، ایمیلی، آدرسی چیزی بدم تا حداقل مطمئن شم آدمایی که می بینم و حال می کنم باهاشون رو گم نمی کنم و می تونم هر وقت خواستم دوباره پیداشون کنم.

بای دیفالت این حس رو نسبت به اکثر گدا ها، اکثر پیرمرد ها و پیر زن ها، اکثر نونوا ها، اکثر باغبان ها، اکثر تارنواز های گوشه ی پیاده رو، اکثر کودک های کار سر چهار راه، و اکثر کارگرهای افغان شهرداری دارم. یعنی همیشگیه. یه چیزی تو وجودم هست، به خدا کنترلش خیلی سخته! دوست دارم برم فوری با همه شون دوست بشم و از اون نقطه ی زمانی به بعد سرنوشتتون رو دنبال کنم و تو زندگی هم باشیم.


هه، خیلی خنده داره، گاهی اوقات دلم می خواد کاری که به خاطرش اومدم بیرون از خونه رو ول کنم و راه بیفتم دنبال مردم و دنبالشون کنم! جون خودم خل نیستم، ولی این احساسی که می گم رو دارم. تو این مواقع کاملا حس می کنم یه آدم فضایی هستم مثل شهریار که شوق آشنایی با آدم زمینی ها رو داره و همه چی براش جدیده و شاخک هاشو تو هوا تکون می ده که یعنی: "وای چقد جالب!"

و اینایی که نوشتم مازاد هستن بر کسایی که رندوم می بینمشون و رندوم تر یه حسی ته دلم می آد  که این آدم خود کسیه که باید به سبد دوستات اضافه ش کنی.

 

ولی می دونی خب، این حرکتی که دوست دارم انجامش بدم...عرف نیست دیگه! خصوصا تو این کشور. 

کدوم آدمی رو دیدین که وقتی پنج دقیقه تو اتوبوس کنارتون نشست، برگرده مثل پیش دبستانی ها بگه :"سلام، می آی با هم دوست شیم؟ شماره تلفنم اینه بزن."

اگه هم باشه، شما لطف می کنید و دو تا نر و ماده نثارش می کنید احتمالا.

اینکه راه بیفتم تو خیابون و با مردم دوست بشم...

خیلی درک نمی شه از طرف کسی،

و ممکنه کتک، برچسب، ناسزا و حرفای نامربوط هم روونه کنن سمتم!

پس هیچی دیگه منتفیه.


تنها کسی که دیدم این شکلیه، آناند بود. که اونم شخصیت خیالی یه فیلم هندی بود. حالا نمی دونم از این متن اون چیزی که میخواستم رو برداشت کردید یا نه، ولی آناند رو ببینید دقیقا دستتون می آد منظورم از دوست شدن رندوم با آدمایی که از کنارت رد می شن چیه. آناند رو سه سال پیش دیدم خودم. و کلا بی شوخی، همین یه فیلم هندی هست که اسمش رو بلدم و تا ته دنبال کردم. اون آقای معروف که همه دوستش دارن هم توشه. چی بود اسمش؟ آمیتا باچان؟

برچسب‌ها: شانس، آناند


ارسال شده در: چهارشنبه 17 مرداد 1397 :: 17:02 :: توسط : Kilgharrah
Lets call it delayed ejaculation of mind disorder

وبلاگو چک می کنم ها، 

در حد روزی سه وعده، صبحانه ناهار شام.

مود نوشتن نیست ولی.

نمی آدش.


فقط اگه الآن قابلیت رنسمی کالن  رو داشتم، چی می شد:

تو خیال هام، صف طویلی از موجودات رو می بینم که به موقعش ازم انتظار داشتن ولی فقط لال بودم جلوشون. 

منم می آم و از نفر اوّل صف شروع می کنم و دستامو سه ثانیه می ذارم دو ور صورتش، 

و این کارو تا زمانی که صف تموم شه ادامه می دم. الی آخر. 

بعدش که به ته صف که رسیدم با خیال راحت سرمو می ذارم رو بالشت و می خوابم.

فقط "اگه" صفه تموم شه...


.:. راستی با قالب حال کردید؟ پیام بلاگ (سایتی که قالبو کد زده بود) پکیده، و همه ی وبلاگایی که قالب هاشو داشتن، اینجوری شدن.

آنتارکتیکایی شده واسه خودش اوری تینگ. جووون. سوت سوت.



ارسال شده در: چهارشنبه 17 مرداد 1397 :: 01:00 :: توسط : Kilgharrah
دلتنگی

آدمو به موجودات غیر قابل باوری تبدیل می کنه،

مثلا من امروز یکی از دوستان رو که خیلی هم باهاش نزدیک نبودم، با چنان گرمایی بغل زدم که خودمم باورم نمی شه. 

و هم زمان تو گوشش چیزی گفتم که بازم پشمام اونم خودم باورم نمی شه.

از نظر خودم که من یکی از ویرد ترین بغل کننده ها و احساس بروز ندهنده ترین و پوکر فیس ترین  آدمای دنیام. برای همین حس می کنم همه ش خیلی نا خوداگاه بود و یه هورمون دلتنگی ای چیزی باید وجود داشته باشه چون اگه تحت عقل خودم باشم، تو قبر هم من حتّی همچین رفتاری از خودم نشون نمی دم اینقدر که خجالت می کشم.


مثل حس غربت دو تا مهاجر که به صورت اتفاقی توی یه پارک نشستن. رو پای یکی شون چای داغ می ریزه و بلند می گه :"عح لعنتی سوووختم." اون یکی رو ازون ور کفتر مبارک می کنه به فرق سرش، بلند می گه: "عح لعنتی گندت بزنن." و هم زمان با هم بر می گردن و به چشمای هم خیره می شن و می گن: "عه، شما هم فارسی بلدین؟" و جرقه.


نمی دونم شایدم باهاش نزدیک بودم و یادم رفته. در هر صورت،

از حجم شگفت زدگی به مادرم گفتم آره راستی فلانی رو دیدم امروز چقد خوشحال شدم،

بر گشت گفت عه فلان دوستت؟ 

بعد از همین حرفش به نتیجه رسیدم که احتمالا نزدیک بودیم. چون مادرم اسمش رو بلده و می دونه من همچین دوستی دارم. نسبت به اینکه الآن همه ی دوستام رو با لفظ "بچّه ها" صدا می زنم حالت نزدیک تریه اقلا! :)))))

بعد دقیق تر که نشستم فکر کردم دیدم عه، من که هیچ وقت باهاش واقعی هم کلاسی نبودم و صرفا با هم کلاس حل تمرین داشتیم که تو اون تایم هم خفه خون می گرفتیم و کنار هم خیره می شدیم به کاغذ های سفید رو به رومون صرفا،

و کلا تهش نتونستم منشا این حس دلتنگی م رو ردیابی کنم درست حسابی.


مثلا همون دو تا مهاجر مثالی، اگه تو ایران توی یه پارک کنار هم بودند، احتمالا هیچ وقت وجودشون به چشم هم نمی اومد. 


ولی یه چیزی رو در گوشتون می گم، 

به خودش نگفتم،

دقیقا همون لحظه ای که بغلش کردم،

داشت گریه م می گرفت،

و با یه بدبختی ای اون حس گریه رو قورتش دادم که فقط خودم می دونم.

شاید دلم واسه ی اون تنگ نشده بود،

دلم بیشتر برای خودم تنگ شده بود. 

برای منی که کنار چهره ای که امروز رو به روم می دیدم، هنوز تو خاطره هام نشسته بود...

حس تلخ، مزخرف، گزنده، شیرین، سکر آور، و عجیبی بود. 

اولین خاطره ای که مرور کردیم، منو به همون اندازه بچه کرد. آینه جلوم نبود... ولی برق و ذوق رو تو چشمای خودم می دیدم. من واسه یه ثانیه دوباره نوجوون شده بودم. 


.:. آزمون تیزهوشان رو هم فهمیدید ریدمان زدن بهش؟ والا به همین تعدادی که تا الآن پست دارم، می شه درباره  اتفاقاتی که صرفا تو این زمینه افتاده قلم فرسود. ولی نمی خوام ادای دغدغه مندا رو دربیارم. از اولشم ننوشتم با وجودی که می شد نوشت، دیگه حسش نیست. ریدمان شده رفته دیگه. به جای طرح کردن سوال، آزمون ریون رو از بچه گرفته ن، که اگه اولین یا دومین تست نباشه، سومین تست سنجش هوش روان شناسا هست اینقدر که اسمش معروفه و هی شنیدمش. تازه  یه بار هم اتفاقی توش شرکت کردم!! 

برچسب‌ها: دلتنگی


ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1397 :: 01:12 :: توسط : Kilgharrah
   1      2       3       4       5       ...      68    >>
 
سر دفتر
کیلگارا هستم... نویسنده ی ناخواسته ی این وبلاگ ناخواسته... _گاهی اوقات حس می کنم زندگی هم منو تو مسیر های ناخواسته ی زیادی گذاشته... طوری که نمی دونم به کدوم راه برم!_ راستی، وبلاگ منه، حرف های منه، و دیدگاه های من. از شیر مرغ می نویسم تا جون آدمیزاد. به هر حال یه وب ناخواسته موضوع خاصّی نخواهد داشت. Kilgharrah. I would not have summoned you If there was any other choice... mnemailnadaram@protonmail.com
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 120889